Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



شَه شَهِ

ادبی

« مقدمه »

   کهن ترین ومحبوب ترین نوع ادبی درمیان اقوام وملت ها،افسانه ها،قصه هاودرمعنای وسیع ترآن«داستان» است .انسان همواره آرمان ها، آرزوها،عشق، مصائب وشادی هایش رادرقالب داستان هایی که ساخته و پرداخته است ، بیان نموده است وتمامی این مسائل دربلور قصه ها وداستان ها تجلی می یابند.

   ازاین رو می توان داستان ها را مجموعه ای به حساب آورد که درآن ها مسائل مربوط به انسان یافته می شود. بابررسی دقیق داستان ها درهر عصر ودوره ای ، می توان به یک دوره کامل ازمسائل جامعه شناسی وروان شناسی مردمان آن عصر و دوره دست یافت .

   داستان ها درهر زمان ودوره ای به موازات تغییرات وتکاملی که دراندیشه وخواست های مردمان آن دوره به وجود می آید، دچار تحولات و دگرگونی هایی می شوند. ادبیات داستانی ایران نیز ازاین دگرگونی ها برکنارنمانده است. با آمدن صنعت چاپ به کشور و چاپ روزنامه ها ورفت وآمد ایرانیان به عنوان دانشجو به اروپا و مسأله مهم یعنی انقلاب مشروطیت ، که هم پای آن انقلابی درشعر ونثر پدید آمد. ادبیات ازآن حالت اشرافی دوره قبل خارج شد . با انتشار روزنامه ها ونیاز به تحولات اجتماعی که احساس می گردید، زبان شعر ونثر ساده تر شد . مسائل سیاسی و اجتماعی وارد ادبیات ایران شدند. نثر ازآن شکل متکلفانه و آراسته به انواع آرایه های ادبی خارج شد.داستان نویسی ونمایش نامه نویسی به شیوه ی اروپاییان مورد تقلید قرارگرفت. شماری از ارزش ها ومعیارهای تثبیت شده درادبیات کهن اهمیت خود را ازدست داد.

   افرادی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده ، میرزا آقاخان کرمانی، عبدالرحیم طالبوف، زین العابدین مراغه ای با خلق آثاری به شیوه اروپاییان، جزء پیشگامان داستان نویسی و ادبیات دوره مشروطه به حساب می آیند. که البته آثار این افراد از پختگی و انسجام کامل ولازم برخوردار نیست و بیشتر اهمیت شان برای این است که شیوه و راهی نو را در ادبیات ایران بنیان نهادند.

   به مرور داستان نویسی به شیوه جدید درایران کسوت وجامه ای مناسب تر برتن می نماید. نسل جدید داستان نویسان که با همه مشکلات پیش رو، این چراغ برافروخته را فروزان تر نمودند،آثارماندگاری برجای­ نهادند.نویسندگانی چون­ جمالزاده،هدایت وبزرگ­ علوی را      می توان پیشگامان داستان نویسی بخصوص داستان کوتاه درایران نامید.

   دردوران اخیرنیز، درمیان نسل های جدید داستان نویسان ایرانی، چهره های شاخصی مانند جلال آل احمد،غلامحسین ساعدی،محمود دولت آبادی،سیمین دانشورودرنهایت هوشنگ گلشیری ،خوش درخشیدند. نویسندگی اینان ، نمایشگر تجربه های فردی و اهمیت تحولات اجتماعی سیاسی است که ایران از زمان سقوط قاجاریان تا دوران حاضر، شاهد آن بوده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نه ، من خانه ای ندارم، سقفی نمانده است.

دیوار وسقف خانه من

همین هاست که می نویسم!

همین طرز نوشتن از راست به چپ است.

دراین انحنای نون است که می نشینم .

سپر من ازهمه بلایا، سرکش ک یا گ است.

 

 

                                                                   

                                                                                                                     

 

 

 

 

 

 

 درسال 1316در اصفهان به دنیا آمد و تا سال 1321 ، قبل از رفتن به آبادان و تحصیل درآن شهر دراصفهان اقامت داشت. از دروه آغازین زندگی خود دراصفهان و آبادان خاطره چندانی ندارد چون همه با اقوال مادر درآمیخته و در رمان «جن نامه» از آن سود جسته است. اما اقامت در آبادان از 1321 تا 1334 شکل دهنده حیات فکری و احساسی وی است . پدرش کارگر بنا وسازنده مناره های شرکت نفت بود . خود دراین باره  می گوید:

   « [در آبادان] ما ازخانه ای به خانه  دیگر می رفتیم وهمه اش هم بازی و بازی می کردیم. فقرهم بود اما آشکار نبود.چون همه مثل هم بودیم وعالم بی خبری بود. شکل دهنده حیات ذهنی من بایست همین سالها باشد . زندگی درخانه های یک شکل با هم بازی هایی که همه بیش وکم درفقر هم سان بودیم وبا هیچ زندگی دیگر خیلی فراتراز زندگی خودمان آشنا نبودیم. اما درمجموع ،علف های هرزی بودیم بر زمین فقر، بی هیچ پشتوانه ی فرهنگی و یا در مقطع تصادم آدم هایی از شهرهایی متفاوت .»1

   از 1334 تا 1352 در اصفهان زیست . تا 37 می آموزد ومی خواند و ازدرون با سنت های ریشه دار آشنامی شود. بعدازگرفتن دیپلم مدتی درکارخانه ای ، مدتی هم دربازار،دردکان رنگرزی وخرازی و بالاخره در دکان قنادی کارمی کند. مدتی هم درتهران ودرخاک برداری زمینی که قراربودبرق آلستوم فعلی شود،مشغول می شود،بالاخره سرازدفتراسنادرسمی در     می آورد.بعدازگرفتن دیپلم دردهی دورافتاده برسرراه اصفهان به یزدمعلم می شود. دراین مدت جسته وگریخته شعرمی گوید وبه گفته خود: « من این فروتنی را درعرصه شعر داشتم که وقتی دیدم دیگران بهتر ازمن می سرایند ... شعر را رهاکردم؛ درضمن این غرور هم به سراغ ام آمد که کاری که درعرصه داستان می کنم ... ازدست هیچ کس برنمی آید.»2

   «یک سالی در تودشک وبعد مرکز آن ناحیه کوهپایه گذراندم که برای من بسیار راه گشا بود. با آدمی آشنا شدم که جدیدترین رمان های چاپ شده را می خواند وبه من هم می داد: مصطفی پور که ازسویی با بهرام صادقی آشنابودوازسوی دیگرخود هم می نوشت. این آدم همان وقت ها هم معتاد بود وحرام شد. اما همین آشنایی سبب شد تا من به طور مستقیم به پیشروترین روشنفکران زمانه وصل شوم آن هم ازراه مطالعه .»

   گلشیری درسال 1338 تحصیل در رشته زبان وادبیات فارسی را دردانشگاه اصفهان آغازکرد ودراین مدت حادثه جالب زندگی اش وقتی اتفاق افتاد که دوستی، وی را به انجمن ادبی صائب برد .اوکه درظاهر درجست وجوی راهی یا جایی برای مبارزه سیاسی بود به مانند مبارزان سیاسی آن دوره ، انجمن ادبی را پوشش سیاسی خودقرارداد. با این همه دراین انجمن شعرهایی هم خوانده می شد.

   « دردوره دانشکده که فولکورجمع می کردم وشعرمی گفتم، شعری ازمن به سیاق «پریا»ی شاملو به همت دوستی به پیام نوین راه پیداکرد و«بازی های اصفهان » هم همان جا چاپ شد. آشنایی با انجمن نشینان به حزب توده کشاندم واواخرچهل دستگیرشدم وچندماهی زندان مرا ازدرون با اعضای حزب توده آشنا ساخت. بسیاری از داستان های سیاسی من با جهت گیری ضدچنان حزبی،آن سال نطفه بست،مثل«عکسی برای قاب عکس خالی من»،«هردوروی سکه»، « یک داستان خوب اجتماعی» وبالاخره بعدها« جبه خانه » .

   درپایان شهریور 1341 از زندان آزاد ودرهمان سال از دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شد.

   « بعداززندان ما جوانان ازکهنه سرایان جدا شدیم وانجمنی درست کردیم برسر قبرصائب. ما درانجمن تازه برزمین می نشستیم ودایره واروهرکس اثر یا تحقیقی را می خواند. رسم خواندن برسر جمع و رودر رو از کاری سخن گفتن ، بخصوص تحمل شنیدن داستان ، یادگار این دوره است.»

   دراین زمان دیگر چند شعرو یک داستان از اودرمجلات پیام نوین، فردوسی وکیهان هفته به چاپ رسیده بود. این نشست های ادبی که به دلیل حساسیت ساواک درخانه ها ادامه یافت، هسته اصلی جُنگ اصفهان شد .

   « دورهم جمع می شدیم وکارهایمان را برای هم می خواندیم. جُنگ اصفهان ، شماره اول 1344 همین طور درآمد. هسته اصلی اصحاب جنگ به ترتیب الفبا این ها بودند: محمد حقوقی ، اورنگ خضرایی، روشن رامی، رستمیان ، جلیل دوست خواه ، محمد کلباسی، من و برادرم احمد.»

   ازشماره دوم ابوالحسن نجفی، احمد میرعلایی و ضیاء موحد و بعدتر تعدادی از نویسندگان و شاعران جوان به حلقه همکاران پیوستند . ازطریق ابوالحسن نجفی با ادب فرانسه و ازطریق احمد گلشیری واحمدمیرعلایی با ادبیات انگلیس زبان ها و بالاخره آمریکای لاتین آشنا شدند. درادب کهن مفرشان ، دوست خواه وتا حدی حقوقی بود.

   جُنگ اصفهان که این جمع را به عنوان قطبی درادب معاصر شناساند کما بیش با همین ترکیب تا سال 1360 دریازده شماره منتشرشد. گلشیری تعدادی از داستان های کوتاه و چند شعر خودرا درشماره های مختلف جنگ به چاپ رساند. درسال 1347 ، این داستان ها را درمجموعه « مثل همیشه» منتشرکرد.

   گلشیری وتعدادی از یاران جنگ اصفهان درسال 1346 ، همراه با عده ای دیگر ازاهل قلم دراعتراض به تشکیل کنگره ای فرمایشی ازجانب حکومت وقت ، بیانیه ای را امضا کردند و با تشکیل کانون نویسندگی ایران درسال 1347 به عضویت آن درآمدند. درسه دوره فعالیت کانون درجهت تحقق آزادی قلم وبیان و دفاع ازحقوق صنفی نویسندگان،گلشیری همواره از اعضای فعال آن باقی ماند.دردوره های دوم وسوم فعالیت کانون، به عضویت هیأت دبیران نیز انتخاب شد. رمان « شازده احتجاب» را درسال 1348 و رمان «کریستین وکید» را درسال 1350 منتشرکرد. دراواخر 1352 ، برای باردوم به مدت شش ماه به زندان افتاد وبه مدت پنج سال نیز ازحقوق اجتماعی ازجمله تدریس محروم شد. به ناچار درسال 1353 به تهران آمد . درتهران با بعضی از یاران قدیمی جُنگ که ساکن تهران بودندوعده ای دیگرازاهل قلم جلساتی هفتگی برگزار کردند. مجموعه داستان« نمازخانه کوچک من» (1354) وجلد اول رمان«بره گمشده راعی» (1356)حاصل همین دوره بود. درسال 1354،نمایشنامه ای ازاوبه نام« سلامان و ابسال» روی صحنه آمد. این نمایشنامه هنوز منتشرنشده است.

   درسال 1354 تدریس درگروه تأتر دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران را به صورت قراردادی آغاز کرد. در پاییز سال 1356 گلشیری درده شب شعری که کانون نویسندگان ایران با همکاری انجمن فرهنگی ایران وآلمان درباغ این انجمن برپاداشت،سخنرانی ای با عنوان     «جوانمرگی در نثرمعاصرفارسی» ایرادکرد. دربهمن همین سال ،برنده جایزه فروغ فرخزاد شد. درتابستان 1357 برای شرکت درطرح بین المللی نویسندگی به آیواسیتی در آمریکا سفرکرد. درچندماه اقامت درخارج از کشور درشهرهای مختلف سخنرانی کرد ودرزمستان 1357 ، پس از بازگشت به ایران ، به اصفهان رفت و تدریس در دبیرستان را ازسرگرفت .

   «ومن در 58 دوباره دبیرشدم. دراصفهان دفتری تشکیل شد به اسم « دفترمطالعات فرهنگی » و درضمن در«کانون مستقل فرهنگیان» فعال بودم. گاهی هم برای جلسات مهم کانون به تهران می آمدم. درهمین سال 58 با همسرم فرزانه طاهری ازدواج کردم وآخر سال به تهران منتقل شدم، به همان دانشکده هنرهای زیبا، که پس از انقلاب فرهنگی ، گمانم درسال 1360 حکم اخراج گرفتم.»

   گلشیری دربهمن 1358 « معصوم پنجم» را منتشرکرد. سال 1361 آغاز انتشار گاهنامه نقد آگاه بود. مطالب این گاهنامه را شورایی متشکل از نجف دریا بندری ، هوشنگ گلشیری ، باقر پرهام و محسن یلفانی ( بعدتر محمدرضا باطنی) انتخاب می کردند . انتشار این نشریه تا سال 1363 ادامه یافت.

   دراواسط سال 1362،گلشیری جلسات هفتگی داستان خوانی راکه به«جلسات پنج شنبه ها » معروف شد، باشرکت نسل جوان تر داستان نویسان آغازکرد. دراین جلسات که تا اواخر سال 1367 ادامه یافت نویسندگانی چون،اکبرسردوزامی،مرتضی ثقفیان،محمودداوودی،کامران بزرگ نیا،یارعلی پورمقدم، محمدرضا صفدری،رضافرخفال،علی­مؤذنی،عباس­معروفی، منصورکوشان ، شهریارمندنی پور، منیرو روانی پور و... شرکت داشتند.

   بخش عمده ای از آثار این دهه درهمین جلسات به بحث گذاشته شد واغلب به بازنویسی مکرر کشید تا از آن میان بتوان برچند داستان انگشت گذاشت .

   «جبه خانه» درسال 1362 و«حدیث ماهیگیر ودیو» درسال 1363 منتشرشد. گلشیری ازاواخر سال 1364 با همکاری مجله آدینه از اولین شماره آن وپس ازآن دنیای سخن و پذیرش مسؤلیت صفحات ادبی مفید برای ده شماره (65- 66) دورتازه­ای ازکارمطبوعاتی خودرا درحالی آغاز کردکه انتشار این نشریات سرآغاز فضای تازه ای درمطبوعات ادبی بود. سردبیری ارغوان که فقط یک شماره منتشرشد(خرداد1370) و سردبیری وهمکاری باچند شماره نخست فصلنامه زنده رود (1371 تا 1372) ادامه فعالیت های مطبوعاتی اوتا پیش از سردبیری کارنامه بود.درسال 1368،دراولین سفربه خارج ازکشور پس ازانقلاب برای سخنرانی وداستان خوانی به هلند (بادعوت سازمان آیدا) وشهرهای مختلف انگلستان و سوئد رفت. درسال 1369 نیز برای شرکت درجلسات خانه فرهنگ های جهان دربرلین به آلمان سفرکرد. دراین سفر درشهرهای مختلف آلمان،سوئد ، دانمارک و فرانسه سخنرانی کردو داستان خواند. دربهار 1371 به آلمان، آمریکا، سوئد، بلژیک ودر بهمن 1372 هم به آلمان ،هلند،بلژیک سفرکرد.

   مجموعه داستان«پنج­گنج»درسال1368 (سوئد)فیلم نامه«دوازده رخ» درسال 1369، رمان های «درولایت هوا» درسال1370 (سوئد)« آینه های دردار»(آمریکا وایران) درسال 1371 ، مجموعه داستان«دست­تاریک،دست­روشن»درسال 1374 و«درستایش شعرسکوت »(دومقاله بلند درباره شعر) درسال 1374 منتشرشد.

   گلشیری تدریس ادبیات داستانی راکه پس ازاخراج ازدانشگاه مدت کوتاهی دردفتر مجله مفید ادامه داده بود، درسال 1369 با اجازه محلی درتهران وبرگزاری کلاس های آموزشی وجلسات آزادماهانه ازسرگرفت. دراین دوره که به دوره تالار کسری معروف شد، ابوالحسن نجفی، محمدعلی سپانلو ورضا براهنی نیزبه دعوت گلشیری کلاس هایی برگزارکردند. این دوره یکی از درخشان ترین نشست های این سالها بود.

   درکنار ادبیات و نقد معاصر ،ضرورت شناخت متون کهن نیز از دلمشغولی های گلشیری بود. اوبه همراه دوستانی ازاهل قلم درجلساتی هفتگی که ازسال 1361 آغازشد و پانزده سالی ادامه داشت بسیاری از آثار کلاسیک فارسی را بازخوانی و بررسی کرد.

   درفروردین 1376 ، اقامتی نه ماهه درآلمان به دعوت بنیاد هاینریش بل فرصتی شد برای به پایان رساندن رمان «جن نامه »که تحریرآن را سیزده سال پیشترآغازکرده بود. درهمین دوره برای داستان خوانی وسخنرانی به شهرهای مختلف اروپا رفت وجایزه لیلیان هلمن/ دشیل همت رانیزدریافت کرد.درزمستان 1376،رمان«جن نامه »(سوئد) و«جدال نقش با نقاش» انتشاریافت.

   گلشیری سردبیری ماهنامه ادبی کارنامه را درتابستان 1377 پذیرفت و نخستین شماره آن را در دی ماه همین سال منتشرکرد . دراین دوره جلسات بررسی شعر وداستان نیز به همت او در دفترکارنامه برگزارمی شد.یازدهمین شماره کارنامه به سردبیری او پس از مرگش درخرداد 1379 منتشرشد.

   هوشنگ گلشیری دردوازدهم تیرماه 1378 «جایزه صلح اریش ماریارمارک»رادرمراسمی درآلمان دریافت کرد. این جایزه به پاس آثار ادبی و تلاش های او دردفاع از آزادی قلم وبیان به اواهدا شد. درمهرماه همین سال درآخرین سفرش درنمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت شرکت کرد. سپس برای سخنرانی وداستان خوانی به انگلستان رفت. مجموعه مقالات « باغ درباغ» درپاییز 1378 منتشرشد.3

   دراواخر زمستان 1378 نخستین نشانه های ناراحتی ریوی هوشنگ شروع شده بود. در 16 فروردین 1379 به مدت سه روز دربیمارستان جم تهران بستری شد. درمان جدی گلشیری درششم اردیبهشت ماه به علت آبسه ریوی دربیمارستان مهر به حالت نیمه اغما آغازشد. درمان آبسه ها که اینک به آبسه های متعدد مغزی انجامیده است تا 13 خرداد دربیمارستان ایرانمهر طول کشید. درهمین روز به کمای عمیق رفت و 16 خرداد ماه 1379 روز پایان اوست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبه یاد آور که زندگی باد است

 

برآن مدار سرخ همیشه

خورشید خستگی ست که می گردد

مستی به گریه می خواند:

« باران عنایتی است »

من سال هاست ،آه ، که دست ام را

در شرشرمداوم باران شسته ام.»

برآن مدار سرخ همیشه

خورشید خستگی است که می گردد

ومست ها که می خوانند:

«ما ازشراب خانه نمی آییم.»

عمری ست ، آه

که مرگ ، مرگ سرخ پرنده

مثل گدای کور خیابان است

خاموش ومنتظر.

شاید پرنده این همه را می دید

که با وجود آن همه خط

می خواند :

- « من درتمام مدت پرواز

برخط بی نهایت فاصل پریده ام.»

 

 

 

« سالشمار آثار»

 

 - مثل همیشه      ( 1347)  مجموعه داستان

- شازده احتجاب  ( 1348) رمان

- کریستین و کید ( 1350 ) رمان

- نمازخانه کوچک من  ( 1354) مجموعه داستان

- بره گمشده راعی (1356) رمان

- معصوم پنجم یا حدیث بردارکردن آن سوار که خواهد آمد  (1358) رمان

- جبه خانه  (1362) مجموعه داستان

- حدیث ماهیگر ودیو ( 1363) داستان بلند برای نوجوانان

- پنج گنج   (1368) مجموعه داستان

- دوازده رخ   (1369) فیلم نامه

- در ولایت هوا  ( 1370)  رمان

- آینه های در دار  ( 1370) رمان

- دست تاریک ، دست روشن  ( 1374) مجموعه داستان

- در ستایش شعرسکوت  (1374) دومقاله بلند درنقد شعر

- جدال نقش با نقاش در آثار سیمین دانشور (1376) نقد وبررسی

- جن نامه   (1378) رمان

- باغ درباغ  (1378) مجموعه مقالات

- نیمه تاریک ماه   (1380) مجموعه آثار داستان های کوتاه  4

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« فهرست مآخذ»

1- سناپور،حسین،هم خوانی کاتبان(زندگی­وآثارهوشنگ گلشیری)اول،تهران،دیگر،80،ص 21.

2- همان ، ص 22 .

3- بنیاد هوشنگ گلشیری ، منبع : اینترنت ، سایت اینترنتی:

http: //www.golshiri foundation.org/zendeginame.html.

4- همان ، سایت اینترنتی:

http: //www.golshiri foundation.org/salshomar.html.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاریخچه مطالعاتی

   دررابطه با شخصیت پردازی درآثار«هوشنگ گلشیری» منبعی که بتواند الگوی مناسبی جهت تنظیم این رساله باشد،بخش کوتاهی ازکتاب «شخصیت وشخصیت پردازی درداستان معاصر» به نویسندگی دکترحمیدعبداللهیان بوده است. البته کتاب­­­هاومقالات متعددی که درباره برجسته ترین اثراویعنی رمان «شازده احتجاب » نوشته شده است راباید ازاین مقوله خارج دانست.

   با توجه به موضوع رساله،ازمیان منابع بررسی شده ،تعدادمحدودی به مسأله «شخصیت پردازی»اختصاص داشته­اند واین مسأله کمابیش،روند کارپایان نامه را باتعلل­مواجه می ساخت. اولین ومهم ترین کتابی که اساس کاراین رساله قرارگرفت «شخصیت وشخصیت پردازی درداستان معاصر» بوده است. دراین پژوهش ازکتابها ومنابع فراوان دیگری نیزاستفاده شده که به چندمورد آن اشاره می کنیم:

   1- عناصرداستانی ،جمال میرصادقی

   2- هنرداستان نویسی ،ابراهیم یونسی

   3- قصه نویسی، رضا براهنی

   4- درسهایی درباره داستان نویسی ازلئوناردبیشاب به ترجمه محسن سلیمانی

   5- جنبه های رمان، ادواردمورگان فورستر به ترجمه ابراهیم یونسی

بیان مسأله

   دراین پایان نامه قصد برآن است تا دانسته شودشخصیت ها،درداستان های کوتاه هوشنگ گلشیری به چه صورت پرداخت شده اند. به طورکلی می توان گفت: شخصیت ها درداستان از2 دیدگاه ادبی وغیرادبی مورد بررسی قرارمی گیرند. ازجنبه های غیرادبی می توان به مسائل اجتماعی،روان شناسی،اخلاقیات و... اشاره کرد. نحوه شخصیت پردازی درجنبه های ادبی شامل موارد ذیل است:

1- نام گذاری  2- گفت وگو   3- توصیف قیافه ظاهری    4- رفتار   5- بیان حالات روحی وروانی اشخاص داستانی.

ودرحیطه پردازش شخصیت دردیدگاه های غیرادبی (ازجنبه های اجتماعی) می توان مواردی راازقبیل:جنس(مرد،زن،کودک)،سن(خردسال،بزرگسال،میانسال)،میزان­تحصیلات،شغل(ارتشی، خانه دار،کارمند...) محیط زندگی( شهری،روستایی،پایتخت نشین،...) ایدئولوژی ورفتارهای اجتماعی و... برشمرد.

پرسش های تحقیقاتی

باتوجه به طرح مسائل قبلی این پژوهش،فرضیات زیررا مطرح می سازد.

    1- شخصیت پردازی درداستان های هوشنگ گلشیری به چه نحوصورت گرفته است؟

   2- نگاه یا موضع گیری نویسنده نسبت به شخصیت های داستانی خودچگونه است؟

   3- پردازش شخصیت های مردان ،زنان،کودکان همراه با ابعاداجتماعی شان چگونه صورت گرفته است وبه کدام بیشتر اهمیت داده شده است؟

اهداف مطالعاتی

   نگارنده دراین پژوهش درصدداست به بررسی شخصیت پردازی درداستانهای هوشنگ گلشیری بپردازدونحوه پردازش شخصیت های داستانی این نویسنده معاصررا بیرون کشد؛آنگاه به نقدوبررسی چگونگی پرداخت شخصیت هابپردازد.ضمن اینکه سعی­شده­درخلال ویادرپایان هرقسم ازانواع شخصیت پردازیهای داستان،شواهدی راباعنوان نمونه ذکرنماید.

حدود مطالعاتی

   ازآنجاکه رساله حاضربا عنوان«شخصیت پردازی درداستان های هوشنگ گلشیری» عنوانی جزئی ازعناصر کلی داستان می باشد،لازم است محدوده کاررا مشخص نموده تا ازمواردی که دراین تحقیق مورد بررسی واقع نشده است،پرهیز شود. ونیز با توجه به گستردگی وگوناگونی آثارهوشنگ گلشیری ،تنها به 10 اثراز داستان های کوتاه وی اکتفاشده است. 5 اثرداستانی ازآثارقبل ازانقلاب که شامل داستان های «گرگ»، «نمازخانه کوچک من »،«معصوم اول»،«معصوم دوم»،«معصوم سوم» و5 اثر داستانی ازآثار بعداز انقلاب نویسنده که شامل داستان های «معصوم پنجم»،«خانه روشنان»،«دست تاریک،دست روشن»،«میرنوروزی ما»، «نقاش باغانی»می باشد.انتخاب شده است.علت نحوه گزینش این داستان ها،کشف ابتکاروقدرت نویسندگی گلشیری درطی سالهای متمادی می باشد.

اهمیت مطالعاتی

   نظربه اینکه بحث شخصیت پردازی ازمباحث عمده درعناصرداستان است توجه به شخصیت های آثار گلشیری نوآوری وتلاشی تازه درادبیات داستانی می شود.بحث ادبیات معاصروداستان نویسی جدیددر فضاهای دانشگاهی کمترمورد توجه قرارگرفته وبنابراین پرداختن به این مسأله خودجدیدبودن رادربردارد. با توجه به اینکه گلشیری ازهدایت فراتررفت ودربسیاری اززمینه ها ابتکارهای تازه ای انجام دادکه هنوز هم پاره ای منتقدان معتقدند که این زمینه ها ناشناخته مانده است توجه به این بحث درپایان نامه نو وتازه است وبا نقدهای مجامع غیرآکادمیک برابری می کند.

 

تعریف اصطلاحات

   درروندکاری این رساله 2 عنصر مهم ازعناصرکلی داستان تعریف شده است که شامل اصطلاحات1-  شخصیت  (Character ) و 2- شخصیت پردازی  (Characterization ) می شود .درکتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی ،ذیل واژه «شخصیت» آمده است:

   «اشخاص ساخته شده ای(مخلوقی)را که درداستان، نمایش نامه، فیلم نامه ظاهرمی شوند، شخصیت­می نامند.مخلوق ذهن نویسنده ممکن است همیشه انسان نباشدوحیوان وشیء و چیزدیگری را نیز شامل می شود.شخصیت بازیگرداستان است ودراثرروایتی یا نمایشی ،فردی است که کیفیت روانی واخلاقی او، درعمل او وآنچه می گویدومی کند ،وجودداشته باشد.» درتعریف وتشریح «شخصیت پردازی»آمده است: «خلق شخصیت های داستانی که نویسنده هریک رابا خصوصیات اخلاقی وروحی معینی دردنیای داستان ونمایش می آفریند را شخصیت پردازی می نامند. انگیزه رفتاروگفتاراشخاص ساخته شده، همه نشأت گرفته ازخصوصیات خلقی وروانی آنهاست» درتعریف دیگری از«شخصیت پردازی»آمده است:«خلق شخصیت هایی که کیفیت روانی واخلاقی آنها درعمل آنان وآنچه می گویندومی کنندبرای خواننده درحوزه داستان یا نمایش نامه وفیلم نامه ،تقریباً مثل افراد واقعی جلوه کندرا شخصیت پردازی می خوانند »

 

 

مرور مطالعاتی

   باتوجه به آن چه که درفصل اول درباره تاریخچه مطالعاتی ،بیان مسأله وفرضیه ،هدف واهمیت وحدود مطالعاتی موردبررسی قرارگرفت،دراین فصل کتاب هایی که مأخذ مطالعاتی این پژوهش قرارگرفته اند ودرفصل اول تحت عنوان تاریخچه مطالعاتی اشاره شد، اکنون به بررسی برخی ازآنها می پردازیم .

   کتاب«شخصیت وشخصیت پردازی درداستان معاصر»ازدکترحمیدعبداللهیان (استادراهنمای رساله) کتابی است که درابتدابه طرح مسائلی ازعناصر داستان می پردازد.با تشریح وتوصیف دقیق این نویسنده درمباحث «شخصیت وشخصیت پردازی درداستان»،خواننده مطالب جامع وکاملی درباره این دوعنصرداستانی دست پیدامی کند.سپس به بررسی شخصیت های داستانی ونحوه شخصیت پردازی درآثارتعدادی ازداستان نویسان معاصر ایرانی می پردازد. این منبع ازبهترین الگوهای نگارش این پژوهش محسوب می شود.

   کتاب هایی نیزازقبیل:«صدسال داستان نویسی ایران»ازحسن میرعابدینی، «هم خوانی کاتبان» ازحسین سناپور،«نقشبندان قصه ایرانی » ازرضا عامری،«گلشیری کاتب وخانه روشنان»ازصالح حسینی وپویارفوئی، از اصلی ترین منابع کاربردی این پژوهش قلمداد می شوند.

 

 

 

 

روش تحقیق                          

   این تحقیق برآن است تاآثارانتخابی«هوشنگ گلشیری»راباتکیه بریکی ازمهمترین سازه های عناصرداستانی با نام «شخصیت پردازی»تحلیل نماید. ازآنجا که آثارداستانی این نویسنده گسترده است لذا تنها به 10 اثر ازداستانهای کوتاه اوبسنده شده است.

رسش تحقیق

   علت اینکه انسان موجودی شوندی وشدنی است وبررسی جنبه های مختلف شخصیتی به طورکامل میسرنمی شود ونیز به دلیل اینکه انسان موجودی اجتماعی وزاده شده درجامعه انسانی است. لذا رسش تحقیق،بررسی شخصیت داستان ازدیدگاه اجتماعی وادبی آن است .

طرح تحقیق

   ازآنجا که طرح تحقیق عبارت است ازیک طرح یاچهارچوب مشخص که براساس آن حدود گستره اجرایی تحقیق تعیین می شود،روش این تحقیق درونی است. ضمناً دربخشهای مختلف مواردی خاص را مورد نظر وبررسی قرارمی دهد،شیوه تحقیق موردی وتوصیفی خواهدبود.

فن تحقیق

   جمع آوری اطلاعات مربوط به این تحقیق ،به وسیله فیش وکتب مرجع انجام گرفته است،لذامی توان فن تحقیق دراین پژوهش را اسنادی -  کتابخانه ای توصیف کرد.

طرح تحلیلی

   چون این پژوهش درنظردارد مقوله «شخصیت پردازی» درآثار«هوشنگ گلشیری» را بررسی نماید،لذا برای آن ازطرح تحلیلی تکنیکی وباروش استنباط واستدلال استفاده شده است. 

 الف- « داستان »

   « داستان» تصور ونمایش عینی است، از منظر و برداشت نویسنده اززندگی.هرانسانی نگرش وجهان بینی خاص خودرا نسبت به زندگی داردوشیوه برخورد اوبا زندگی ،فلسفه زندگی اش را مشخص می نماید. نویسندگان و داستان نویسان نیز از این امر مستثنی نیستند واحساس و نگاه خاص خودرا نسبت به زندگی دارند ویک نویسنده موفق این احساسات را بوسیله شخصیت های داستانش و رشته حوادث و اموری که درداستان اتفاق می افتد بیان می کند و بدین نحو درخلال یک اثر داستانی قوی ومنسجم می توان اندیشه ها و احساسات ونگاه نویسنده را نسبت به زندگی مشاهده کرد.

   نویسندگان مختلف تعاریف خاص خودرا ازداستان بیان داشته اند که شماری ازاین تعاریف دراینجا آورده می شود:

   ادوارد مورگان فورستر- رمان نویس انگلیسی داستان را اینگونه تعریف می کند:

« داستان ،نقل وقایع است به ترتیب توالی زمانی ، مثل ناهار پس از چاشت و سه شنبه پس از دوشنبه و تباهی پس از مرگ .»1

   جوزف شیپلی مؤلف فرهنگ اصطلاحات ادبی جهان بیان می دارد:

« داستان ، اصطلاح عامی است برای روایت یا شرح روایت حوادث درادبیات داستانی. عموماً داستان دربرگیرنده نمایش تلاش و کشمکش است میان دونیروی متضاد و یک هدف.»2

   گی دومو پاسان نویسنده فرانسوی درباره مفهوم داستان چنین گفته است :

« مردم فریاد می زنند:مرا تسلی بده ،سرگرمم کن، غمگینم کن،همدردی مرابرانگیز، مرابه رؤیا ببر، بخندانم ، بگریانم ، بلرزانم ، مرا به فکر وادار کن و داستان چنین می کند.»3

   جمال میرصادقی می گوید:

« داستان نمایش کوششی است که سازگاری افکار و عواطف را موجب می شود. واعظ ، فیلسوف و مقاله نویس افکارخودرا به طورکلی ومجردوبی توجه به احساسات خودارائه      می دهند،اما داستان نویس تمایلی به ارائه افکارکلی ومجردنداردومی خواهدآنهارا به طورملموس ارائه کند، دراین تصویر افکارواحساسات به طورتفکیک ناپذیر به هم        آمیخته اند.»4

   و به عبارت دیگر، داستان بیان سیرو توالی حوادث واقعی، تاریخی یا ساختگی است، که ویژگی بارزآن علاوه برسرگرمی،این است که با تحریک حس کنجکاوی مارا وادار سازد که بخواهیم بدانیم بعد چه اتفاقی می افتد وبه کسب اطلاعات بپردازیم.

   داستان پردازان ، انواع داستان را باتوجه به مضامین و مفاهیم آنها به دسته هایی با نام های متفاوت تقسیم بندی کرده اند. ازجمله :«داستان پرماجرا» (adventure  story )،« داستان معما» (mystery  story) ، «داستان تخیلی» ( fiction  story )، « داستان غیرتخیلی» (non fiction ) ، «داستان جاسوسی» (spy story )« داستان علمی » (science story )، « داستان آرمان شهری» (Utopian story )، «داستان تمثیلی» (Allegorical story )

 

 

 

ب- « تقسیم بندی داستان »

 

 

   دریک طبقه بندی کلی می توان داستان یا ادبیات داستانی را این گونه تقسیم بندی کرد:

 

                                                  - اسطوره

                   1- قصه                     - افسانه پریان و پهلوانان

                                                  - افسانه تمثیلی (فابل)

                                                  - حکایت اخلاقی

                   

داستان           2- داستان کوتاه           - داستان کوتاه کوتاه

                                                 - داستان بلند

                      

                  3- رمان                      - رمان کوتاه

                                                  - ناولت      

 

 

 « قصه »

   منظورازقصه داستانهایی است که ازدیرباز درمیان اقوام وملل مختلف رواج داشتند وبیشتر جنبه غیرواقعی وخیالی داشتند تا جنبه واقعی . تفاوت قصه با داستانهای نوین امروزی دراین است که اساس قصه ها برپایه حادثه گذاشته شده است وشخصیت ها،کم ترخصوصیات درونی وفردی خودرا بروزمی دهند، برخلاف داستانهای امروزی که روان شناسی فردی برخصایص و خلقیات وروانکاوی افراد از ویژگی های آنهاست.

   هدف قصه، ثبت دقیق واقعیت نیست بلکه بیشتر ازخیال و احساس نویسنده مایه می گیرد .قصدش بیشتر تأثیرگذاری برعاطفه واحساس خواننده است تا براندیشه او.نیز قصه،جزئی نگراست وشامل لحظه پردازی ، صحنه پردازی وشخصیت پردازی مختص خود است. 5

« داستان کوتاه»

   « داستان کوتاه » اثری کوتاه است که درآن توجه وتمرکز برروی یک شخصیت است ،دیگر شخصیتها حضورپررنگی ندارند وبیشتربرای تکامل شخصیت اصلی می آیندونویسنده معمولاًشخصیت اصلی را دریک واقعه وموقعیت خاص قرارمی دهدتاخواننده راتحت القاوتأثیرحالت مشخص وواحدی قراردهد.آنها معمولاً از تعداد انگشتان یک دست تجاوز   نمی کنند وفاصله زمانی آغاز تا پایان داستان را مدت کوتاهی تشکیل می دهد ومکان نیزازچند جای مشخص تجاوزنمی کند.حادثه تنها به یک حادثه اصلی ویکی دوحادثه فرعی خلاصه   می شود و گفته اند: حجم این نوع داستان آن اندازه است که خواننده بتواند دریک نشست سه ساعته بخواند.6

 داستان کوتاه را می توان به یاری خصوصیات زیر ازدیگر آثار بازشناخت:

1- طرح منظم و مشخصی دارد.

2- یک شخصیت اصلی دارد.

3- این شخصیت دریک واقعه اصلی ارائه می شود.

4- در «کلی» که همه اجزاء آن باهم پیوند متقابل دارند شکل می بندد.

5- تأثیر واحدی را القا می کند .

6- کوتاه است.7

پیشگامان داستان کوتاه

   آغاز داستان کوتاه به شکل امروزی آن به قرن نوزدهم بازمی گردد. نیکلای گوگول داستا نویس روسی-  وادگارآلن پو داستان نویس امریکایی جزو آغازگران داستان کوتاه هستند و آنتوان چخوف و گی دوموپاسان ازنظر بدعت و نوآوری و پیشبرد داستان کوتاه درجهان اهمیت دارند.

   درایران ، محمدعلی جمالزاده با داستان «یکی بود یکی نبود» درسال 1300 خورشیدی ، آغازگر داستان کوتاه درزبان فارسی است وافرادی چون،صادق هدایت،صادق چوبک،بزرگ علوی و ... ادامه دهندگان این راه بودند.

« رمان»

   رمان اثری است که دارای حجمی نسبتاً طولانی است وبه همین دلیل کلیه عناصرداستان دراین نوع پیچیده ترومتنوع تراند. وقایع بیشتر گره خورده تراندودرکنارحادثه اصلی،حوادث فرعی متعددی مطرح می شود. رمان مفصل تروقطورتر از داستان کوتاه است. دررمان معمولاً تعداد شخصیت هابیشترازداستان کوتاه است ونویسنده به خاطرزمان بیشترمی تواند به پرداخت شخصیت ها بپردازد. اگر داستان کوتاه را به یک ساز وتک نوازی تشبیه کنیم ، رمان یک سمفونی و مجموعه ای از سازهاست.

   رمان نیز به مانند داستان ، براساس مفهوم و مضمون تقسیم بندی شده است. برای ذکر نمونه می توان به موضوعات رمانی که در ذیل مطلب می آید اشاره داشت.

رمان عاطفی(Novel of passion)،رمان­روستایی(Pastoral novel) ، رمان محلی(Local color novel)،رمان ترسناک (Novel of terror)، رمان کلید دار(Key novel )،رمان کارگری (Proletarin novel) ، رمــان­عقیـــدتی (Purpose novel)، رمـان­احســاساتی(  Sentimental novel)  و دراین میان به چندین و چند رمان دیگر نیز       می توان اشاره داشت اما از حوصله بحث خارج است.

« پیشگامان رمان»

   اولین رمان و رمان نویس را « دن کیشوت» اثر سروانتس ( نویسنده اسپانیایی 1547- 1616)  می دانند. بعدها افرادی چون مادام دولافایت ( 1634-1693) ، آلن رنه لوساژ (1667-1747) ، دانیل دفو(1660-1731)،  هنری فیلدینگ (1707- 1754)، والتر اسکات (1771- 1832) و ... ادامه دهندگان و تکمیل کنندگان این راه بودند.

   طلیعه های رمان فارسی به نخستین سالهای 1250 خورشیدی باز می گردد. « ستارگان فریب خورده» اثر میرزا جعفر قراچه داغی (1253 ه. ش ) ، « سیاحت نامه ابراهیم بیگ» اثر زین الدین مراغه ای (1274 ه.ش) ، « مسالک المحسنین» اثر طالبوف (1284 ه .ش) جزو اولین رمانهای فارسی و نویسندگان آنها جزو اولین رمان نویسان ایرانی هستند.

 

 

ج- «عناصر داستان »

   رمان وداستان کوتاه دارای شگردها وعناصر مشترکی هستند ولی طبیعی است که رعایت فنون داستان دررمان به شکل کامل ترومتنوع تردیده می شود،تا داستان کوتاه.زیرا همانگونه که گفتیم دررمان مجال بیشتری برای به کاربردن فنون داستانی برای نویسنده وجود دارد. داستان دارای عناصر و قسمت های متفاوتی است که مهم ترین عناصر آن عبارتند از :

   طرح ، عمل یا حادثه ، شخصیت ، گفتگو ، زمان ومکان ، صحنه .

   طرح (Plot) : چارچوب وقالب اولیه اثراست که با حذف کردن و اختصار مطالب اضافی باقی می ماندو پایه واساس داستان است. بطوریکه نکات کلیدی و اساسی داستان را شامل    می شود وحذف یکی از آنها باعث نقص درداستان می شود. طرح،خطوط اصلی یک داستان را نشان می دهد و طبیعی است که شامل، عمل ، حادثه، گفتگو، زمان و مکان و شخصیت به طور مختصر می شود.8

   - طرح وشخصیت : قصه نویس با معرفی طرح و توطئه به مواد خام قصه جهت می دهد وبا اراده تمام برسرنوشت شخصیتهای داستان حکومت می کند وآنها را به سوی سرنوشت محتومشان می کشاند.9

   درتقدم شخصیت برطرح داستان یا بالعکس این موضوع مطرح است که هنگامی که شخصیت درخلاء زندگی کند، زندگی اش فاقد طرح است ومتقابلاً اگر شخصیت طرح را تصورنکند ، طرحی وجود ندارد ولی با اینکه شخصیت و طرح به طورکامل به هم گره خورده اند، هریک درچارچوب بسیاربزرگتری به نام داستان ، هویت مستقلی دارند.

   اما چون شخصیت ها انسان هستند با برخی چیزها درگیری دارند. طرح با توالی حوادث زندگی اشخاص سروکاردارد. ممکن است درداستان، ابتدا طرح ویا شخصیت ظاهرشود. به هرحال با اینکه این دوعنصر ازهم جدا هستند ، همیشه باهم اند.10

   عمل(action): زنجیره به هم پیوسته حوادث و رفتارقهرمانان است که با اولین کارشخصیت شروع می شود و با سیر طبیعی بحران و انتظار، سرانجام به نقطه اوج و گره گشایی نزدیک می شود. درنقطه اوج که غالباً درپایان داستان است، تمامی بحران ها و انتظارها و گره ها به یکدیگر تلاقی کرده و گره ها گشوده شده ، داستان به پایان می رسد.

   - عمل وشخصیت: نویسنده باید صحنه های حوادث را به نحوی بنویسد که خواننده احساس کند ، رفتار شخصیت ها ،رفتاری مطابق با زندگی واقعی است.

   نویسنده درعمل داستانی ، فقط جزئیاتی را انتخاب ودر داستان می آورد که حادثه را تصویر و خواننده را درپرکردن جاهای خالی حادثه راهنمایی کند. با این کارخواننده احساس        می کند،حادثه کاملاً واقعی است.11 نیز نویسنده همیشه اعمال شخصیت خودرا دربرابر عوامل دیگر قصه ، توجیه می کند،بدلیل اینکه بدون این توجیه اعمال، قصه یکپارچگی نخواهد داشت.12

   شخصیت (Character): منظور از شخصیت، افراد داستان اندکه تقریباً همه کاره داستان شمرده می شوند. عمل با حضور آن ها به وجود می آید وفضا ومکان وزمان به خاطر بودن وفعالیت آنها مفهوم پیدا می کند و گفتگو هم گفتار آنان با یکدیگر یا با خود است. [درباب شخصیت، به طور مفصل صحبت خواهدشد.]

   زمان ومکان (Time and Place) : زمان ومکان دوبعد هرحادثه اندکه برای بیان حادثه به طورطبیعی وجود آنها لازم است . هیچ داستانی رابدون زمان ومکان نمی توان یافت. زمان ممکن است که بسیاراندک و محدود باشد وحتی چند ثانیه را شامل شود ولی درهرحال هست. مکان ممکن است تنها یک اتاق کوچک یا سلول یا قفس پرنده باشد. واقعی ،خیالی وغیرواقعی ، ولی درهرحال وجود آن برای داستان لازم است.13 داستان هیچوقت درخلاء روی نمی دهد ومکانی دارد. به جایی که داستان درآن اتفاق می افتد «محیط داستان» گویند. باید محیط داستان با فضای کلی داستان همگونی داشته باشد.14

   - شخصیت درزمان ومکان : شخصیت های داستان، درخارج اززمان ومکان نمی توانند رنگ دیگری به خود گیرند ودگرگونی حاصل کنندوخود را ازجایی به جای دیگر وازمقامی به مقامی دیگر برسانند. به دلیل اینکه خارج از زمان ومکان هیچ چیز وجود ندارد. قصه دردنیای اثیری سکوت و سکون وبی زمانی و بی مکانی اتفاق نمی افتد.قصه مثل زندگی پدیده ای است درزمان ودرمکان و شخصیت قصه دربی زمانی و بی مکانی هیچگونه اصالتی ندارد.15

   داستان برای اینکه مراحل آغازین خودرا پشت سربگذارد و اشخاص داستان را معرفی کند وبعد از زمینه چینی های لازم ، کنش اصلی خودرا آغازکند نیاز به مکانی دارد، جایی که باید حوادث درآن اتفاق بیفتد. جزئیات مکان کارکردهای گوناگونی درداستان دارد، برای مثال بردرستی زمان صحه می گذارد و واقعیتی دیدنی را تصویر می کند تا شخصیت ها نقش خود را درآن ایفا کنند.

   توصیف فضای پیرامون شخصیت ( اتاق ،خانه ،خیابان ،...) می تواند تا حدود زیادی به ساختن شخصیت کمک کند.

   صحنه (Setting): صحنه داستان چنانکه ازنام آن پیداست ،محلی است که آکسیون (رشته وقایع) داستان درآن واقع می شود. به عبارت دیگر زمینه ای است که اشخاص داستان نقش خودرا برآن بازی می کنند. محل وقوع داستان را ظاهراً فقط به یاری توصیف ساده می توان به خواننده منتقل ساخت.16  انتخاب صحنه وصحنه پردازی مناسب باعث می شود تا شخصیت های داستان بهتر معرفی شوند ودرتعامل باخود ومحیط بهتر جلوه گر شوند.

   - صحنه وشخصیت : نویسنده مجازنیست اشخاص داستان را ازاین صحنه به آن صحنه بکشاند وداستان را درصحنه های متعدد قراردهد زیرا اولاً اگر داستان ، کوتاه باشد با این کار با محدودیت های زمانی ومکانی داستان کوتاه سازگارنیست و ثانیاً چنانچه نویسنده بخواهد محل عمل اشخاص را مدام تغییر دهد ، صحنه داستان نقش غالب می یابد و اشخاص داستان را ازنمود می اندازد. 17  

   لئونارد بیشاب در کتاب « درسهایی درباره داستان نویسی» درباره ی تکرار صحنه ها       می آورد: « تکرار صحنه نشانگر سهل انگاری نویسنده دربکارگیری قوه نوآوری خود و بی اطلاعی وی اززمان زندگی شخصیت هاست .18

   زاویه دید (Point of view) : تا قرن هیجدهم اصطلاح «زاویه دید» یا دیدگاه ویا چشم انداز درداستان نویسی مطرح نبود. اما پس از تئوری « نسبیت» انیشتین  است که در باور به یکه بودن حقیقت (هرچه که باشد) شکافی ژرف پدید می آید و زاویه دید نسبت به پیرامون تغییرمی کند. وآنگاه نیچه ، حقیقت را تنها به نوع تفسیر از جهان نسبت می دهد واین که هرکس از زاویه دیدخود هستی را تفسیر یا تعبیر می کند، دیدگاه انسان نسبت به اشیاء و پدیده ها تغییری بنیادی می یابد که تأثیر آن را درهنر وادبیات شاهدیم. نیچه حتی زبان را به عنوان زاویه دیدی می دانست که ازطریق آن چیزها دریافته می شوند. امروزه همان گونه که درفلسفه و دیگر اشکال شعور آدمی مسأله دیدگاه درتعیین میزان ارزیابی ها و یافت چگونگی اندیشه اهمیت پایه یی می یابد. درداستان نویسی نیز« زاویه دید» به عنوان عامل مهم و پایه یی درساختار داستان عمل می کند یعنی بدون درک و ارزیابی زاویه دید دریک داستان نمی توان به بافت و ساخت آن راه یافت.

   « زاویه دید» یا«زاویه روایت»نمایش دهنده شیوه ای است که نویسنده با آن مصالح و مواد داستان خود را به خواننده ارائه می کند ودرواقع رابطه نویسنده را با داستان نشان می دهد. زاویه دید منظری است که از دریچه آن حادثه ای را می بینیم،یا واقعه ای رابازمی گوییم ویامتنی رامی نویسیم. زاویه دید درداستان رابطه راوی را با روایت اش مشخص می کند.       « پرسی لابک[1]» در  «فن قصه[2]» گفته است که : « دیدگاه یا زاویه دید عبارت است از بحث درباره رابطه ای که راوی داستان با خود داستان دارد.»19

   زاویه دید ممکن است « درونی [3]» باشد یا « بیرونی[4]»

   الف) زاویه دید درونی: در زاویه دید درونی ،گوینده داستان یکی از شخصیت های (شخصیت اصلی یا شخصیت فرعی) داستان است وداستان از زاویه دید اول شخص گفته    می شود.

   زمانی که نویسنده ، داستان خودرا دراول شخص می نویسد معمولاً دوحالت پیدا می شود. یکی اینکه اول شخص داستان خودرا، مرکز تمام حوادث می داند وبدین ترتیب تمام اتفاقاتی را که برایش رخ داده اند گزارش می کند ویا حوادث دیگررا بهانه کرده ،به تجزیه وتحلیل عمیق روانی خود دست می زند ویا به تنهایی دربرابر بن بستی قرارمی گیرد که اندیشه ها واعمال ناشی از وجود شخصیت های دیگر آن را به وجود آورده اند. دیگر آنکه ممکن است اول شخص داستان چندان دخالتی درحوادث نداشته باشد وفقط ازطرف نویسنده مأموریت داشته باشد که حوادث را آن طورکه دیده است و شخصیت های داستان را آن طور که یافته است ،گزارش کند.

   این شیوه بیشترمورداستفاده نویسندگان تواناست وبهترین داستان های جهان به همین شیوه نگارش یافته اند. دراین شیوه دراغلب اوقات داستان اززبان شخصیت اصلی بازگفته          می شودواززبان همین فرد،افکار ،اعمال، انگیزه ها ، امیدها ودهشت های همه اشخاص دیگرداستان به خواننده منتقل می شود.

   درزاویه دید اول شخص، تجربیات و احساسات هیجان انگیز از صمیم قلب نقل می شود ازاین روغالباً داستان صمیمانه تر ومؤثرتر از آب درمی آید.درطریقه اول شخص،داستان را   می توان : 1- از زبان شخصیت اصلی داستان بازگفت.  2- از زبان یکی از شخصیت های فرعی داستان بازگفت .

   ازمحدودیت هاواشکال های نقل داستان توسط شخصیت اصلی درزاویه دیداول شخص   می توان به اجمال به موارد زیر اشاره داشت:

   الف) شخصیت داستان می تواند فقط ازعقاید خود صحبت کند و ازتشریح عقاید و خصوصیات درونی شخصیت های دیگر داستان عاجز است.

   ب) شخصیت داستان فقط می تواند ازدرون خودش به خارج نگاه کند وممکن نیست که ازخارج ، خودش را مورد داوری قراربدهد.

   ج) شخصیت پردازی گوینده داستان با اشکال صورت می گیرد یعنی گوینده داستان      نمی تواند از خصوصیات مثبت خود به طورمستقیم صحبت کند.

   ب) زاویه دید بیرونی: زاویه دید بیرونی درحوزه «عقل کل» یا «دانای کل[5]» قرارگرفته است .به عبارت دیگر فکری برتر ازخارج، شخصیت های داستان را رهبری می کند، ازنزدیک شاهد اعمال وافکار آنهاست و درحکم خدایی است ، ازگذشته وحال و آینده آگاه است واز افکار و احساسات پنهان همه شخصیت های خود باخبراست . هرگز نیازی نمی بیند که به خواننده حساب پس بدهد که چطور از چنین اطلاعاتی آگاه شده است. گوش هایش می تواند صدای شخصیت هارا بشنود، پس از آنکه  آن ها شروع به صحبت کنند و چشم هایش می تواند از میان درهای بسته و پرده تاریکی ببیند.

   نویسنده از طریق راوی داستان به عنوان دانای کل می تواند دربعضی موارد عمیق ترین تجزیه وتحلیل ها را از روح و خلق وخوی افراد بکند وبدین وسیله یک جامعه انسانی را طوری بسازد که گویی بدون دخالت کسی به زندگی خود ادامه می دهد ونه فقط یک زندگی ظاهری اجتماعی را دربرابرخواننده می گستراند ، بلکه از درون کاویده می شود وبرملا       می شود وبه سوی خواننده متلاشی می شود.

   اشکال عمده زاویه دید بیرونی که چون عقل کل عمل می کند ، این است که احساس نزدیکی به واقعه و شخصیت های داستان را ازدست می دهد وروشنی و وضوح داستان قربانی می شود ونیز صمیمیت داستان غالباً ازبین می رود.

   تفاوت نحوه کاربرد زاویه اول شخص با سوم شخص(دانای کل) : مشکل فنی که فرا راه نویسنده اول شخصی هست ، مسأله « همه چیزدانی » است . نویسنده ای که درسوم شخص می نویسد ، درمعنا و معرفتش کامل است؛ همه چیزرا می داند و می بیند . چیزی براو پوشیده نیست . نویسنده درشیوه روایت سوم شخص همه اطلاعات و دانسته های خودرا به خواننده منتقل نمی کند واغلب بیشتر آن را نگه می دارد تا به اوج داستان برسد، اما به هرحال« دانای کل» است . ولی این موهبت از نویسنده ای که دراول شخص می نویسد دریغ شده است. داستان لزوماً مقید و محدود به چیزهایی است که راوی خود شنیده ودیده است و دشواری این شیوه خاصه درهمین نهفته است.

   داستان های پرماجرا وداستان هایی که کنش وواکنش قوی وسریع دارند ، درسوم شخص بهتر ازآب درمی آیند . دراین داستان ها چنانچه از شیوه اول شخص استفاده شود ونویسنده دقت نکند، راوی به صورت شخصی فوق العاده و خودخواه وحتی گزافه گو جلوه می کند. بیشتر مطالبی که درسوم شخص طبیعی می نماید ، چنانچه اززبان شخصیت اصلی داستان یا زاویه دید اول شخص بازگفته شود، راست نمایی خود را ازدست می دهد.

   اما مزیت زاویه دید اول شخص برسوم شخص، درمیزان صمیمیتی است که زاویه دیداول شخص بین خواننده و شخصیت ها ایجاد می کند. اول شخص حضورداردوآشکارا واکنش نشان می دهدوخود شخصاً به خواننده می گوید چه اتفاقی می افتد.اما کسی ازدوردرباره سوم شخص واینکه چه اتفاقی برای کس دیگری رخ می دهد می نویسد. نیز زاویه دید اول شخص ازنظراینکه نویسنده سریعتر می تواند اززمان حال به گذشته برود برزاویه دید سوم شخص مزیت دارد. چراکه دراین زاویه دید دیگر نیازی به ایجاد فضایی برای استفاده از شیوه های غیرمستقیم نیست. مزیت دیگر زاویه دیداول شخص دراین است که نویسنده به راحتی       می تواند اززبان شخصیت ، گذشته اورا افشاکندوبا وجود اینکه این کار نوعی «انتقال» است اما درظاهر انتقالی صورت نمی گیرد.

   با تمام این توصیفات شایان ذکر است که استفاده صرف از زاویه دید شخصیت اصلی در داستان، باعث غنای شخصیت پردازی می شود، اما از آن طرف نویسنده صرفاً ازتعداد محدودی از فنون می تواند استفاده و شک و انتظار ایجاد کند. بنابراین با چند زاویه دید بهترمی توان شک و انتظار ایجاد کرد . اگرداستان فقط یک زاویه دید داشته باشد،همه حوادث رمان را شخصیت اصلی هدایت می کندوهمه وضعیت ها وحوادث برمحورزندگی اومی گردد. بنابراین نمی تواند ازداستان غایب شود تا حوادث دیگری درمکان های دیگری و برای شخصیت های دیگری رخ دهد.

   درهرحال انتخاب نوع زاویه دید بستگی به نوع تأثیری که نویسنده می خواهد با داستانش روی خواننده بگذارد ، دارد. همه زاویه دیدها به یک اندازه ولی هریک به نحوی نمایشی هستند. باید گذاشت محتوای داستان ، نوع زاویه دید آن را برای ما مشخص کند.

   یونسی در «هنرداستان نویسی» توصیف رانیز به عنوان یکی از ارکان داستان آورده است. توصیف درواقع عنصرجداگانه نیست و می توان آن را جزء ارکان داستان دانست زیرا هریک ازعناصرداستان به توصیف نیاز دارند. عمل بی توصیف درداستان نامفهوم وباورنکردنی است . اگرچه ممکن است توصیف بسیار مختصر باشد . شخصیت هم بدون توصیف امکان ندارد ویکی از راه های شخصیت پردازی توصیف ظاهر شخصیت است وتوصیف اعمال ، افکار وقیافه مهم ترین روشهای شخصیت پردازی اند. زمان ومکان نیز بدون توصیف درداستان دیده نمی شوند. توصیف را می توان شاخ وبرگی دانست که برگرد طرح اولیه افزوده می شود تا رابطه اجزاء داستان را منطقی ترکند. 20

رابطه عناصر داستان با یکدیگر

   آن گونه که درتعریف عناصر داستان گفته شد، ارکان داستان با یکدیگر رابطه متقابل دارند، و درتعریف هرعنصر ازبقیه عناصرکمک گرفته می شود. عناصرداستان شبکه درهم تنیده ای با یکدیگر به وجودمی آورند. شخصیت وقتی پیدامی­شود، بلافاصله به راه افتاده وشروع به انجام «عمل» می کند. درداستان نمی توان شخصیتی آفرید و اورا معطل گذاشت . لااقل این شخصیت فکر می کند و فکر، خود نوعی عمل داستانی است واگردرفکرخودخاطرات گذشته رامرورکند،اعمال گذشته رابه خاطرخواهد آورد. هر شخصیتی به محض آفرینش نیاز به زمان و مکان دارد. شخصیت بدون زمان ومکان معنی ندارد. بنابراین هیچ کدام ازعناصر داستان را نمی توان ازدیگری جدا کرد وبه طور مجزا به آن نگریست. هنری جیمز درمقاله خود تحت عنوان «هنرداستان» می پرسد:«مگر شخصیت چیزی است جز آنچه حادثه قصه تعیین می کند ومگر حادثه جز تشریح و تصویر اشخاص قصه می تواند باشد؟ و رخداد چیست مگر درتعریف شخصیت ما چه چیزی می جوییم و می یابیم؟ » 21

   درمیان عناصر داستان دوعنصر نقش اساسی و کلیدی دارند و آن دو «شخصیت» و« عمل» است. اهمیت آن دوبعد به حدی است که گاهی اوقات داستان ها رابراساس اهمیتی که به هرکدام ازاین دو داده شده ، تقسیم می کنند. « ادوین میور» رمان را به دو نوع کلی تقسیم   می کند: « رمان عمل» و«رمان شخصیت». در رمان شخصیت ، قهرمان داستان به عنوان جزئی از طرح اندیشیده نمی شود. بلکه برعکس وجودی مستقل دارد وعمل تابع او و درخدمت او است. نویسنده ممکن است همچنانکه قصه پیش می رود طرح خودرا بیافریند.این شخصیت ها همیشه بریک حالند.آن هامانندمنظره ای آشناهستندکه گاهی، تأثیر نور یا سایه خاصی آن هارا تغییر می دهد یا ما از زاویه ودیدی دیگر به آنها می نگریم مارا به شگفتی می افکنند.

   دررمان عمل، تنها به عمل اهمیت داده می شود. دراین نوع شخصیت وقتی مفهوم دارد و وجود دارد که عملی انجام بدهد و عمل مهم است وبعد از انجام عمل وجود شخصیت بی اهمیت است.«پیتر وستلند» به گونه ای دیگر همین مطلب را طرح می کند.وی داستان ها رابراساس ارتباطشان با شخصیت یا حوادث داستان تقسیم می کند. سپس در ادامه می افزاید : « دریک رمان برجسته ، حوادث و اشخاص را هرگزنمی توان ازیکدیگر جداکرد. این دوعامل دریکدیگر تنیده می شوند واگر گاه پیش آید که جدا شده باشند ، حتماً نویسنده حقیقت این امر را به کمک یک طنز و شوخی استثنایی ، یا خصوصیتی دیگر مخفی نگه داشته و خواننده باید علت آن را کشف کند.»22

   بسیاری از صاحب نظران شخصیت را مهم ترین عنصر داستان دانسته اند. یونسی معتقد است: «مهم ترین عنصر منتقل کننده تم داستان و مهم ترین عامل طرح داستان ، شخصیت داستانی است.» و ویرجینیا ولف  می گوید: « من معتقدم که سروکار همه رمانها فقط با شخصیت است.» و می افزاید برای طرح و ترسیم شخصیت است که قالب رمان را طرح افکنده اند و پرورش داده اند. « وچه قالبی بهتر ازرمان برای طرح و ترسیم شخصیت که خود قالبی است هم ناشیانه و پرگوی وغیرنمایشی و هم پرمایه وسرشار از انعطاف پذیری و تحرک وزندگی.»  و براهنی عقیده دارد که عامل شخصیت، محوری است که تمامیت قصه برمدار آن می چرخد. کلیه عوامل دیگر، عینیت، کمال، معنا ومفهوم وحتی علت وجودی خودرا ازعامل شخصیت کسب می کنند؛ ومگر قصه ای رامی توان یافت که درآن دگرگون شدن شخصیت موجبات دگرگونی حوادث ، جدال ها ، طرح و توطئه و سایر عوامل دیگر را فراهم نیاورد؟ آیا قصه می تواند چیزی جز رشد و تکامل شخصیت قهرمان درطول زمان باشد؟ آیا می توان قصه ای پیدا کرد که درآن شخصیتی واقعی یا مستعار یا تمثیلی نباشد.»23 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« فهرست مآخذ»

 1- فورستر،ادوارد مورگان،جنبه های رمان، براهیم یونسی، پنجم ،تهران ،نگاه ،1384، ص 42.

 2- میرصادقی ، جمال ، عناصرداستان ، چهارم، تهران ، سخن ، 1380، ص 32 .

 3- همان ، ص 34 .

 4- همان ، ص 32 .

 5- حجوانی ، مهدی، قصه چیست؟ اول ، تهران ، حوزه هنری، 1371 ، ص 31 .

 6- میرصادقی ، جمال، ادبیات داستانی، چهارم ، تهران ، سخن ، 1382 ، ص 21 .

 7- یونسی ، ابراهیم، هنرداستان نویسی، هفتم، تهران ، نگاه ، 1382 ، ص 14 .

 8- عبداللهیان ، حمید، شخصیت و شخصیت پردازی درداستان معاصر، اول،تهران،آن، 1380، ص 49.

 9- براهنی، رضا ، قصه نویسی ، سوم ، تهران، نشرنو، 1362 ، ص 217 .

 10- بیشاب، لئونارد، درس هایی درباره داستان نویسی، محسن سلیمانی،تهران،سوره مهر،1383،ص357.

 11- همان ، ص 218 .

 12- براهنی ، رضا ، قصه نویسی ، پیشین، ص 272 .

 13- عبداللهیان ، حمید، شخصیت وشخصیت پردازی درداستان معاصر، پیشین، ص 50 .

 14- میرصادقی ، جمال ، ادبیات داستانی ، پیشین ، ص 24 .

 15- براهنی ، رضا ، قصه نویسی ، پیشین، ص 139 .

 16- یونسی ، ابراهیم ، هنرداستان نویسی، پیشین ، ص 429 .

 17- همان ، ص 435 .

 18- بیشاب ، لئونارد، درس هایی درباره داستان نویسی ، ص 209 .

 19- براهنی، رضا ، قصه نویسی ، پیشین ، ص 203 .

 20- عبداللهیان ، حمید، «داستان وشخصیت پردازی » ،ادبیات داستانی، شماره50، ص 34 .

 21- عبداللهیان ، حمید ، «شخصیت و شخصیت پردازی درداستان معاصر» ،  ص 51 .

 22- همان ، ص 52 .

 23- براهنی ، رضا ، قصه نویسی ، پیشین ، ص 242 .  

  

    

 

 

  

 

  

 

الف-« شخصیت»

   مسلماً هریک ازما،ازوقتی که باداستان آشنا شده ایم،شخصیت هاومکان های داستانی،دوستی از دوستانمان شده اند.ازمیان داستان هایی که خوانده ایم،بسیاری ازآدم های آنها را همیشه درذهن داریم وبسیاری ازاوقات درباره آنها با دیگر دوستانمان صحبت کرده ایم.چرا بسیاری ازشخصیت های داستانی راکه سالها پیش ملاقات کرده ایم هنوزهم درذهن ما به زندگی خودادامه می دهند؟چرا هنوزهم،مرگ وتولدشخصیت هارا به خاطرداریم؟ شاید به این پرسش ها ،پاسخ های متفاوتی بتوان داد. اما دراین میان شاید بتوان گفت ، تنها وجه اشتراک ماندگاری داستانها، شخصیت های متفاوت وجذاب آنها است.

   مفهوم شخصیت درآثار ادبی، مانند سایر پدیده های دنیای هنر، درگذرزمان وباعبور از پیچ وخم های زندگی بشر، همواره دستخوش تغییر وتحول بوده است. به گونه ای که به اقتضای شرایط اجتماعی  وتکامل علمی ومعنوی بشر،مفهوم آن درآثار ادبی ازحالت ابتدایی خود، رفته رفته به سطحی پیچیده تر و پیشرفته تر ارتقا یافته است .

   ازآنجا که هرگز اثر ادبی بدون کاراکتر نوشته نشده وخلق چنین اثری نیز امکان پذیرنیست ، شخصیت ها راباید پایه هایی دانست که ساختمان یک اثر روی آنها بنا می شود. هرقدر این پایه ها با استحکامتر باشند ، بنا محکمتر و پایدارتر وازگزند زمانه مصونتر خواهدماند. آثاری که ازاین حیث دچار ضعف بوده اند،زود به دست فراموشی سپرده شده ومانند خرابه های آثار باستانی متروک مانده وفقط گه گاه به موضوع مطالعه سبک شناسانه تبدیل شده اند. 1

    درتاریخ نقد ادبی، شاید نظریه ارسطو قدیمی ترین نظریه مستقل درباره شخصیت باشد. ازآنجا که درزمان ارسطو نوع ادبی داستان و رمان ناشناخته بود، روشن است که او           نمی توانسته است چیزی دراین مورد عنوان کرده باشد. ارسطو اشخاص را بازیگران نمایش می دانست ودرباره آنها چنین می نوشت: «اشخاص [که درصحنه بازی می کنند] ازآنچه نمایش می دهند، قصدشان تقلید سیرت وخصلت اشخاص داستان نیست بلکه خود به سبب افعال و کرداری که انجام می دهند ودارند، بدان سیرت و خصلت منسوب می شوند ویا به عبارت دیگر آن سیرت وخصلت که بدانها منسوب می گردد، نتیجه کردارآنهاست.»

   درتعریف شخصیت آمده است: « شبه شخصیتی تقلید شده ازاجتماع که بینش جهانی نویسنده بدان فردیت و تشخص بخشیده است.»2

   براهنی درکتاب « قصه نویسی» خود درباره تقلیدی بودن شخصیت اینگونه توضیح          می دهدکه :«شخصیت بیش از هرعامل دیگر جنبه تقلیدی دارد. «میموس» (Mimos) که دریونانی به مفهوم تقلید است درقرن پنجم قبل ازمیلاد، نمایشنامه ای بود که درآن بازیگران ماسک های عجیب وغریب برچهره خود می زدند وخدایان وقهرمانان افسانه ای رامسخره   می کردند.این بازیگران گاهی ادای آدم های اجتماع را نیزدرمی آوردند وبه همین دلیل «میموس» درواقع حلول کردن درشخصیت آدمی دیگر وهویت مشابه پیدا کردن با اوست .»3

   واین درحالی است که میلان کوندرا درکتاب «هنررمان» ازنظر دیدگاه «بروخ» شخصیت را اینگونه توصیف می کند: « شخصیت نه همچون موجود یکتای تقلید ناپذیر وگذرا، نه همچون لحظه معجزه آسایی که مقدر به ازمیان رفتن است، بلکه همچون پلی استوار انگاشته می شود که برفراز زمان برپا شده است.»4

   عامل « شخصیت » یکی از عناصرعینیت دهنده به زندگی اجتماعی قصه است وشاید به همین دلیل است که « آندره ژید» به تأکید تمام گفته است که «هرگز عقیده ای رامگو، مگر ازطریق شخصیت.»

   جمال میرصادقی درکتاب « ادبیات داستانی» درتعریف شخصیت آورده است: « اشخاص ساخته شده ای (مخلوقی)را که درداستان،نمایشنامه،فیلم نامه ظاهرمی شوند،شخصیت         می نامند.مخلوق ذهن نویسنده ممکن است همیشه انسان نباشدوحیوان وشیء و چیز دیگری رانیزشامل می شود.شخصیت بازیگر داستان است ودراثرروایتی یا نمایشی، فردی است که کیفیت روانی واخلاقی او،درعمل اووآنچه می گویدومی کند، وجود داشته باشد.»5

   آبرامزمی گوید :« شخصیت ها افرادی هستند که دریک نمایش نامه یا اثر روایی دارای ویژگی اخلاقی و آگاهانه پیش شناخته اند. این ویژگی ها درگفتار وعملشان نشان داده        می شود. انگیزه و زمینه ای که نویسنده می سازد،حالت وطبیعت اخلاقی شخصیت را برای گفتاروعمل تشکیل می دهد. یک شخصیت ممکن است ازآغاز تا پایان اثر ازنظردورنما وحالت تغییر نکند، یا ممکن است شخصیت ازطریق تکامل تدریجی ویا به خاطر یک بحران شدید دچار تحول شود. شخصیت چه تغییرکند وچه نکند ما به استحکام شخصیت نیاز داریم.»6

   مارتین ترنل معتقد است :« هرشخصیتی یک ساختمان کلامی است که بیرون از محدوده کتاب هیچ موجودیتی ندارد. محلی است که حالات واحساسات رمان نویس درآن متجلی   می شود واعتباروارزش آن درروابطی است که بادیگر ساختمانهای کلامی نویسنده برقرار       می کند. هررمانی اساساً انگاره ای کلامی است که درآن شخصیت های مختلف حکم رشته های به هم بافته را پیدا می کنند وتجربه خواننده همان تأثیری است که تمام انگاره درمقام یک کل درنیروی درک و احساس او به جا می گذارد.»7

   محسن سلیمانی درتعریف شخصیت آورده است : « شخصیت ، ماهیت یک یاچند نفرازافراد داستان است وشامل اعمال وعلل کارهایی است که انجام می دهند. شخصیت معمولاً برداشتی کلی درباره ماهیت انسان را نیزارائه می دهد یا ما را به سمت چنین برداشتی سوق می دهد.» 8

   درفرهنگ اصطلاحات نقد ادبی درتعریف شخصیت آمده است که : «شخصیت عبارت است ازفردی که مانند اشخاص حقیقی ازویژگی هایی برخورداراست وبا این ویژگی ها ، درداستان ونمایش ظاهرمی شود.»9

   عامل شخصیت محوری است که تمامیت قصه برمدار آن می چرخد .کلیه عوامل دیگر، عینیت کمال،معنا ومفهوم وحتی علت وجودی خودرا ازعامل شخصیت کسب می کنند ومگر می توان قصه ای یافت که درآن دگرگون شدن شخصیت، موجبات دگرگونی حوادث، جدال ها ، طرح و توطئه وسایر عوامل دیگررا فراهم نیاورد؟وآیا قصه می تواند چیزی جز رشد وتکامل شخصیت قهرمان درطول زمان باشد؟وآیا قصه ای می توان پیداکردکه درآن ازشخصیتی واقعی ،مستعار ویا تمثیلی ،خبری نباشد؟

   با وجودتمامی این توصیفات وتعریفات که درباب شخصیت مطرح شد، شهریار مندنی پور درکتاب «ارواح شهرزاد» دربخشی به همین نام درباره «شخصیت» نظری متفاوت ازعقاید ذکرشده درصفحات قبل ارائه کرده است:

   « درباره شخصیت وشخصیت پردازی درداستان ،گفتن وبا اطمینان هم سخن راندن،امکان مضحکه آفرینی را درپی دارد، چراکه اصل واساس آن یعنی شخصیت انسانی پدیده ای نامعلوم است.به نسبت عمرآدمی دوپا برروی زمین ، هنوز مدت زمان قابل ملاحظه ای نگذشته ازمقوله روان شناسی علمی انسان و نقطه عطف آن « فروید» . رویکرد شناخت فرویدی انسان را ،گاه به عنوان یک انقلاب یاد می کند. اما این رویکرد هم خیلی زود برخی گزاره هایش با تردیدهای علمی روبروشد ونفی شد. به هرحال مسلم است که زمان های بسیار باید براین علم جوان بگذرد ،نگره های بسیارباید عرضه شود و رد شود تا سرانجام شاید از انبوه داده ها، اصولی به دست آید.اصولی نه به عنوان مؤلفه های قطعی شناخت آدمی که بیش تر، داده هایی با احتمال تکرار یا پرونده هایی ازحدس و گمان برای شناخت تاریخی انسان.

   به هرحال علت اینکه هیچ کدام از مکتب ها یا نگره های روان شناسی نتوانسته اند نقطه اتکایی، یا مسیر استنتاجی و شناختی قابل تعمیم برای تعریف انسان به دست دهند، این است که انسان موجودی شوندی و شدنی است واین حداقل تعریف ثابتی است که می توان ازانسان دردست داشت.»10

   اما باید توجه داشت که شخصیت داستانی را با اصطلاح شخصیت در روان شناسی یکی ندانیم. شخصیت در روانشناسی معمولاً برداشتی کلی درباره ماهیت انسان را نیز ارائه می دهد ومارا به سمت چنین برداشتی سوق می دهد.

« انواع شخصیت»

   ازدیدگاه کلی وازورطه تقسیم بندی گروهی شخصیت،شخصیت های«قصه، داستان کوتاه،رمان، نمایشنامه و...»را می توان به دوگروه عمده «شخصیت های ایستا» و گروه           « شخصیت های پویا» (متحول) تقسیم بندی کرد.

   شخصیت ایستا[6]، شخصیتی درداستان است که تغییر نکند یا اندک تغییری را بپذیرد. به عبارت دیگر ، در پایان داستان همان باشد که درآغاز بوده است وحوادث داستان براو تأثیر نکندیا اگر تأثیر بکند ، تأثیرکمی باشد.

   شخصیت پویا[7]، یا دینامیک[8] ،شخصیتی است که یک ریز و مدام درداستان ،دستخوش تغییر وتحول باشد و جنبه ای از شخصیت او ،عقاید و جهان بینی او یا خصلت و خصوصیت شخصی او دگرگون شود. این دگرگونی ممکن است عمیق باشد یا سطحی، پردامنه باشدیا محدود.ممکن است درجهت سازندگی شخصیت هاعمل کند یا در ویران گری آنها ، یعنی درجهت متعالی کردن او پیش برود یا درزمینه تباهی او. این تغییر اساسی ومهم است. تغییرات وتحولات بایداین 3 شرط راداشته باشد: 1- درحدامکانات آن شخصیتی باشد که این تغییرات را موجب می شود . 2- تغییرات باید به حدکافی معلول اوضاع و احوالی باشد که شخصیت درآن قرارگیرد.  3- باید زمان کافی وجود داشته باشد تا آن تغییرات به تناسب اهمیتش به طور باورکردنی اتفاق بیفتد. 

   شاهکارهای ادبی اغلب دارای شخصیت های پویایی هستند. شخصیت های آن ها درسیرحوادث تغییر پیدامی کنندوتحول می یابند.درواقع ازناموس طبیعت وقانون زندگی بشری پیروی می کنند. انسان موجودی پویاست،حوادث براو اثرمی گذاردو اونیز برحوادث اثرمی کند وتحول می یابد و وقایع وتغییرات اجتماعی، درخصوصیت های روانی و اخلاقی او تأثیرمی کند واورا تغییرمی دهد. رمان تصویر کننده این تغییر و دگرگونی است. البته ما نباید درهرداستانی ، انتظار تحول شخصیت ها را داشته باشیم.

   درتقسیم بندی دیگری ، می توان شخصیت ها را با درنظر گرفتن تشخص اجتماعی شان درداستان مشاهده کرد. مانند شخصیت های قالبی، قراردادی ، نوعی یا تیپیک ، تمثیلی ، نمادین ، همه جانبه .

   شخصیت های قالبی[9] : شخصیت هایی هستند که نسخه بدل یا کلیشه شخصیت های دیگری باشند. شخصیت قالبی ازخود هیچ تشخصی ندارد. ظاهرش آشناست ، صحبتش قابل پیش بینی است. نحوه عملش مشخص است ، زیرا برطبق الگویی رفتارمی کند که ما با آن قبلاً آشنا شده ایم. مثلاً کسی که ادای«جاهل»ها را درمی آورد یا تقلید هنرپیشه معروفی رامی کند، شخصیت قالبی را ارائه می دهد. ازاین نظر هرکس که با چنین شخصیت هایی در داستان روبه رو می شود از پیش می تواند حدس بزند که رفتارشان چگونه است و صحبت هایشان دور چه مقوله ای می گردد ودرقالب چه جور آدمی فرورفته اند.  

   شخصیت های قالبی اغلب مأنوس جلوه می کنند، چون مردمی که ما درکوچه و خیابان    می بینیم دارای بسیاری از ویژگی های آنها هستند، متمایزترین آنها شخصیت هایی هستند که به شخصیت های قالبی خود، جنبه حرفه ای و کسب وکارداده اند.مثل تمام شخصیت هایی که می توان واژه «نما» یا «قاب» را پشت سرآنها اضافه کرد شخصیت های قالبی هستند؛مثل روشنفکرنما، مظلوم نما، فرنگی نما یا شازده مآب های ایرانی و لردهای انگلیسی و سناتورهای امریکایی.

   « لارنس پراین» شخصیت قالبی را نوع خاصی از شخصیت ساده (که درمبحث بعدی به آن خواهیم پرداخت ) می داند وآن را به عنوان چهره ای قالبی و کلیشه ای معرفی می کند که آنقدر در داستان وجود داشته است که ماهیتش فوراً شناخته می شود.11  

   شخصیت های قراردادی[10] : افراد شناخته شده ای هستندکه مرتب درنمایشنامه هاوداستان هاظاهرمی شوند وخصوصیتی سنتی وجا افتاده دارند. شخصیت های قراردادی به شخصیت های قالبی خیلی نزدیکند وگاه تشخیص این دو ازهم دشواراست.

   درقصه های قدیمی، غول ها،جادوگرها،دیوها،پریان،آدم های خسیس،آدم های سخی، شخصیت های قراردادی بودند که درتوصیف خصوصیت آن مبالغه می شد.ازشخصیت های قراردادی دیگری نیزدرقصه هامی توان نام بردمثل دلقک ها،عیارها،پهلوانان، وزرای دست راست ودست چپ و ... از مشخصات شخصیت های قراردادی،تازه نبودن خصوصیت های آنهاست وبه همین دلیل است که ما ازدیربازبا این نوع شخصیت ها آشنا هستیم ورفتار وگفتار آنها را می توانیم پیشاپیش حدس بزنیم.

   شخصیت های نوعی[11] : شخصیت نوعی یا تیپ، نشان دهنده خصوصیات گروه یا طبقه ای ازمردم است که اورا از دیگران متمایز می کند. شخصیت نوعی نمونه ای است برای امثال خود.

   شخصیت های نوعی لزوماً نیازمند نیستند که همچون شخصیت های قراردادی ، از سنت های ادبی، کیفیتی را به عاریه بگیرند.ممکن است خصلت تازه گروهی یا طبقه ای را منعکس کنند که درادبیات سنتی مانند آنها وجود نداشته باشد.مثل خصوصیت های نوعی پروفسورهای گیج و حواس پرت و وکیل های حیله گر.

   الگوهای شخصیتی بسیاری وجودداردکه اشخاص را به صورت نوعی(تیپیک)خوددر      می آورد؛ برای مثال سیاستمداران یا شاعران ، دلیران یا بزدلان ، الکی خوش ها، عاشق پیشه ها، لا ابالی ها و ... .

   شخصیت های تمثیلی[12] : این دسته از شخصیت ها، شخصیت های جانشین شونده هستند، به این معناکه شخصیت یاشخصیت هایی جانشین فکروخلق وخو وخصلت وصفتی             می شوند. دراین صورت های ابتدایی تمثیل، صفات و خلقیات درقالب شخصیت هایی تجسم می یابندیا فکرو نظری مخصوص،تصویرمی شوند، مثل «تنبل خان، پیدایش شد.» بنابراین این نوع شخصیت ها دوبعدی هستند، بعد فکری وخصلتی که مورد نظرنویسنده یا گوینده بوده است وبعدی که درآن مجسم می شوند.

   شخصیت های نمادین[13] : شخصیت های نمادین، نویسنده را قادرمی کند مفاهیم اخلاقی یا کیفیت های روحی و روشنفکرانه را به قالب عمل درآورد. وقتی اعمال وگفتار شخصیتی،فکر یا عقیده یا کیفیتی را ارائه می دهد، ممکن است اورا چون شخصیت نمادین گرفت . فرد نمادین کسی است که حاصل جمع اعمال و گفتارش ،خواننده را به چیزی بیشتر ازخودش راهنمایی کند، مثلاً اورا همچون تجسمی از وحشی گری یا نیروی رهایی بخش یا مظهری ازامید ببیند مانند نماد مسیحیت ، نماد اساطیری و... .

   شخصیت های همه جانبه[14]:این دسته ازشخصیت هادرداستان ها،توجه بیشتری رابه خود جلب­می کنند.این شخصیت ها با جزئیات بیشتر ومفصل تر تشریح وتصویر می شوند.خصلت های فردی آن ها ، ممتازتر از شخصیت های دیگر رمان است.

   رمان نویس، گاه شخصیت را درطی سالها وازمیان تجربه های جوراجور ومتنوع ورنگارنگ ودردوره های  عمرش دنبال می کند وباعث می شود که ما آنها را همچون خویشاوندان خود ازنزدیک بشناسیم.

   درمیان نویسندگان غرب وشرق تفاوتهای عمده ای در به کارگیری نوع شخصیت درداستان مشاهده می کنیم.گروهی به خلق شخصیت های قراردادی پایبند هستند، عده ای مشتاق به پرداخت شخصیت ها درقالب های نوعی،نمادین و... هستند. اما بیشتر کشمکش ها واکثر تضادهادرسلیقه نویسندگان درظهور شخصیت های قراردادی و شخصیت های قالبی نمود پیدا می کند.

   یکسانی محیط موجب یکسانی صفات وخصوصیات افرادمی گردد،اما این یکسانی ظاهری است، وچنانچه اشخاص داستان سطحی باشندبامردگان تفاوتی ندارند.نویسنده بایدبه خصوصیات اساسی شخصیت داستان فشار آورد وکاری کند که این خصوصیات به شیوه ای طبیعی سطح ظاهری را بشکافند وحواس خواننده را به خود مشغول دارند. بنابراین باید از آوردن تیپ های معمولی وقراردادی پرهیزکرد.12

   اما آرنولد بنت ، با تأکیدتمام، نویسندگان را به خلق شخصیت های قراردادی تشویق        می کند ومی گوید: «هرشخصیتی باید نمادی باشد، قراردادی. می باید به نوعی بخشی از الگوی کتاب داستان را تشکیل دهد ویا مبنایی برای طرح کلی آن فراپیش نهد. این است که باید یک قرارداد باشد.نمی توانی تمامی یک شخصیت را با همه جنبه هایش دریک کتاب بیاوری؛ مگرآنکه کتاب بی اندازه طولانی باشد وخواننده بی اندازه شکیبا. باید رگه هایی را دراو انتخاب کنی . باید بسیاری ازرگه هارا پیشداده تلقی کنی وطوری بدانها اشاره کنی که نشان دهی قراردادیند. اگر بخواهی تمامی یک حقیقت رابه دست آوری تنها تصویری آشفته نصیبت می شود.

   هیچ رمان نویسی هرگز نمی تواندمدام به خلق شخصیت هایی بپردازدکه صددرصدتازه باشندو صددرصد نو. مسأله اصلی این است که درخواننده تأثیری بگذاری، اما اگر نشد تأثیری ازهردست که میسراست . جدیدترین مخالفان و تحقیرکنندگان  شکل و قرارداد هیچ تأثیری از هیچ نوع در خواننده نمی گذارند.» 13

   همه شخصیت ها درابتدا درمحیط خودشان قالبی هستند: نامادری ظالم،جراح دربیمارستان ، معلم درسرکلاس. چنین شخصیت های قالبی ای درداستان درجه دوم بسیاریافت               می شوند،زیرانه محتاج تصویرسازی هستندونه نیازمندمشاهده گری نویسنده وبرای خواننده به فوریت قابل شناخت می باشند. اینگونه شخصیت ها همانند بخش هایی که قابل انتقال به هم می باشند می توانند ازیک داستان به داستان دیگربدون کوچکترین تغییری درتأثیرگذاری خودانتقال یابند.امانویسنده وقتی خواننده را مجذوب شخصیت یا وضعیت داستان خویش کرد، تاحدودی از استفاده از خلق شخصیت قالبی فاصله گرفته است.

   « لئونارد بیشاب » دوشیوه جهت پرهیز از شخصیت های قالبی پیشنهاد می کند : 1- درون کاوی سریع شخصیت   2- ایجاد سریع وضعیتی منحصربه فرد برای او. 14

 

 

 

شخصیت ازلحاظ اهمیت درداستان

1- شخصیت اصلی[15] :

    فردی را که درمحور مرکز داستان کوتاه ،رمان یا نمایشنامه قرارمی گیرد ونویسنده سعی    می کند که توجه خواننده یا بیننده را به او جلب کند، شخصیت اصلی می گویند. شخصیت اصلی گاه مترادف قهرمان اصلی می آید؛ گرچه ضرورتی ندارد که شخصیت اصلی همیشه خصوصیت های قهرمانی داشته باشد.

2- شخصیت فرعی[16] :

   علاوه برشخصیت اصلی،ممکن است یک یا چند شخصیت دیگر نیز درداستان بیایند، این شخصیت ها را به طورکلی شخصیت های فرعی داستان می نامیم. ممکن است اشخاص دیگری نیز درداستان بیایند و در گفت وگو شرکت کنندیا نکنند، اما مسلم این است که عده اشخاص فرعی داستان باید کم باشد . اگروجود شخصیت فرعی داستان تنهابه این منظور باشدکه بخشی از خوی وخصال شخصیت اصلی را جلوه دهد درآن صورت چنین شخصیتی جز سیاهی لشکرنیست.

   درباره اندازه و اهمیت شخصیت اصلی از دیدگاه نویسنده درداستان این نکته شایان ذکر است که به طور کلی درداستان، دونوع شخصیت اصلی وجود دارد: 1- شخصیت هایی که نویسنده اندازه مشخصی ( البته منظور اندازه جسمانی نیست) برای آن ها درنظر گرفته است و درطی ماجراهایی یا دراثر تجربیات ذهنی یا احساسی یا هردو ، کوچک یا بزرگ می شوند.

   2- شخصیت هایی معمولی که ناگهان غرق درکشمکش یا ماجرایی شخصی وجدی وبعدبسته به طبعشان بزرگ یا کوچک می شوند.

   شخصیت های اصلی به اندازه آرزوها، اهداف ومقاصدشان رشد نمایشی می کنند وپیچیده می شوند. شخصیت هایی که آرزوهایی سطحی دارند به سختی می توانند، رشد کنند وتبدیل به شخصیت پیچیده شوند. به علاوه هیچگاه درگیر ماجرایی خطرناک ، پیچیده و طولانی نیز نخواهند شد.

   داستان یعنی بزرگترکردن چیزهای مهیج و کوچک ترکردن چیزهای عادی. شخصیت با ابعاد بزرگ، به نویسنده امکان می دهدتا داستانی طولانی وطرحی پیچیده خلق کند. دراین حالت یا حوادث به دلیل بزرگی شخصیت، به سراغ او می آیند یا شأن شخصیت باعث به وجود آمدن حوادث می شود.

   شخصیت های معمولی، زندگی یکنواختی دارند ودرگمنامی به سرمی برند. اگر این شخصیت ها می توانستندحوادثی بزرگ به وجود بیاورند،دیگرمعمولی نبودند. نویسنده برای اینکه شخصیت معمولی اش پیچیده شود،توجه خودرا معطوف به کانون فشاربیرونی برشخصیت می کند. جامعه یکدفعه یا به تدریج، اورا به درون حوادثی غیرعادی می راند وهنگامی که او مکاشفه ای درونی یا وضعیت اش تغییرمی کند،کم کم پیچیده می شود . البته شخصیت دوست ندارد زندگی اش را تغییردهد، بلکه مجبور به این کارمی شود.

   شیوه دقیقی برای تعیین اندازه شخصیت وجودندارد . برخی ازنویسندگان ابتدا داستان شان را می یابند و بعد براساس آن توانایی، شخصیت اصلی را تعیین می کنندوبرخی نیز ابتدا شخصیت اصلی را خلق می کنند و سپس داستانی به اندازه قد وقامت او می دوزند.

 

 

 

شخصیت ازلحاظ پیچیدگی

1- شخصیت ساده [17]:

   « شخصیت های ساده» شخصیت هایی هستندکه معمولاًسطحی می باشند و بیشتر جنبه کاریکاتور و تیپ دارند و دارای ابعاد و لایه های مختلفی نیستندوخواننده رابه شگفتی وا   نمی دارندواگر هم خواننده را دچار شگفتی سازند، این شگفتی قانع کننده ومتقاعد کننده برای خواننده نیست واین گونه شخصیت ها بیشتر درقصه ها وداستانهای بازاری می آیند ویا به صورت شخصیت های فرعی درداستانها ظاهر می شوند.

   اصولاً اشخاص فرعی و کم اهمیت داستانها ازبین این گونه شخصیت ها انتخاب می شوند. شخصیتهای ساده برپایه یک ویژگی واحد بنا شده اند و گرایششان براین است که دراثر ایستا و ابتدایی باشند.

   یکی ازمزایای اشخاص ساده داستانی این است که هرگاه ظاهرمی­شوندبه سهولت بازشناخته می شوند، دیده عاطفی خواننده ایشان را تشخیص می دهد،نه دیده بینایی او که تنها به تکرار اسامی خاص توجه می کند. مزیت دیگرشان این است که خواننده بعدها ایشان را به سهولت به یاد می آورد واینها به این علت به همان حال درذهن او می مانند که براثر شرایط و اوضاع دگرگون نشده اند بلکه ازخلال شرایط و اوضاع حرکت کرده اند.

2- شخصیت جامع[18] :

   «شخصیت های جامع» شخصیت هایی اند که دارای ابعاد و لایه های مختلفی هستند واز پیچیدگی برخوردارند و ذهن خواننده برای دریافت ابعاد مختلف شخصیت به چالش کشیده می شود و این گونه شخصیت ها به گونه ای قانع کننده،خواننده رادچار شگفتی می نمایندکه این شیوه معیار محک و آزمون یک شخصیت جامع محسوب می شود.بیشترداستانهای قوی وشخصیت های اصلی داستانهادارای شخصیت های جامع هستند.

   شخصیت کامل یا جامع ازخلق وخویی پیچیده برخورداراست وبادقت وظرافت وذکرجزئیات خلق­می شود ،به طوری که اورا نمی توان به سادگی شناخت یا توصیف کرد.نمی توان این شخصیت رادریک عبارت خلاصه کردوما اورا درپیوند با صحنه های بزرگی که ازمیانشان گذشته ودرخلالشان تغییریافته است به یاد می آوریم. این شخصیت واجد چندین ویژگی یا خصیصه است وبه موازات پیش روی پیرنگ داستان متحول ودگرگون     می شود.

   « ارنست همینگوی» در برتری  شخصیت های «جامع» برشخصیت های «ساده» چنین     می گوید: « اگر شخصیتی را توصیف کنید، این شخصیت «ساده » وسطحی است ،درست مانندیک عکس. به اعتقاد من عکس گرفتن،شکست است. ولی اگر اورا با توجه به دانسته هایتان خلق کنید ناگزیر باید فراتراز یک عکس ساده بروید وهمه ابعاد اورا برای خواننده ترسیم کنید. این شخصیت «جامع» است.»15

   بانگاهی اجمالی به ادبیات کلاسیک ومعاصرجهان وایران،می بینیم که ازدرون تقسیم بندی های شخصیت، شخصیت پردازی های متنوعی برای پیشبرد هدف داستانی مورد بهره برداری قرارگرفته است.چندگونه از اشکال وگونه هایی ازدیگر انواع شخصیت( که تنها به ذکر نامشان اکتفامی­کنیم) ابزارهای توانمندی برای ایجاد یک داستان روان وخوش ساخت خواهند بود ، اگر به موقع به کاربرده شوند.

 - شخصیت مخالف  (Antagonist ) - شخصیت مقابل (Foil )

 - شخصیت شریر    (Villain )        - شخصیت رمزی (Symbolical Character )

 - شخصیت محوری (Protagonist )     - شخصیت نمایشی (Dramatic Character )

 و شخصیت های واسطه ، فدایی ، تصادفی16 و شخصیت های مخلوط و مرکب.17

  «معایب طبقه بندی شخصیت ها »

   همانطورکه دربررسی انواع شخصیت مشاهده شد، شخصیت را به اشکال مختلف طبقه بندی کرده اند. برای مثال ، ساده یا بغرنج ، شخصیت عادی یا ممتاز، ثابت یا گسترش یابنده، قهرمان یا سیاهی لشکر، ساده یا جامع ونظایر اینها. اولین پرسشی که درارتباط با این نوع طبقه بندی مطرح می شود این است که ملاک این تقسیم بندی ها چیست؟ آیاملاک خصایص درونی شخصیت است، یا نقشی که درداستان به عهده دارد؟ آیا اگر شخصیتی فقط دریکی دوصحنه ازداستان حضورداشت وبعد دیگراثری ازاودیده نشد به اصطلاح سیاهی لشکراست؟ ازاین ها گذشته ،معیار شخصیت اصلی وفرعی چیست؟ آیا شخصیتی نمی تواند فقط دریک صحنه ازداستان حضوریابد وشخصیتی جامع وبه یاد ماندنی باشد؟

   دومین نکته ای که درمورد این نوع تقسیم بندی به چشم می خورد این است که دراینجا همه چیز به صورت تقابل های دوگانه ای است : یا سفید است یاسیاه ، یا قهرمان است یا سیاهی لشکر.برخوردی که بیشتر ناشی از تفکر اسطوره ای است. ازدید این تفکر یک شخصیت عادی نمی تواند پیچیده باشد. اشکال دیگر این نوع تقسیم بندی این است که شخصیت را جزئی ازساختار داستان به حساب نمی آورد.

   ازمیان طبقه بندی های غیرساختاری تقسیم بندی «ای .ام . فورستر» ازهمه دقیق تر وکامل تراست . با این همه از اشکال های پیش گفته به دور نیست. فورستربی آنکه معیار روشنی برای تقسیم بندی خود ذکر کند می گوید:«می توان اشخاص داستان را به «ساده» و« جامع» تقسیم کرد. اشخاص ساده داستانی را درقرن هفده، پرسناژهای «فکاهی»می خواندند.اینان را گاه نمونه نوعی(تیپ) وکاریکاتورنیزمی گویند. اینها دراشکال ناب خود برگرد یک فکر یا کیفیت واحد ساخته می شوند. وقتی پای بیش ازیک عنصر درکار آید منحنی ای که به جامعیت سیر می کند آغازمی شود... .»18 

   بنابراین به نظرمی رسد که صحیح ترین طبقه بندی آن است که شخصیت را جزئی ازساختار داستان بدانیم و اورا دراین راستا طبقه بندی کنیم. مثلاً ازنظر نقشی که درپیشبرد داستان به عهده دارد ویا ازنظر ساختارمعنایی.

  « فرق تیپ و شخصیت »

   ازانواع بحث برانگیز ومهم شخصیت که نگاهی نیز به جنبه اجتماعی و واقعی انسان دارد تقسیم شخصیت به «نمونه نوعی» (تیپ) و «نمونه فردی» است.

   نمونه های نوعی را می توان شاخه ای از شخصیت های مسطح دانست . این افراد نشان دهنده یک طبقه یا قشر ازجامعه هستند. بنابراین ویژگی های کلی آن طبقه را با خود دارند. این قهرمانان قدمتی بیشتر از شخصیت های فردی دارند ودرداستانهای اولیه بیشتر دیده       می شوند. مثلاً خیروشر که به طور متناوب در داستان ها مطرح شده اند، ازهمین نوع هستند. دراین شخصیت ها می توان از ویژگی های فردی نیز درحد کمتری استفاده کرد، ولی ویژگی های نوع و طبقه باید غالب و بیشتر باشد.

   تیپ ها با توجه به دوران های مختلف اجتماعی وسیاسی جامعه تغییر می کنند وهر دوره جدیدی باعث پدید آمدن تیپ های جدید می شود. برای مثال پروفسورهای گیج و حواس پرت و... شخصیت های نوعی و مجسم کننده خصوصیات و مشخصات گروه یا طبقه ای ازمردم اند واگر مدت زمانی براین گروه وطبقه بگذرد وخصوصیات آنها دستخوش تغییروتحول شودخصوصیات نوعی آن ها دیگر نمی توانددرموردشان مصداق پیدا کند و این شخصیت هانمی توانند شخصیت های نوعی محسوب شوند، بلکه به عنوان شخصیت های قراردادی درزمان خود نماینده شخصیت نوعی گروه یا طبقه ای خاص بوده که به مرور ایام با تغییر خصوصیات گروه یا طبقه ، نوعی بودن خود را از دست داده اند.

  « شخصیت داستانی»

   با نگاهی به ورقه های یادداشت تحقیق شخصیت پژوهشگران ومقایسه حجم آن با یادداشت عناصر دیگر داستان ، تفاوت شخصیت ودیگر پایه های داستان روشن می شود، حتی رمان هایی که براساس شخصیت یا با عنوان شخصیت داستانی نوشته شده اند، به طورمعمول ، برترین آثاربه شمارمی آیند. بیشترسبک های داستان نویسی، همچون داستان روان شناختی یا زاویه دید جریان سیال ذهن درخدمت پرداخت شخصیتهای داستانی قرارگرفته اند.

   دریک رمان کلاسیک، وقتی نویسنده می نویسد که فلان شخصیت مرد شجاعی است یا زن پاکدامنی است ، این خصوصیات معمولاً تا انتهای رمان و تا انتهای زندگی آن شخصیت ثابت می مانند. مگر این که تغییرآنها موضوع اصلی رمان باشد،که کم ترچنین حالتی هم پیش      می آید.اما دررمان وداستان نو، صفت های شخصیتی ، ثابت و ابدی نیستند. به عبارت بهتر: شخصیت داستانی ، مجموعه ای و آمیزه ای از احتمال های کرداری است که درهرموقعیت ، بخشی ازاین احتمال ها امکان وقوع می یابند .

   شخصیت های داستانی ، همانند نمونه های حی وحاضر واقعی ، دروغ می گویند، ریا     می کنند، نقشه  می کشند، فریب می دهند،دیگران رامقصرگناه خودوانمودمی کنندوازاین دست کارها،آنچه درباره شخصیت داستانی ، ازمجموعه متن ها و گفتارهای بعضاً ضدو نقیض پیروان و واضعین رمان نو برمی آید این است که شخصیت داستانی هم درکل پدیده ای است مانند سایرپدیده های طبیعت و درداستان ، زبان باید با اوهمان رفتاری را داشته باشد که بادیگر اشیا.

   مهم ترین عنصر منتقل کننده تم داستان و مهم ترین عامل طرح داستان، شخصیت داستانی است. تقریباً تمام داستانها درگسترش طرح و ارائه تم خود از شخصیت های داستانی یاری   می جویند که به طورمعمول انسانند. داستان به طبع با مردم سروکاردارد وبه وقایعی می پردازد که برایشان می گذرد .

   وقتی به شخصیت داستانی می پردازیم باید بدانیم این شخصیتی که نویسنده ساخته ازچه گونه ای است : ساده است یا بغرنج ، نمونه نوعی است یا شخصیتی ممتاز، ساکن است یا گسترش یابنده، قهرمان است یا سیاهی لشکر، شخصیت اصلی است یا مقابل و ضد او . اما مهم ترین عامل درخلق شخصیت ، آفرینش اشخاص زنده درداستان است و اولین نشانه توفیق رمان نویس درآفرینش شخصیت های زنده آن است که خود او شخصیت هایش را زنده حس کند ، همچون اشخاص واقعی حتی واقعی تراز اشخاص واقعی و آشناتر از آنان.

   نویسنده برای آنکه بتواند شخصیت های زنده وقابل قبولی عرضه کند باید سه عامل مهم را درنظر داشته باشد :

   اول : شخصیت ها باید در رفتار وخلقیاتشان ثابت قدم واستوار باشند.

   دوم : شخصیت ها برای آنچه انجام می دهند باید انگیزه معقولی داشته باشند.

   سوم: شخصیت ها باید پذیرفتنی و واقعی جلوه کنند.19  

 « شخصیت درداستان »

   یکپارچگی داستان ،زاییده هماهنگی کامل بین اجزاء داستان است وبرای عینیت بخشیدن به تمام افکار وعقاید شخصیت ها،داستان نویس شخصیت های خودرا برسرراه حوادث وحوادث خودرا درمسیرعمومی داستان و طرح و توطئه و الگوی داستان قرارمی دهد تا آنها درونی های خودرا درقالب مصالح ظاهری داستان بریزند ودر واقع خود به خود طوری حرکت وعمل کنند که ذهنیتشان درقالب جدال ها وماجراها برملا گردد.

   شخصیت های داستان هرزمان که احضار شوندمی آیند،اما سرشاراز روح ونیروهستند و بسیار سرکش اند وچون این مشابهت ها را با مردمی چون ما دارند می کوشندکه زندگی خاص خودرا داشته باشند ولذا اغلب علیه طرح اساسی کتاب درحال توطئه و تبانی اند: در   می روند،ازنظارت واختیارنویسنده خارج می شوند.  آنها آفرینش در درون آفرینش اند وبسا با آن ناسازگار.

   شخصیت ممکن است برحسب موقعیت داستان ، سه وضع مختلف پیدا کند:

   الف) نخست اینکه او ممکن است ازمیان حوادث ردشود وحوادث را عوض کند، بدون آنکه خودعوض شود.

   ب) دوم اینکه شخصیت ، دچار دگرگونی کامل بشود ولی حوادث از طریق او دچار دگرگونی نشوند.

   ج) سوم اینکه شخصیت وحوادث باهم دگرگون شوند . شخصیت درمسیر حوادث دخالت کند وحوادث درمسیر سرنوشت شخصیت و بدین ترتیب از ارتباط مستقیم شخصیت و حوادث ، داستان راه اصلی خودرا پیدا کرده ، به اوج خود برسد وتمام شود.

   ممکن است شخصیت برحسب ادراک نویسنده وجهان بینی او دوحالت مختلف نیز پیداکند:  نخست اینکه او گوینده تمام ویا قسمتی ازافکار نویسنده باشد.دراین صورت شخصیت ، عروسکی است که به دنبال زندگی واقعی نیست . قصه ای که درآن شخصیت ها فقط نماینده افکار و مأمور انجام اعمال ناشی از این افکار بشوند «قصه عقاید[19]» نامیده می شود.

   نوع دیگر شخصیت ، شخصیتی است درحال ساختمان و تکوین ودرحال زیستن .افکار وعقاید برای او مطرح نیستند واگر باشند چنان به شدت حس گردیده اند که فردیت کامل پیدا کرده .صورتی عاطفی و درونی یافته اند. برای او عواطف و دگرگونی ناشی از گردن نهادن به یک زندگی عینی و واقعی اهمیت دارند واگر او در وسط ها یا پایان داستان به نتیجه خاصی رسیده باشد ، این نتیجه حاصل تجربه های فردی او درچارچوبه داستان است و افکاری از خارج حتی به وسیله نویسنده به او تحمیل نشده است. نویسندگان و منتقدان این قبیل قصه ها را « قصه شخصیت[20]» نامیده اند.

« آفرینش شخصیت درداستان»

   امروزه معیارسنجش قدرت تخیل واستادی نویسنده، ابداع واختراع موجودات عجیب وغریب نیست بلکه توانایی وقدرت نویسنده درمجسم کردن و واقعی جلوه دادن مخلوقات ذهن است.شخصیت های مخلوق و دنیای آن ها ورفتاروکردارشان ،هرچند عجیب وغریب باشند باید به نظرخواننده درحوزه داستان، معقول و باورکردنی بیایند.اگر جهان داستان کاملاً خیالی و وهمی هم باشد، نویسنده باید طوری آن را تصویرکند که خوانندگان درحوزه داستان، وقایع و شخصیت ها را باورکردنی ببینندوآن ها را بپذیرند.

   نویسنده درآفرینش شخصیت هایش می تواندآزادانه عمل کند، یعنی باقدرت تخیل ، شخصیت هایی بیافریند که با معیارهای واقعی جورنیاید و ازآن ها حرکاتی سرزند که ازخالق او نویسنده- ساخته نباشد و با آدم هایی که هرروز درزندگی واقعی می بینیم تفاوت داشته باشد.

   شخصیت هادرابتدا وجود ندارند. بعد به صورت تصاویرمرده ای درذهن نویسنده ظاهر    می شوند. نویسنده باید به آنها جان بدهد.گرچه گاهی چنین ادعا می شود که شخصیت ها به نویسنده فرمان می دهند، به طورمسلم درجریان خلق شخصیت « رمان نویس» آن چنان درعالم خود غرق می شود که شخصیت داستانی اش را فردی زنده و دارای روح ،حس می کند وبه همین دلیل ،درذهن خود با انسانی زنده سروکار پیداکرده وآن وقت است که شاید ازاو نیز فرمان ببرد، ولی اول نویسنده باید اراده کند تا شخصیتی خلق شود.به همین دلیل اولین قدم درراه خلق شخصیت،فعال کردن ذهن درباره اوست. بعد تجزیه وتحلیل آن واین که درموقعیت های گوناگون چه می کند.سپس نویسنده وظیفه آن رامشخص می کند.پس همانگونه که « لئونارد بیشاب» می گوید: « این نویسنده است که دائم برنوشته اش فرمان     می راند واز شخصیت داستانی اش می خواهد که درموقع مناسب فکر ، احساس ، صحبت و عمل کند.»20 

« انتخاب و نحوه حضور اشخاص داستان»

   انتخاب اشخاص داستان تا حدزیادی بستگی به نوع داستان دارد. نویسنده هنگامی که به نگارش داستان می پردازدازاشخاصی که بناست درداستان بیاورد بیش وکم تصوراتی دارد.موقعی که اشخاص راوارد داستان می کند،یکی ازاین دوراه را باید انتخاب کند: 1- یا باید داستان دراختیار اشخاص باشد . 2- یا اشخاص دراختیار داستان باشند.

   موجوداتی که رمان نویس ساخته، باید طوری باشندکه خواننده به شخصیت تک تک آنها توجه کند وکارهای آنها باید ازخصوصیات روحی وفکری واخلاقی آن هاناشی شود.رمان نویس هرگزنباید به خواننده اجازه دهد که بگوید: « فلان و بهمان آدم، هیچ وقت اینگونه رفتارنمی کنند.» بلکه برعکس ، خواننده باید مجبور شود که بگوید:« این درست همان چیزی است که من انتظار داشتم فلان آدم رفتار کند.»

   نویسنده اگر بتواند ازدریچه شخصیت خودبه قهرمان هایش نگاه کند ، خوشبخت است واگر شخصیت او به اندازه کافی غیرعادی باشد به قهرمان هایش ظاهر بدیع و فریبنده ای    می دهد.

  «معرفی شخصیت درداستان»

   امروزه رمان نویسان درمعرفی شخصیت ها ،کمتر ازتوصیف مستقیم استفاده می کنند. سعی آنان این است که خصوصیات شخصیت را درقالب حوادث داستانی ارائه دهند. آنان حتی با امکان بروز افکارشخصیت ها در قبل وبعد ازحوادث داستانی کمک می کنند که خواننده ، ارتباط بیشتری با داستان و افراد آن برقرارکند. همچنین سعی می کنند کوچکترین انگیزه های شخصیت های داستانی بیان شود.

   « لئونارد بیشاب » چهار شگرد معرفی شخصیت را اینگونه بیان می کند:

   1- معرفی ازطریق اعمال جسمانی ( خواننده ازاین طریق به سرعت شخصیت را به جامی آورد.) ناخن جویدن ، طرزراه رفتن، باقلم به چیزی تق تق زدن، پوزخند عصبی زدن.

   2- معرفی از طریق تکیه کلام . مانند « می دانی؟» ، « واقعاً» ، « به نظرم» ... .

   3- استفاده از ویژگی های شخصیت : خودخواهی ، پررویی، نزاکت بیش ازحد، پرحرفی ... .

   4- استفاده از ظواهر جسمی : کوتاه ،بلند، عضلانی ،استخوانی ، خوش اندام، بی قواره، شق ورق ... .21

 

 

« جنبه های شخصیت»

   شخصیت را ازجنبه های مختلف می توان بررسی کرد: ازنظر نقش کنشی ( یعنی نقشی که به عنوان کنشگر درداستان به عهده دارد) ازلحاظ معنی شناسی ، نام شناسی داستانی ویا ازنظر زبان وگویش ، ارتباط شخصیت با فضا ومکان ، تغییر شخصیت، افکار، تصمیمات، تضاد درونی شخصیت ها وعواملی نظایر اینها که درادامه مبحث به تشریح آنها پرداخته خواهد شد.

   شخصیت ومعنی شناسی: هرکلمه ای دارای مشخصه معنایی مخصوص به خود است که آن را ازبقیه جدا می کند ،حتی کلمات به اصطلاح مترادف، دارای مشخصه های متفاوتی است.

   هرشخصیت داستانی هم دارای مشخصه های معنایی مخصوص به خوداست.گرچه بعضی ازمشخصه های معنایی قهرمانان داستان ،جهانی است ولی روشن است که مشخصه های شخصیت های داستانی تقریباً نسبی است . ازآنجا که شخصیت های داستانی تا حدودی متأثر از واقعیت اند به هرحال دارای ویژگی های نوعی انسان های روزمره اند.

   نام شناسی شخصیت : ازآنجا که فصلی به نام شناسی داستانی درمبحث « شخصیت پردازی» اختصاص داده شده است دراینجا فقط به طور فشرده به نام شناسی شخصیت از این نظر توجه می کنیم که تاچه حد اسم یک شخصیت می تواند بیان کننده خصوصیات اوباشد.

   ازآنجا که اشخاص قصه های عامیانه، بیشترتیپ اند تا شخصیت، یافتن ارتباط میان آن تیپ واسمی که براوچسبانده اند چندان مشکل نیست. به سخن دیگربیشتر اوقات، اسم اشخاص درقصه های عامیانه نمادین یا تمثیلی است.

   ازنظر« فیلیپ هامون» پژوهشگر نشانه شناس فرانسوی ، درمقاله ای با نام « نشانه شناسی شخصیت های داستانی » اسم یک شخصیت می تواند به چهار صورت ، ویژگی اورا بیان کند:

   1-  ارتباط بصری       2- ارتباط آوایی      3- ارتباط ازنظر تولید آوا         4- استفاده از اسم های نمادین 22

   [ به دلیل محدودیت های موجود دررساله ازذکر توضیح و تشریح این ویژگی ها صرف نظرمی شود.]

   ارتباط زبان و شخصیت : ارتباط میان شخصیت وزبان را ازدونظر می توان مورد بررسی قرارداد:

   اول: ازطریق راوی وزبانی که برای ساختن شخصیتی به کار می رود نه تنها می توان به خصوصیات آن شخصیت پی برد ، بلکه وجهه نظر راوی رانیز می توان دریافت. درواقع دراینجا ارتباط دوسویه ای برقرار است ، هم شخصیت را می توان شناخت  وهم راوی را.

   دوم: توجه به زبان خود شخصیت است. ازسیاق کلام ، گویش، دایره لغات، نحو، تکیه کلام، تأکید ومکث های یک شخصیت می توان به شخصیت او پی برد.

   شخصیت و محیط: داستان برای اینکه مراحل آغازین خودرا پشت سربگذاردواشخاص داستان را معرفی کند وبعد از زمینه چینی های لازم کنش اصلی خودرا آغازکند، نیازبه مکانی دارد.جایی که بایدحوادث درآن اتفاق بیفتد. توصیف فضای پیرامون شخصیت می تواند تا حدود زیادی به ساختن شخصیت کمک کند. فضای پیرامون شخصیت را به 3 شکل می توان ساخت:

   1- توصیف مستقیم به وسیله راوی ( نویسنده)

   2- توصیف مستقیم به وسیله اول شخص

   3- توصیف غیرمستقیم با گفتگوی اشخاص داستان

« افکار شخصیت »

   بیان افکار شخصیت ها درطول داستان، اطلاعاتی راجع به موقعیت و روابطی را که       نمی توانند ازطریق وصف عینی افشا گردند،دراختیار خواننده قرارمی دهدوازاین طریق برای وصف تغییردرون شخصیت ها وروابط آنها نیز استفاده می شود.

   یکی ازوظایف داستان نویس ، درون نگری(بررسی افکار) شخصیت هاست. درون نگری ، کاشتن افکاری درذهن شخصیت برای افشای واکنش ذهنی اودربرابر حادثه است. اگر افکار شخصیت درمسیر داستان افشا نگردد، خواننده راهی برای درک روشن تأثیر حوادث بر زندگی شخصیت ندارد. درون نگری فقط بخش کوچکی ازکل هرصحنه است. اگرشخصیتی بیش ازحد فکرکند، مانع پیشروی داستان می شود. شخصیت باید به اندازه فکرکند وبه صحنه وضوح ببخشد. اما استفاده بیش ازحد از درون نگری کل صحنه را تحت الشعاع قرارخواهد داد.

« تصمیم شخصیت»

   شخصیت ها درداستان عمدتاً به دوطریق تصمیم می گیرند: تصمیم گیری توأم باتأمل وتصمیم گیری های آنی. اگرچه باورکردن این تصمیم ها نیزبستگی به نحوه پرداخت آنها دارد. در تصمیم گیری نوع اول ، نویسنده مدتها پیش ازاینکه وضعیتی اتفاق بیفتد،زمینه رابرای تصمیم گیری شخصیت ها ماده می کند ودرتصمیم گیری نوع دوم،نویسنده همزمان باوقوع یک رویداد،تصمیم گیری شخصیت ها را نشان می دهد.

   درتصمیم گیری توأم با تأمل، شخصیت فرصت کافی برای تصمیم گیری دارد. دراینجا لزومی ندارد نویسنده برای بیان علت تصمیم گیری ، شخصیت وسوابق کاراکتر رابه طورمفصل تشریح کند، چون باید این مطالب را قبلاً دروضعیت ها و درگیری های گذشته ، بیان کرده باشد. و باز لازم نیست این مطالب با تصمیم گیری فعلی او، ارتباط مستقیم داشته باشد. چراکه صرفاً مطالبی که جنبه شخصیت پردازی دارد، نحوه تصمیم گیری اورا مشخص می کند. به هرحال نویسنده فقط به تصمیم گیری فعلی و درزمان حال شخصیت می پردازد. درحقیقت افکار وتأملات اونیز که منجر به تصمیم گیری اش می شود، اطلاعات جدیدی است که نویسنده دراختیار خواننده می گذارد.

   اما شخصیت درتصمیم گیری های آنی، فرصت فکرکردن ندارد بلکه باید سریع دست به کارشود. دراین شیوه،سرعت پیش روی داستان کُندوبارنمایشی داستان کم می شود. اما نویسنده برای اینکه تصمیم گیری شخصیت باورکردنی ومتناسب با شخصیت اش باشد، باید ازمدتها قبل زمینه رابرای تصمیم گیری آنی او آماده کند.

« رشد شخصیت »

   نویسنده درداستان ، شخصیت های متفاوتی خلق می کند تا به دلایل مختلفی ازآنها استفاده کند:

   1- برخی از شخصیت ها به تدریج رشد می کنند.

   2- بعضی نیز شخصیت های آنی یا مشخص هستند.

   3- شخصیت هایی نیز هستند که هم آنی هستند وهم به تدریج رشد ونمو می کنند.

   « شخصیت های اصلی همیشه روبه رشد هستند.آنها دائم رشدمی کنندوبعددرانتهای داستان تبدیل به شخصیت های کاملی می شوند. »

   « شخصیت های آنی» یک نقش بیشتر ندارندوهمیشه به همان صورتی که بودند درداستان ظاهرمی شوند. خواننده نیز از طریق نقشهای نیمه قالبی (کلیشه ای) آنها ، آنها را به جا        می آورد.

   « شخصیت های فرعی» می توانند هم آنی وهم روبه رشد باشند.با اینکه نقش خاص آنها درداستان تقویت نقش اصلی است ، داستانهایی خاص خود ومجزا نیز دارند. وباز با وجود اینکه خواننده آنهارا به محض ظاهرشدن درداستان وازطریق نقششان به جامی آورد،رفته رفته با ایفای نقش خود، کامل ترمی شوند. به علاوه به میزانی که درداستان شخصیت اصلی و نیز درداستان مجزای خود، سهم دارند،رشدونمومی کنند

« استفاده از شخصیت های واقعی درداستان»

   کنجکاوی درباره چگونگی آفرینش یک شخصیت یا تیپ ادبی شاید هرگز کسی را به حقیقت کامل رهنمون نگردد ، اما درجریان این کنجکاوی رازهای بسیاری درباره روند خلاقیت ادبی وچگونگی تبدیل مواد خام درذهن خلاق نویسنده به شخصیت های ادبی آشکارمی شود.

   یک خواننده کنجکاو، اغلب پس از مطالعه آثارادبی ممتاز، باحالتی نزدیک به حیرت ازخود می پرسد: نویسنده چگونه وبا طی چه مراحلی موفق به آفرینش شخصیت هایی این چنین نیرومند و تأثیرگذارشده است؟ کاراکترهایی که معمولاً خواننده دربین آنها حتماً با یک یا چند تن همانندسازی یا همذات پنداری می کند وبسیاری ازعواطف، ذهنیات و واکنشهای خودرا درآنها می بیند.گاه حتی نزدیکی یک شخصیت، به فردی که ما در زندگی روزمره             می شناسیم،حیرت انگیز می شود واین نکته به ذهن راه می یابد که بی شک نویسنده نمونه های واقعی درنظر داشته، وگرنه باتخیل محض نمی توان واقعیت را اینگونه هنرمندانه بازآفرینی کرد.

   هیچ نویسنده ای تاکنون نقش نمونه های اولیه ای که درزندگی واقعی به نوعی ذهن نویسنده را برای خلق یک شخصیت تحریک کرده وبه او ابزارها و مواد خام لازم برای این آفرینش بخشیده اند، انکارنکرده است اما به ندرت پیش می آید که نویسنده الگوی شخصیت داستانی اش را بایک نفرخاص انتخاب کند. اوبه طورمعمول ، درخلق اشخاص داستانی معجونی از انسان های گوناگون را مدنظر قرارمی دهدو اغلب بخشی از وجود خودرانیز درآثارش به جای می گذارد.آفریدن یک شخص داستانی براساس یک الگوی شناخته شده ،کارچندان هنرمندانه ای نیست.آنچه دراین بحث هنرقلمداد می شودخلق شخصیت های تازه ، مورد توجه و فعال است و این مهم جز با سود جستن ازتجربه و خیال میسر نمی شود.

   اما هرآشوب و اشتباهی که برسر شباهت هرشخصیت داستانی با هرفرد واقعی پدیدمی آید ، ممکن است نتیجه آن باشد که رمان نویس نتوانسته باشد تجربه اصلی خودرا که از افراد مختلف جامعه بدست آورده است با موقعیت تخیلی و تازه همان افراد درچارچوب اثری هنری سازگاری بخشد.

   بیشترشخصیت های موجوددراین گونه داستانهادرعمل عکس برگردان کسانی هستندکه درشخص نویسنده تأثیر فراوان گذاشته اند، تأثیری چنان قوی که گاه به شخصیت های داستانی او ابعاد بزرگ ترشده و خارج از تناسب کاریکاتور را می دهد.

   « رضا براهنی» معتقد است، قراردادی که یک داستان نویس حرفه ای طی آن ازافراد جامعه به شخصیتهای داستانی می رسد ، چنین است: شخصیت دراجتماع  شخصیت درداستان   شخصیت درذهن خواننده .

   « قصه نویس ازشخصی که دراجتماع زندگی می کند، تصورخاصی درذهن خود دارد وآن تصور را درموقعیت های خاصی قرارمی دهد تا یک موجود اجتماعی بدل به موجودی داستانی بشود. خواننده این قصه با این موجود داستانی که تصورذهنی قصه نویس از موجودی عینی- اجتماعی است ، روبرو می شود و تصویری ازاو درذهن خود می پروراند که هم پیوندهایی با آن شخص زنده دراجتماع دارد وهم با رشدهای نامرئی با جهان بینی قصه نویس ارتباط پیدا می کند.»23 

« شخصیت داستانی و مسأله همذات پنداری»

   همذات پنداری درداستان، به این معنا است که خواننده بتواند خودرا با قهرمان یا یکی دیگر ازشخصیت های داستانی که می خواند همذات و هم مانند بپندارد. لازمه تمام شکلهای داستانی است و سرچشمه لذتی است که ما از خواندن یا شنیدن داستان می بریم.

   خواننده با همذات پنداری وهمانند سازی خود با شخصیت اصلی داستان به شکل غیرواقعی درماجراها ، تفننها و پیروزی های شخصیت اصلی داستان مشارکت می کند. بنابراین شخصیت اصلی باید تصویر خوشایندی ازخودرابه خواننده منعکس سازد. اومی بایست شخصیت اش به گونه ای باشد که قراراست خواننده خودرا آنگونه تصورکند ویا ترجیح       می دهد که آنگونه باشد . به این ترتیب داستان دقیقا ً خواننده را فریب می دهد تا ناتوانی های خودرا فراموش کند ونفس خودرا اقناع کند.

« تغییرشخصیت»

   اگر داستان ،رشد وتکامل قهرمان درطول زمان باشد ،امکان مطلق بودن شخصیت ازبین خواهدرفت. یعنی قهرمان داستان ، قهرمان مطلق نیست بلکه قهرمانی است درحال پیداشدن وتکوین یافتن وازحادثه ای به حادثه ای رفتن ودگرگون شدن ودگرگون کردن وبالاخره درجایی توقف کردن ویا چیزی را متوقف ساختن. قهرمان قصه وتمام اشخاصی که درداستان نقشی دارند، هرگز جنبه ایستا ومطلق ندارند، بلکه ازحالی به حالی دیگر درمی آیند وهمیشه رنگ عوض می کنند تا رنگ وحال اصلی شان بهتر دیده شود.

   درداستان کوتاه غالباً مجالی برای تغییروتحول شخصیت هانیست؛اگرتحولی صورت بگیرداغلب درشخصیت اصلی داستان است وشخصیت های دیگرداستان کم تردچارتغییر     می شوند.بنابراین دراغلب داستان های کوتاه، ممکن است شخصیت های ایستایی وجود داشته باشند که درطول داستان خصوصیت های آنها تغییر نکند یا کم تغییرکند.

   وقتی شخصیت اصلی تغییرمی کند،جهت داستان اونیز عوض می شود و وقتی خط داستانی شخصیت اصلی عوض شد،کل خط داستانی نیز تغییرمی کند. اگر چیزی درداستان تغییرنکند ، داستان بی تحرک وساکن است. اما تغییرات مشخص شخصیت به معنی وجود کشش نمایشی وتحرک درداستان است.

   اما تغییر شخصیت درداستان برای اینکه متقاعدکننده وقابل باور باشد باید 3 شرط را برآورده سازد:

   1- می بایست درحد توانایی وامکانات شخصیتی باشد که قراراست این تغییر را ایجاد کند.

   2- می بایست به طورمکفی ازطریق شرایطی که درآن شخصیت مورد نظر خودرا قرارداده است ، برانگیخته شده باشد.

   3- می بایست زمان کافی برای یک تغییربزرگ که به طورناگهانی به وقوع می پیوندد اختصاص داده شود.

   لئونارد بیشاب معتقد است که نمی توان تنها به تغییر شخصیت اشاره کرد ، بلکه بایدآن را اثبات کرد. وی برای باورپذیر بودن تغییرشخصیت، متفاوت ازنظرات ذکرشده، 3 راه دیگر را پیشنهاد می کند:

   1- باید به شخصیت ضربه ای روحی وارد بیاید وبه خطایش پی ببرد.

   2- میل شدیدی به تغییر پیدا کند.

   3- با کارهایش ثابت کند که تغییر کرده است.24

 

 

« تضاد درونی شخصیت ها »

   شخصیت همزمان خوب وبد ،شخصیتی که تضاد درونی دارد نیست . این حالت وضعیت شخصیت را می رساند. شخصیتی که تضاد درونی دارد شخصیتی است که :« همزمان مجذوب دوتمایل ، ارزش ، عمل و رابطه متضاد یا ناسازگاراست .»

   تضاد درونی شخصیت ها ، به طور بالقوه، باعث می شود که به هیچ وجه نتوان عمل بعدی آنها را پیش بینی کرد . زیرا هنگامی که شخصیت عمیقاً مشغول پی گیری چیزی یا درگیر با احساسی است، خواننده نمی داند که وی ناگهان تغییر جهت یا احساس می دهد یا نه. بنابراین نویسنده همواره فرصت دارد تا جهت خط طرح را تغییر دهد و خواننده با اینکه عمیقاً غرق درزندگی شخصیت می شود ، به طورکامل اورا نمی شناسد یا درک نمی کند.

   شخصیت های اصلی که کشمکش های متضاد درونی دارند، گیراتر و پیچیده تر از شخصیت هایی هستند که تضاد درونی دارند. شخصیت هایی که کشمکش های متضاددرونی دارند واین کشمکش ها باعث دمدمی مزاجی[21] آنها می شود . شخصیت های خوبی نیستند . اما دمدمی مزاجی شخصیت باعث می شود تا وی کاملاً متحول شود.

   نویسنده پس ازاینکه شخصیت اصلی را خلق و شأن اجتماعی تقریباً غیرقابل تغییر وی را تعیین کرد،   کم کم ازطریق تضادهای درونی وی ، خواننده را با معماهای وجودی وی آشنامی کند. وهراندازه که داستان پیش می رود، خواننده، شخصیت را بهتر می شناسد ودرانتهای داستان است که دیگر خواننده باید همه چیز را درمورد شخصیت اصلی بداند ودرهمین جاست که تضادهای درونی وی « وحدت» پیدامی کند.

 

 

ب-«شخصیت پردازی »

«تعریف شخصیت پردازی»

      «شخصیت پردازی» عبارت است از: «خلق شخصیت های داستان که نویسنده هریک راباخصوصیات اخلاقی و روحی معینی دردنیای داستان ونمایش می آفریند. انگیزه رفتار وگفتار اشخاص ساخته شده ،همه نشأت گرفته ازخصوصیات خلقی وروانی آنهاست.»

   درتعریف دیگری از«شخصیت پردازی» آمده است: « خلق شخصیت هایی که کیفیت روانی واخلاقی آنها درعمل آنان وآنچه می گویند ومی کنند برای خواننده درحوزه داستان یا نمایشنامه وفیلم نامه، تقریباً مثل افراد واقعی جلوه کند را شخصیت پردازی می خوانند.»25

   « ایرنا ریما مکاریک»در دانش نامه نظریه های ادبی معاصر، شخصیت پردازی را به گونه ای دیگر تشریح می کند. به تعبیر وی: « شخصیت پردازی به واسطه خلق توهم واقعیت ، ازطریق آنچه درمتن غایب است واز طریق ما آنچه خودمان به متن می افزاییم وضمیمه می کنیم، صورت می گیرد.»26

« پیشینه شخصیت و شخصیت پردازی»

   ریشه واژه کاراکتررا ازکلمه « Karassein » به معنی حکاکی کردن وعمیقاً خراش دادن ،گرفته اند. دریونان قدیم این واژه برای طرح های منثوری به کار می رفت که مجموعه ای تیپ های مختلف آدم ها بود که گردهم آمده بودند. این نوع نوشته توسط «تئوفراستوس» (372 تا 287 ق.م ) شاگرد ارسطو پایه گذاری شد.

   قبل از «تئوفراستوس» ،« ارسطو» درفن شعرخود به تحلیل وبررسی شخصیت درتراژدی پرداخته بود و ویژگی هایی برای آن ذکر کرده بود. بررسی ارسطو نخستین بررسی درتحلیل شخصیت داستانی است. پس از ارسطو وشاگردش بحث شخصیت هم چنان ادامه یافت.درقرون وسطی اشخاص را براساس اخلاط چهارگانه طب قدیم جداکرده وخصوصیات هردسته راذکر می کردند.

   اما توجه به «شخصیت و شخصیت سازی» به صورت جدی ودقیق ازقرن هفدهم شروع شد وبعدها با پاگرفتن رمان، به خصوص رمان های روان شناختی به اوج خود رسید. درسال 1605 « فرانسیس بیکن» در رساله « ترویج دانش» نظریه عالم صغیر و کبیر را مطرح ساخت. او انسان را عالم صغیرو جهان را عالم کبیر می دانست. نظریه عالم صغیر درتکامل نظریه شخصیت داستانی بسیار مؤثر بود، زیرا معتقدان به این نظریه عقیده داشتند که با مطالعه وتوصیف عالم صغیر(انسان) می توانند عالم کبیررا بشناسند.

   دراین دوره موضوع شخصیت شناسی در3 بعد، افراد اجتماع را بررسی می کرد:

   1- نوع فردی ( Type ) : مثل آدم کودن ، خودبین

   2- نوع اجتماعی: مثل عتیقه فروش، پیشخدمت پیر هنرستان

   3- مکان یا صحنه افراد آن : میخانه و میدان و افراد آن ها .

   چنانکه گفته شد درقرن هفدهم، مطالعه شخصیت به اوج خودرسید وحتی نوع ادبی تازه ای به وجود آمد که به آن «چهره سازی» می گفتند. دراین زمان قیافه شناسی وتحلیل شخصیت افراد ازمطالعه چهره آنان درمحافل ادبی و روشنفکری بسیار رایج بود . معمولاً رسم این بود که نویسنده خصوصیات روحی وجسمی افراد معروف را به تفصیل وبا ذکر جزئیات           می نوشت و درجلسات ادبی می خواند. چهره سازی وتیپ سازی از شیوه های رایج این دوره بود وتا زمان « بالزاک» ادامه یافت. بالزاک علاقه خاصی به چهره سازی وقیافه پردازی داشت. اوبه طورمشخص تحت تأثیر نظریه قیافه شناسی فیلسوف « لاواتر» (1801 -1741 ) بود .لاواتر فکر می کرد که بامطالعه قیافه افراد می تواند به افکار وشخصیت آنها پی برد.

   دراین برهه ازنویسندگی، داستان نویس معمولاًدرابتدای رمان یاداستانش،به معرفی شخصیت می پرداخت. این گونه که ظاهراورا : چهره واندامش، سپس نحوه لباس پوشیدنش وسرانجام رفتارش (نحوه سخن گفتن، حرکت دست ها، راه رفتن، زل زدن به چشم کسی) را مفصل شرح می داد. که درآنها هیچ گونه ادبیاتی ، خاص زمانه نویسنده وخاص سبک خاص نویسنده وجود نداشت.

   البته ضمن نقد یا اعلام کهنگی این گونه شخصیت پردازی ، لازم است که بگوییم دراین رمانها ،نویسنده با توصیف لباس شخصیت یا برای مثال نحوه آرایش موهایش، غیرمستقیم عمل  بارآوری  یا  باورپذیری  را انجام می دهد. واین یک شگرد است .  بدین صورت که یک شخصیت خیالی را درلباسی که جنس ورنگ ومدل آن واقعی است قرارمی دهد و درنتیجه آن شخص را واقعی می نمایاند.

   از اواخر قرن هجدهم آرام آرام، انسان درمرکز توجه قرارگرفت وانسان مداری جایگاه ویژه ای یافت. این امر بررمان نویسی تأثیر مستقیمی گذاشت.نویسندگان بزرگ هرکدام براساس سلیقه وتجربه خود شیوه خاصی درشخصیت پردازی داشتند وبه شیوه خاصی که ترجیح     می دادند، اقدام به ساختن شخصیت می کردند. سیر زمان ومکتب های ادبی رایج نیزدرآفرینش شخصیت ها ونحوه برداشت و تلقی از شخصیت بی تأثیر نبود.  

   شخصیت هم چنان تا دوران حاضر تحول یافت. درداستان امروز، دیگر هیچ جایی برای تیپ سازی، کلی گویی و خودمرکز بینی نویسنده نیست. نویسندگان جدید هرچه بیشتر سعی می کنند که درداستان از تیپ سازی خودداری کنند وتا حد امکان اشخاص گنگ ومبهم بیافرینند تا خواننده بلافاصله پی به ماهیت آن نبرد. بنابراین شخصیت پردازی جدید ، نوعی قالب شکنی و گریز ازهمه مظاهر ومواردی است که خواننده قبلاً به آن عادت کرده بود.

 

« شخصیت پردازی درداستان»

   فرآیندشخصیت پردازی به دوبخش عمده تقسیم می شود: دربخش اول ، نویسنده باید درذهن ، شخصیت های کار را هستی دهد. یعنی باید ابتدا به طوردقیق تعیین کند که این شخصیت ها چگونه انسان هایی هستند. درمرحله بعد، ازطریق عواملی همچون توصیف، گفتگو، پس زمینه ها ،حرکت واعمال، ماهیت این مخلوق های ذهنی را بر بیننده آشکار       می کند.

   هویت شخصیت را ازراههای مختلف می توان آشکار کرد. اگر شخصیتی درطی یک بحران راه حلی که متضمن رفاه و سودشخصی اش باشد را انتخاب کند، فردی خودخواه است. درمقابل شخصیتی که درمقابل او ابراز وجود می کند، می تواند شخصیتی سخاوتمند باشد. مشخص کردن نشانهای شخصیت، روشی دیگر برای پرداختن به فرآیند خلق شخصیت است. افشاکردن نشان های شخصیت، بی نهایت به غنای شخصیت پردازی می افزاید.

   بسیاری ازبزرگان داستان نویس ، اولین گام برای شخصیت پردازی رایک تصویرذهنی خوب ازشخصیت می دانند ودرواقع اعتقاد دارند، نویسنده بسیار بیشتر ازخواننده شخصیت را بشناسد. «حقیقت مانندی» که عنصری مهم درداستان بوده وباید رعایت شود ، درمورد شخصیت پردازی نیز باید صدق کند. درواقع نباید یک فرد درداستان کارهای عجیب وغریب انجام دهد ویا قهرمان بازی درآورد. بلکه باید تا آنجا که ممکن است به وضعیت مردم با تمام توانایی ها وضعف ها نزدیک شود.

   درشخصیت پردازی این حقیقت مانندی، به قدری مهم ومورد توجه نویسنده است که دربسیاری از موارد شخصیت داستانها، شخصیت های واقعی درزندگی خود اوهستند. درچنین مواقعی اگر نویسنده شخصیت حقیقی را خوب شناخته باشد ، شخصیت پردازی نیز برایش راحت وآسان می شود.

   شخصیت پردازی داستانی، امکانات مختلفی را دراختیار نویسنده می گذارد.طوری که وی می تواندابعاد مختلف رفتاری شخصیت اش را به نحوی نمایشی وباورکردنی بکاود.به بیان دیگرهمواره می تواند چیزهای بیشتری درباره شخصیت اصلی داستانش بنویسد .واین نکته رانیزنبایدازنظردورداشت که شخصیت اگر صرفاً  بازنمودداستانی یک شخص تعریف شود،پیچیدگی وچندوجهی بودن روش ها«شخصیت پردازی» را پنهان می کند.

   درداستان کوتاه اغلب مجالی برای شخصیت پردازی نیست وشخصیت پردازی بیشتردررمان کارسازومهم است.ازاین روبنیاد اغلب رمان های موفق ومعتبربرشخصیت پردازی آنها گذاشته شده وشخصیتهای آنهاست که به رمان ارزش واعتبارمی دهد.هرچندکه مقتضیات یک داستان خوب آن است که هرشخصیتی به شکل کاملاً مکفی شخصیت پردازی شود تا نقش اودرداستان توجیه شده وآن را متقاعد کننده بسازد. همانطور که گفته شد ، چون بیشتر داستان های کوتاه به ندرت برای بیش از یک یا دو شخصیت کاملاً مبسوط جا دارند. لزوماً شخصیت های فرعی ساده (Flat ) باقی می مانند .چنانچه هدف ابتدایی یک داستان چیزی بیش از نمایش شخصیت باشد ، لازم نیست که هیچ کدام از شخصیت ها به طورکامل بسط داده شوند.

   درپایان به دونکته درمورد شخصیت پردازی درداستان اشاره می شود: 1- شخصیت باید خاکستری باشد: اگر درداستانی شخصیتی بسیاربد(سیاه) یا بسیارخوب وقهرمان(سفید) ارائه شود ، خواننده دربرابر آن موضع گیری می کند . درواقع هرانسان درصدی از وجودش را خوبی و درصدی را بدی تشکیل می دهد. لذا شخصیت اش، شخصیتی خاکستری است ، نه سیاه یا سفید که البته می تواند به سیاه وسفید نزدیک شود.

   2- شخصیت ها باید زنده ومتحرک باشند. یعنی اینکه فقط حرف ها واعمال پیش برنده داستان را نگویند و انجام ندهند. شخص زنده، می خندد، گاهی عطسه می کند، سرش را     می خاراند، خمیازه می کشد و... این المانهای به نظر کوچک ،طراوت خاصی به متن می دهد.

« قدرت نویسنده درشخصیت پردازی»

   قدرت شخصیت پردازی هرنویسنده ، زاییده جستجوی مداوم او درزندگی واقعی وتبدیل پدیده های آن به شخصیت های داستانی است. میزان استعداد یک هنرمند دراین توانایی اوانعکاس می یابد که تاچه حد به صدای حقیقت گوش فرامی دهد ، تاچه حد از پرورش تحمیلی ایماژها وشخصیت ها که با طبیعت ذاتی آنها سازگار نیست یا ازپرداختن به ساختارهای تصنعی پرهیز می کند وبالاخره تا چه حد به فرآیند زندگی شخصیت یا ایماژ خود حساسیت نشان می دهد.

   زندگی داستانی هنگامی شروع می شود که یک نویسنده روح را به داخل شخصیت هایش می دهد وما را درمورد واقعیت داشتن آن ها متقاعد می کند. بنابراین نیاز به آن نیست که کمال شخصیت پردازی هدف نهایی اوباشد. با این حال درست وصحیح بودن طرز شخصیت پردازی امتحانی است که اورا منتهی به موفقیت ویا شکست در ارائه داستانش می کند.

« شیوه های شخصیت پردازی»

   شیوه های شخصیت پردازی درداستان متعدد است . نویسنده با توسل به ابعاد مختلف شخصیت، اورا به خواننده معرفی می کند ودرجریان داستان به نقطه اوج وپایان داستان راهنمایی می کند. شخصیت داستانی مانند یک انسان واقعی است. دارای ابعادمتفاوتی است که بعضی ازآنها ازچشم انسان پوشیده است و بعضی درمعرض چشم همه قرار دارد. بعد اصلی و زیربنای شخصیت، اندیشه و روان است وطبیعی است که روان افراد قابل درک ولمس نیست ولی اعمال ورفتار و گفتار وحتی قیافه ظاهری افراد نشان دهنده ابعاد پنهانی ودرونی آن هاست. بنابراین ما با درون افراد از طریق گفتار و رفتار وقیافه شان آشنا می شویم. اگر انگیزه شخصیت روشن نباشد اعمال اوغیر قابل توضیح یا باورنکردنی است. انگیزه شخصیت، اساساً ازدو منبع ناشی می شود: 1- از طبیعت درون شخصیت که قبل از شروع رمان شکل گرفته است.2- ازسلسله ای ازحوادث بیرونی که بعد از شروع رمان نیازها وانتظارهای خاص برای شخصیت ایجاد می کند.

   اما «شخصیت پردازی» به چند طریق انجام می شود. هرکدام ازاین ابعاد یک جهت و یک سو از شخصیت را نشان می دهند. باید توجه داشت که شخصیت پردازی کامل با به کاربستن همه این وجوه ممکن می شود . روش های شخصیت پردازی را دریک تقسیم بندی کلی به دودسته می توان تقسیم کرد:     - روش مستقیم                     - روش غیرمستقیم

«شخصیت پردازی مستقیم و غیرمستقیم[22]»      

   در ارائه مستقیم ، نویسنده به طورمستقیم با طبقه بندی وتشریح به ما می گوید که شخصیت شبیه چیست؟ یا کس دیگری درداستان هست که به ما می گوید قهرمان شبیه کیست؟ درروش غیرمستقیم ، نویسنده شخصیت را درحین عمل به ما نشان می دهد. ما درآنچه اوانجام       می دهد یا می گوید یا فکر می کند می توانیم استنباط کنیم که اوشبیه کیست و درروش مستقیم نویسنده درباره شخصیت، خود به طور صریح نظرمی دهد: « اوعادل است ، هیچ حسادتی ندارد و... » ولی در روش غیرمستقیم ، رفتار شخصیت باید نشان دهنده عدالت وایثارباشد.

   روش ارائه مستقیم به دلیل واضح بودن وصرفه جویی لازم است، اما هرگز به تنهایی نباید استفاده شود. شخصیت ها تاوقتی که وجود دارند باید عمل کنند. وقتی که شخصیت ها عمل نکنند داستان به یک مقاله شبیه ترخواهد شد. به علاوه روش مستقیم به تنهایی هیچ وقت متقاعد کننده نیست. 27

   « لارنس پراین» عقیده دارد: « داستان وقتی موفقیت آمیز خواهد بود که شخصیت ها نمایشی شوند. یعنی درحال عمل و صحبت همچون یک نمایش نشان داده شوند. برای اینکه خواننده باورکند که شخصیتی واقعاً خودپسند است، باید رفتار خودپسندانه اورا ببینیم . بنابراین نویسنده موفق باید اساساً برارائه غیرمستقیم و استفاده ازآن به طور مخفیانه تکیه کند. »28

   ویژگی دیگری که برای این دونوع برشمرده اند این است که درشیوه مستقیم، نویسنده معمولاً باکلی گویی ، تعمیم دادن وتیپ سازی فرد مورد نظر خودرا به خوانند معرفی می کند. اما درشیوه غیرمستقیم معمولاً زاویه دیدراوی محدوداست ونحوه بیان داستان هم به طور معمول نمایشی است. یعنی اگر نویسنده بخواهد شخصیتی را مستقیم بازسازی کند معمولاً دوربینی جلو او می گذارد واو را فیلم برداری می کند، نه اینکه اورا تعریف کند. دراین شیوه که با جزء نگاری سروکار دارد،جزء دلالت برکل می کند.

   برای شخصیت پردازی « غیرمستقیم» ازاین عوامل می توان سودجست: 1- کنش  2- گفتار  3- نام        4- محیط    5- وضعیت ظاهری 29

   میرصادقی براین تقسیم بندی نوع سومی هم قائل شده است وآن التقاطی ازاین دونوع است. تقسیم بندی میرصادقی به این شرح است: « اول : ارائه صریح شخصیت ها با یاری گرفتن از شرح وتوضیح مستقیم. به عبارت دیگر، نویسنده با شرح وتحلیل رفتار واعمال وافکار شخصیت ها، آدم های داستانش را به خواننده معرفی می کند. دوم: ارائه شخصیت ازطریق عمل شخصیت،با کمی شرح وتفسیریا بدون آن . این روش عرضه کردن شخصیت ها،جزءجدایی ناپذیرروش نمایشی است ؛زیرا ازطریق اعمال ورفتارشخصیت هاست که آن ها را می شناسیم . درصحنه تئاتر ، هنرپیشه با رفتار وگفتار، خودش را به ما معرفی می کند ودررمان نیز ازطریق اعمال وگفتار شخصیت هاست که خواننده پی به ماهیت آنها می برد. سوم: ارائه شخصیت بی تعبیر وتفسیر. به این ترتیب که با نمایش، اعمال وکنشهای ذهنی وعواطف درونی شخصیت ، خواننده غیرمستقیم، شخصیت را می شناسد. این روش، رمان های «جریان سیال ذهن[23]» را به وجود آورده است که دراین نوع اعمال وحوادث دردرون شخصیت ها رخ می دهد وخواننده غیرمستقیم درجریان شعورآگاه و ناآگاه شخصیت های داستانی قرارمی گیرد.» 30

«توصیف»

   جریانی که به یاری آن خواننده را با اشخاص داستان آشنا می کنیم توصیف نامیده می شود. که کاری است بس دشوار وپیچیده ونباید به هیچ وجه آن را سرسری گرفت یا سرهم بندی کرد. هیچ گاه توصیف نویسنده نمی تواند به تنهایی کارساز باشد، بلکه باید درکنارتوصیف ویژگی های شخصیت نشان داده شود. باید دائم ازطریق رویدادها، ویژگی های اشخاص را اثبات کرد. با گفتن اینکه شخصیتی شوخ، زیرک ، پلید، دست ودلباز، تنبل ، بداخلاق است ، شخصیتی خلق نمی شود،بلکه باید توصیف توأم با عمل باشد.

   شخصیت پردازی غیرمستقیم آن است که نویسنده ازطریق اعمال،رفتار،اندیشه هاوگفتاروحتی نام شخصیت، اطلاعاتی را به طورغیرمستقیم دراختیارخواننده قراردهد.گفتیم که انگیزه وهدف شخصیت های داستانی برما پوشیده است وحتی گاه برخود شخصیت ها هم پوشیده فرض می شود. ولی این قسمت های نهفته دررفتارها نشان داده می شود. این شخصیت ها دراعمالی که انجام می دهنددرون خودرا نشان می دهند. روح و انگیزه و روان افراد تنها دراعمال به خصوص نشان داده نمی شود بلکه درجزئیات رفتار و گفتار خود را نشان می دهد که با دقت و موشکافی می توان به آن ها پی برد.

   « ابراهیم یونسی» شیوه های وصف را سه نوع برمی شمارد ومی گوید:« برای توصیف اشخاص داستان ازاین سه شیوه استفاده می شود:

   1- توصیف یا توضیح مستقیم: دراین شیوه نویسنده از زبان خود یا از زبان یکی از اشخاص داستان ، خصوصیات اشخاص داستان را به خواننده می گوید.

   2- توصیف به یاری گفت وگو:دراین شیوه ، نویسنده اشخاص داستان خودرا به حرف    می آورد وکاری می کند که خود با بیان و گفتار خویش ،خواننده را درجریان خصوصیات خود بگذارد.

   3- توصیف به یاری آکسیون( رشته وقایع داستان): دراین شیوه ، نویسنده اشخاص داستان را به جنبش درمی آورد وبه یاری اعمال و رفتارشان ، خواننده را با خصوصیاتشان آشنا       می کند.»31

 « رفتار»

   اولین و ساده ترین نقش یک شخصیت، نقش کنش گری اوست. عمل ،درکنارشخصیت وگره خورده با آن است. اینها یکدیگر را تکمیل می کنند. کارهای هرکس مستقیماً ازاندیشه او سرچشمه می گیرد. کسی که به همه اطرافیان خود بدبین است، دررفتارش هم به وضوح این بدبینی نمایان است. ناصر ایرانی می گوید: «آنچه تعیین کننده است، عمل شخصیت هاست. شخصیت ها اگر زنده خلق شوند با عملشان عیار وجود خودرا آشکارمی سازند، به ویژه با گفتارشان که نوعی عمل است.»32

   اعمال انسان درتقابل سه حالت پدید می آید: 1- درپیوند با کیفیات روحی و اخلاقی خود شخص  2- درپیوند با همنوعان     3- درپیوند با محیط مادی یعنی چیزهای بی جانی که وی را احاطه کرده اند.بیشتر ازهمه، فرد در رابطه با محیط اجتماعی وهمنوعان خود است که داستان را پدید می آورد. اشخاص داستان ممکن است با محیط داستان سازگار ویا با آن درتباین باشند. اما درهرحال باید درمقابل محیط خود عکس العمل نشان دهند ویا به قول و فعل خود نشان دهند که ازآن متأثر گشته اند. محیط درتغییروتحول شخصیت، عامل مهم ونیرومندی است واشخاص داستان حتی اگربه طورموقت هم درمحیط معین قرارگیرند از تأثیر آن برکنار نیستند. این تأثیر را باید به نحو محسوس و مشهودی نشان داد ، نادیده گرفتن و منعکس ساختن این تأثیر سبب می شود که داستان خلاف واقع جلوه کند. اشخاص داستان هرقدرهم حقیقی باشند، چنانچه درجایی مانند سرزمین پریان قرارگیرند ، جزء اشباح عجیب وغریب نخواهند بود. موجوداتی که رمان نویس می سازد باید طوری باشند که خواننده به شخصیت تک تک آن ها توجه کند و کارهای آنها باید از خصوصیات روحی و فکری واخلاقی آن ها ناشی شود.

   اعمال شخصیت ها را نیز به دو دسته «عادتی» و « غیرعادتی» تقسیم بندی کرده اند. « کنش عادتی ، عملی است که مرتب تکرار می شود. درصورتی که کنش غیرعادتی آن است که فقط یک بار اتفاق می افتد وازهمین تکرار و اتفاق می توان به روحیه شخصیت پی برد.»33

« گفت وگو»

   گفت وگو یکی از طبیعی ترین نیازهای انسان است . انسان درهرحالتی باید سخن بگوید؛ درخوشحالی، غم وحتی درهنگام کار.گفت وگو به عنوان ابزاری مهم و ظریف ازچند جنبه درداستان رعایت می شود. شخصیت درداستان بدون گفت وگو معنی ندارد. مگر اینکه کاملاً تنها باشد ودرآن صورت هم نیاز به گفت وگوی درونی یا یادآوری گفت وگو درذهن شخصیت هست . ولی اگر شخصیت درمحیطی اجتماعی باشد، مجبور است که با دیگران ارتباط داشته باشد. زیرا گفت وگو نیز مانند عمل نشان دهنده ویژگی های روحی شخصیت داستان است. کلمات به کاررفته، تأکید برهجاهای خاص، موضوع ومضمون گفت وگوها، مکث ها ، پستی وبلندی صدا، تلفظ های نادرست یا غلط ولغزش های زبانی، همه نشان دهنده پیشینه ذهنی و تجربی و روانی افراد داستان اند.

   ازنخستین تحلیل هایی که درباره داستان شده است به اهمیت گفت وگو و ویژگی های آن نیزپرداخته شده است. ارسطو می گوید:« هرچه که اشخاص به زبان می آورند، نماینده فکر آنهاست. هرگاه که بخواهند چیزی را نفی یا اثبات کنند ویا انفعالاتی چون رحم وترس وخشم وغیره را برانگیزند ویا امور را کوچکتر و بزرگتر جلوه دهند.»34

   درنویسندگی جدید،راه های غیرمستقیم مانند عمل وبخصوص گفت وگوبسیارمورداهمیت تلقی می شوند.گفت وگو جزء مهمی اززندگی شخصیت داستان است که به حقیقت مانندی اثر کمک فراوانی می کند وجای پای نویسنده رانیز درداستان کم رنگ جلوه می دهد.درضمن استفاده بیشتر ازگفت وگو و روش های غیرمستقیم خواننده را به تکاپو وامی دارد تا ازمیان متن به موضوع دست یابد. نقل داستان بدون استفاده ازگفت وگو کاربسیار دشواری است وازهرکسی برنمی آید. کما اینکه نوشتن گفت وگو هم کار ساده ای نیست.

   ازمنظرنظر « میخائیل بختین» منتقد روسی :«نویسنده شخصیت رابرای«گفت وگو»خلق     می کند.»35   شخصیت در درجه اول برای سخن گفتن خلق می شود، سخن گفتنی که با آن هستی او پدیدارمی شود. سخن گفتن منجربه کنش می شود. پس هرسخنی کنش است وهر کنشی برابر با سخن گفتن. هر«گفته ای» بیان کننده جهان بینی خاصی است. اما ازسوی دیگر هرشخصیتی دارای زبان مخصوص به خوداست ، زبانی که گرچه متأثر اززبان عمومی است ولی ازآن متفاوت است. شخصیت موجودی است که با آنچه می گوید ، تعریف وشناخته     می شود .

   شخصیت ها به هنگام گفت وگو باهم مواجه می شوند. مواجهه آنها نیز به خودی خود یک موقعیت است وهریک ازاین موقعیت ها درطول داستان منحصر به فرد است.اما باید درهرکدام ازاین مواجهه نسبت به مواجهه [گفت وگو] قبلی تغییر کرده یا پیش رفته باشد. گفت وگو بازتاب اتفاقی است که رخ داده است.

   ابراهیم یونسی درباره موارد کاربرد گفت وگو می نویسد : « گفت وگو ،دردست نویسنده آزموده تقریباً به انجام هرکاری تواناست. وظایف عمده آن اینهاست:

   1- مکشوف ساختن شخصیت و سرشت (توصیف عملی) پرسناژ داستان.

   2- پیش بردن آکسیون (رشته وقایع داستان)

   3- کاستن از سنگینی کار

   4-  وارد کردن حوادث درداستان

   5- ارائه صحنه

   6- دادن اطلاعات لازم به خواننده.»36  

   گفت وگوهاهمیشه میان شخصیت هاجریان دارد.شخصیت داستان بدین شیوه می تواند مکنونات درونی خودرا مطرح سازد وماهیت خودرا بیشترنمایان کند.همچنین لحن شخصیت ، شیوه صحبت کردن او و واژگانی که برای بیان مقصود برمی گزیند ، می تواند ماهیت وجودی اورا بهتر نشان دهد.

   دراین میان احساسات ،حالات روحی خاص وعواطف شخصیت ها نیزبرملامی گردد.لحن شخصیت، همچنین می تواند میزان تحصیلات ،طبقه اجتماعی وحتی شهرومنطقه ای که درآن زندگی می کند را نشان دهد. به طورمثال فردی که می گوید:« خیلی بدشد.»با کسی که       می گوید:« سه شد» بسیار متفاوت است.37

 

 « نام»

   ساده ترین شیوه شخصیت پردازی ، استفاده از اسم( عام یاخاص) است. نویسنده متناسب با طرح و ساختارداستانش اسمی برای شخصیت های اثرانتخاب می کند. این اسم به طورمعمول خنثی و اتفاقی نیست ودارای بارعاطفی واجتماعی ونشان دهنده خاستگاه فکری نویسنده است. اسم های داستان درخدمت قشربندی آن هستندوازاین رو با مطالعه نام شناسی تاریخی داستان می توان تا حدودی به روند فکری جامعه پی برد.

   درداستان نام گذاری نقش مهمی به عهده دارد. اسم برچسب ساده ای نیست که نویسنده برشخصیتی بزند. برچسبی که بتوان آن را با شماره ای عوض کرد. نویسنده برای شخصیت مورد نظر نامی انتخاب می کند ( ویا نمی کند). خواننده با این اسم و توصیف های نویسنده، مجموعه ای از مشخصه های معنایی درذهنش مجسم می کند وبه تدریج که داستان شکل     می یابد شخصیت هویت می یابد .

   نویسنده به راحتی می تواند برای القای هدف خود، درشخصیت پردازی ازنام استفاده کند. تنها نویسندگان خیلی مبتدی ازاین فرصت برای شخصیت پردازی استفاده نمی کنند. اگر به فهرست داستان ها بنگریم ،همیشه درنام گذاری شخصیت ها تعمدی بوده است تا نام درراستای ویژگی های فرد باشد . ولی سبک کار نویسندگان با یکدیگر متفاوت است.

   شخصیت داستانی،فردخاصی است وازاین رو بایدهمچون ماکه فردخاصیم،نامی داشته باشد.  فقط معرف شخصیت او ومتمایز کننده اوازدیگران .خواننده به کمک اسم خاص به دنیایی ازمشخصه های معنایی دست پیدامی کند. اسم خاص باعث می شود که شخصیت بیرون ازمشخصه های معنایی اش وجود داشته باشد، مشخصه هایی که مجموعه آنها کل شخصیت را می سازد. خواننده به کمک اسم خاص به هستی شخصیت داستان دست پیدا                می کند.«هاپس»درتفاوت انتخاب اسم خاص واسم عام درداستان می آورد:« اسم خاص تنها یک چیز را به ذهن متبادر می کند واسم عام چیزهای بسیاری را.»38

   باید به این نکته توجه داشت که دررمان ها وداستان های اخیر، دیگر به نام شخصیت توجه نمی شود وبعضی از شخصیت ها را می بینیم که درداستان نام مشخصی ندارند، بلکه با صفت یا ضمیرمعرفی می شوند. این شیوه بخصوص دررمان هایی که به شیوه سیال ذهن نوشته شده اند، دیده می شود. نام نبردن از شخصیت می تواند دلایل بسیاری داشته باشد.ازجمله اینکه نویسنده علاقه ای به شخصیت ندارد، یا نام بردن او برایش مهم نیست یا نام اورا به درستی نمی داند یا درذهن راوی داستان ،چند نفر با یکدیگر ادغام شده وبرای راوی جداکردن آنها دشواراست و شاید به دلیل آشنایی زدایی و وارد کردن خواننده به تفکر، نویسنده نامی را برای شخصیت خود انتخاب نمی کند؛ یا به خاطر بی هویتی شخصیت داستان یا ترس و نفرت راوی از شخصیت مورد نظر و دلایل متعدد دیگر که به انگیزه راوی بستگی دارد.

«قیافه ظاهری»

   توصیف ظاهریکی دیگرازابعاد شخصیت پردازی است که ارزش آن ازقدیم الایام موردتوجه بوده است. یعنی به مشخصات و ویژگی های ظاهری فرد درراستای داستان توجه شده است. ظاهر، بیشتراز گفتار به عنوان یک وسیله نشان دادن انسان ها شناخته شد.

   درمکتب های مختلف ادبی نیز به قیافه ازچشم انداز خاصی نگریسته می شد. رمانتیسیسم به ظاهر افراد با پاره ای مبالغه می نگریست.زیبایی شخصیت ها با تفصیل بیشتری شرح داده    می شد. درناتورالیسم نیز زشتی و ناپاکی طبقات پایین اجتماع و توصیف ظاهر شخصیت ها که معمولاً ازطبقات پایین بودند، بارنگ های زننده تری نشان داده می شدودررئالیسم به واقعی بودن قیافه وخصوصیات طبیعی پرداخته می شد. درهرحال همه مکتب ها به قیافه ظاهر به عنوان یکی ازمجال های اظهار دیدگاه های خود می نگریستند.

   برخی از نویسندگان درهنگام معرفی شخصیت داستانی خود یک پاراگراف تمام را به توصیف قیافه شخصیت خود اختصاص می دادند.وگاهی جزئیات ظاهررا تک به تک وبه ترتیب توصیف می کردند. درآثار این نویسندگان به خصوص شخصیت های شرور به دقت بسیاری توصیف می شدند ونویسندگان سعی می کردند ،ویژگی ظاهری آن ها را براساس جدیدترین نظریات روان شناسی و قیافه شناسی توصیف کنند.

   درزمان جدید رفته رفته از ارزش توصیف ظاهری کاسته شد و بخش توصیف به حداقل رسید. دربعضی داستان ها حتی قهرمانانی بی چهره می بینیم.قهرمان هایی که تنها وجود آن ها یاعمل آن ها مهم است وقیافه شان هیچ اهمیتی ندارد.می توان گفت، چون توصیف ظاهری یکی از روش های مستقیم  شخصیت پردازی است و رمان درسیر خود همیشه به سوی روش های غیرمستقیم رفته است ، بنابراین از اهمیت توصیف ظاهررفته رفته کاسته شده است تا شکل جدیدخودرا یافته است وداستان هایی می توان یافت که هیچ اثری ازتوصیف ظاهردر  آن ها نیست.

« شخصیت پردازی درشیوه جریان سیال ذهن»

   این شیوه،شیوه جدیدی است که درآن زمان ومکان واقعی درهم ریخته می شود و زمان اثر، گاه درگذشته و گاه درآینده است. دراین روش نویسنده درفواصلی ازرمان، شیوه ها وشگردهای مرسوم اطلاعات دهی را به طورموقت به حالت تعلیق درمی آورد؛ که به این فواصل ،فواصل تعلیقی می گویند. دراین موقع ،حالت شخصیت ها برای مدتی غیرطبیعی وغیرعادی است. مثل موقعی که مست هستند یا داروی خواب آور یا نشئه آور مصرف کرده اند ویا موقعی که جنون زده، غمگین،ترسان،عاشق ،دررؤیا، ازچیزی متنفر یا متوحش هستند.

   دراین لحظات غیرعادی، نویسنده موقتاً شخصیت ،طرح داستان را درحالت تعلیق (ساکن) نگه می دارد تا ضمیرخودآگاه اورا افشا کند. به این معنی که شخصیت کاری جزبیان ضمیر خودآگاهش انجام نمی دهد. این فواصل تعلیقی به منزله کیفی پرازنمادها، انگیزه های مبهم وآمیزه ای ازاطلاعاتی است که نمی توان آنها را درموقعیتی دیگر و طبق اصول مرسوم افشاکرد. دراین حالت شخصیت آزاد است .

   این فواصل زمانی،بیانگر فشارهای روانی یا احساس جدی شخصیت هاست . دراین موقع ذهن شخصیت ها آشفته و احساس و افکارآنها درتب وتاب است. وخواننده هراطلاعاتی را که نویسنده لازم بداند درطرح رمان بگنجاند، می پذیرد. اما این لحظات غیرعادی و آشفتگی انسان را باید به نحو ماهرانه و شیوه ای منظم نوشت تا به نظر نامنظم و درهم وبرهم بیاید. درواقع آشفتگی روان واحساس شخصیت ها مطالب را حقیقی و باورکردنی جلوه می دهد. اگر نویسنده به نحوی ماهرانه وظریف تأثیر«آشفتگی» را در داستان به وجود نیاورد،خواننده اطلاعاتی را که او با دقت درداستان گنجانده است درک نخواهد کرد.

   همانطور که گفته شد درشیوه جریان سیال ذهن، توالی زمان ومکان درهم ریخته           می شودوبه خاطرهمین خیلی از ابعاد شخصیت پردازی تغییرمی کند. «گفتار» درداستان های قبل از قرن بیستم، همواره منطقی و دارای سیرخاص خود بود یعنی بین دو شخصیت به صورت سؤال وجواب طرح می شدو ادامه پیدامی کرد. اما درداستان های سیال ذهن ممکن است سؤالی چندین بارتکرار شود یا اول جواب وبعد سؤال طرح شود ویا هرشکل ممکن دیگری برای نقل گفتار به کارآید.

   « اعمال» نیز درداستان های سیال ذهن همینطور است. یعنی توالی آن ممکن است به هم بخورد وعملی که پیامد عمل دیگری است، درداستان قبل از آن بیاید وذهن راوی از پیامد به عمل نخستین برسد ،درحالی که دررمان منطقی این امر ممکن نیست. اما باز آن هم دچار ویژگی های این شیوه می شود. یعنی اسامی ممکن است برچند شخصیت اطلاق شود. نمونه بارز این امر درداستان های فارسی، داستان بلند«شازده احتجاب» است .در شازده احتجاب ، فخرالنساء (همسر شازده) وفخری ( کلفت شازده) با یکدیگر درآمیخته می شوند تا جایی که تشخیص این دو ازهم برای خواننده بسیار دشوار می شود.

   یا گاه ممکن است ازنام استفاده نشود وبه جای آن ضمیر آورده شود که با دشواری بتوان مرجع آن را پیداکرد.

   توصیف قیافه ظاهری نیز درشیوه جریان سیال ذهن دچار تشتت است . متمرکز کردن ذهن بر روی قیافه فردی به اندازه یک پاراگراف کار دشواری است، به همین دلیل توصیف قیافه درداستان سیال ذهن بصورت گذرا و مختصراست. درهرموردی که به قیافه پرداخته شود،یکی یا دوجنبه ازآن توصیف می شود ویا شاید ذهن راوی به دلیل نزدیکی، درپی توصیف قیافه ظاهری برنیاید به همین دلیل گاه قهرمان هایی بی چهره دراین شیوه می بینیم. یا تنها یکی از اجزایشان مثل گردن یا هرعضو دیگر که فکر راوی را به سمت خود بکشد، توصیف شود وآن هم به صورت بسیار گذرا ومختصر.39

 

 

 

 

 

 

 

 

   

« فهرست مآخذ»

 1- انواری،آرزو، جن وپری ، افسانه یا اسطوره، کتاب ماه کودک ونوجوان ،مهر83 ،ص 142 .

 2- براهنی ، رضا ، قصه نویسی ، سوم ، تهران ، نشرنو ،1362 ، ص 248 .

 3- همان ، صص 246 و 247 .

 4- کوندرا ، میلان، هنررمان، پرویزهمایون پور، پنجم ، تهران، نشرگفتار، 1380 ، ص 118 .

 5- میرصادقی ، جمال ،ادبیات داستانی، چهارم ، تهران، سخن، 1382 ، ص 299 .

 6-                 Abrams . M.H : A Glossary of literary Terms . P 22 .      

 7- عبداللهیان ، حمید،شخصیت وشخصیت پردازی درداستان معاصر، اول،تهران ،آن، 1380 ،ص53 .

 8- سلیمانی ،محسن، فن داستان نویسی، دوم،تهران ، امیرکبیر، 1374 ، ص 115 .

 9- مقدادی ،بهرام، فرهنگ اصطلاحات نقدادبی ، اول ،تهران، فکرروز، 1378 ، ص 333 .

 10- مندنی پور، شهریار، کتاب ارواح شهرزاد، دوم ، تهران، ققنوس، 1384 ، صص 39 و40 .

 11- پراین،لارنس، ادبیات داستانی،حسن سلیمانی، فهیمه اسماعیلی زاده، اول،تهران،رهنما،1378،ص49.

 12- یونسی ، ابراهیم، هنرداستان نویسی، هفتم، تهران، نگاه، 1382 ، ص 294 .

 13- آلوت، میریام، رمان به روایت رمان نویس، علی محمدحق شناس، دوم، تهران، نشرمرکز،1380، صص 504 و 505 .

 14- بیشاب، لئونارد، درس هایی درباره داستان نویسی، محسن سلیمانی، سوم ،تهران، سوره مهر، 1383، ص 178 .

 15- اخوت، احمد، دستور زبان داستان، اول ،اصفهان، فردا ، 1371 ، ص 123 .

 16- حقی مقدم، مینا، نقش ها وگونه های شخصیت پردازی درداستان ، منبع: اینترنت ،سایت اینترنتی :

  HTTP:// WWW.Peyrang.ir/imaghalat . aspx ? aid=5 .    23/08/85    

 17- مندنی پور، شهریار، کتاب ارواح شهرزاد، پیشین ، ص 49 .

 18- فورستر، ادواردمورگان، جنبه های رمان، ابراهیم یونسی، پنجم، تهران، نگاه، 1384، ص 94 .

 19- فرهنگی، سهیلا، شخصیت وشخصیت پردازی درداستان، نشریه آموزش وزبان و ادب فارسی، ش66، ص 68 .

 20- بیشاب، لئونارد، درس هایی درباره داستان نویسی، پیشین، ص 28 .

 21- همان ، ص 96 .

 22- اخوت ، احمد، دستور زبان داستان، پیشین، ص 133 .

 23- براهنی، رضا، قصه نویسی، پیشین ، ص 20 .

 24- بیشاب، لئونارد، درس هایی درباره داستان نویسی، پیشین، ص 121 .

 25- میرصادقی ، جمال، ادبیات داستانی، پیشین، ص 299 .

 26- مکاریک، ایرناریما، دانش نامه نظریه های ادبی معاصر، مهران مهاجر، محمدنبوی، اول، تهران، آگه ، 83 ، ص 193 .

 27- پراین ، لارنس، ادبیات داستانی، پیشین، ص 46 .

 28- همان ، ص 47 .

 29- اخوت ، احمد، دستورزبان داستان، پیشین، ص 141 .

 30- میرصادقی ،جمال، عناصرداستان، چهارم، تهران، سخن، 1380 ، ص 87 .

 31- یونسی ، ابراهیم، هنرداستان نویسی، پیشین، ص 301 .

 32- عبداللهیان، حمید، شخصیت وشخصیت پردازی درداستان معاصر، پیشین، ص 70 .

 33- اخوت ، احمد، دستورزبان داستان، پیشین، ص 143 .

 34- عبداللهیان ، حمید، شخصیت وشخصیت پردازی درداستان معاصر، پیشین، ص 73 .

 35- اخوت، احمد، دستورزبان داستان، پیشین، ص 127 .

 36- یونسی، ابراهیم، هنرداستان نویسی، پیشین، ص 351 .

 37- پارسی نژاد،کامران، شخصیت وشخصیت پردازی درداستان، نشریه راه مردم، شماره 10 .

 38- اخوت، احمد، دستورزبان داستان، پیشین، ص 166 .

 39- عبداللهیان ، حمید، ادبیات داستانی، شماره 54 ، صص 69 و 70 .

 

 

« گرگ»

   داستان «گرگ»ازمعدودداستان های هوشنگ گلشیری است که وقایع واتفاقات آن درفضایی کاملاً متفاوت با دیگر داستان ها رخ می دهد. صحنه های رمزآلود و اسرارآمیز داستان ، خواننده را وامی دارد تا بلاتعلل، داستان را به انتها برساند. کشش و گیرایی داستان ،مدیون صحنه هایی است که شخصیت اصلی درآن ها رل بازی می کند. پیکره مکانی داستان، روستایی دورازشهراست. فصل زمستان است وبرف سراسر خطوط داستان را اشغال کرده است.

   داستان درشیوه اول شخص مفرد روایت می شود.راوی معلم مدرسه روستاست.رویدادها واتفاقات از منظرنظر معلم بازگو می شود. داستان درمورد زنی است به نام«اختر»، نوزده سال داردوهمسرپزشک آبادی است.هردویشان شهری اند. اما به خاطر وضعیت شغلی مرد مجبور به سکونت درروستا هستند. هنگامی که مرد دربهداری مشغول به کاراست، زن ، سراسرروز رادرخانه به تنهایی سرمی کند. وضعیت استقرار خانه پزشک درروستا، نیز یکی ازمشخصه هایی است که به جذابیت داستان کمکی شایان می کند:« دوتا اتاق داشتند توی همان بهداری .بهداری آن طرف قبرستان است، یعنی درست یک میدان دور ازآبادی.» (نیمه تاریک ماه ،ص 231)

   زن فقط هنگامی که هواآفتابی است ازخانه بیرون می آید، ازکنارقبرستان عبورمی کند ودرده گشت      می زند.گاهی هم لب قنات، پهلوی زن های ده می رود. اما با اولین برفی که برزمین می نشیند ، دیگر پیدایش نمی شود. درخانه کناربخاری روبه روی پنجره می نشیند وخودرا با خوردن چای و خواندن کتاب سرگرم می کند.

   یکی از مسائلی که به ظاهر،ذهن زن را مشغول می کند این است که می ترسد بچه اش نشود. این را صدیقه،زن راننده روستا هنگامی متوجه می شودکه دکتربرای سرکشی به دهات دیگررفته است واختر درخانه تنهاست و وی برای رفع تنهایی اختر به خانه دکتر رفته است. همچنین صدیقه اولین نفری است که متوجه رفتارهای غیرعادی اخترمی شود:

    به زنها گفته بود:« اول فکر کردم دلشوره شوهرش رادارد که هی می رود کنارپنجره و پرده را عقب می زند.» کنار پنجره می ایستاده وبه صحرای سفید وروشن نگاه می کرده. صدیقه گفته بود:« صدای زوزه گرگ که بلند می شود می رود کنارپنجره.»      (همان ،ص 232)

   «گرگ» شخصیت فرعی ای است که ارتباط عمیق فکری وذهنی با زن دکتر برقرارمی کند. این موضوع دغدغه اصلی تمام اشخاص داستان است که بالاخص باعث نگرانی و اضطراب پزشک روستا می شود:

   « وتعریف کردکه یک شب ،نصف شب،که ازخواب پریده دیده کنارپنجره نشسته،روی یک صندلی. دکترکه صدایش زده زن گفته:نمی دانم چرا این گرگ همه اش می آید روبروی این پنجره. دکتردیده بود که گرگ درست آن طرف نرده ها نشسته ، توی تاریک روشن ماه و گاه گداری روبه ماه زوزه می کشد.» (همان ، صص 232 و233 )

   زن به بچه ها علاقه مند است ودکتربرای اینکه سرزنش گرم بشود به مدرسه پیشنهاد        می دهد، درسی برای تدریس به عهده او بگذارند. با اینکه تعداد بچه های مدرسه کم شده است. اما قرار چهارشنبه ها ، صبح را با وی برای تدریس نقاشی می گذارند. بیشترین تصاویر نقاشی شده توسط اختر، شکل وشمایل گرگ است که بعضی از آنها به عنوان الگوی نقاشی دانش آموزان انتخاب می شود.

   نگرانی واسترس دکتر، اورا وامی دارد تا گرگی را که باعث آشوب فکری همسرش شده است ، به دام بیاندازد. تله بزرگی درقبرستان تعبیه می کنند.یک شقه گوشت درداخلش       می گذارند. تمامی اهالی روستا منتظربه دام افتادن گرگ اند.این امر،وضعیت روحی اختررابدترمی کند.دیوانه واردرخانه می چرخد واضطراب خود را ازبه دام افتادن گرگ نشان می دهد. با تمام این احوال می داندگرگ به تله نخواهد افتاد:

   « بعدهم زنم ازتله حرف زده بود وگفته بود:« اینجا معمولاً پوستش را می کنند ومی برند شهر.»زنم­گفت:« باورکن» یکدفعه چشم هاش گشاد شد و شروع کرد به لرزیدن وگفت:      «می شنوید؟ صدای خودش است.» من گفتم :«آخرخانم ،حالا، این وقت روز؟» مثل اینکه زن دکتر دویده طرف پنجره . بیرون برف می آمده. زنم گفت: پرده را عقب زد وایستاد کنارپنجره . اصلاً یادش رفت که مهمان دارد.»(همان،ص234)

   فردای آن روز سگ بزرگی یا دله گرگی را به دام می اندازند وهمگی مشعوف ازخاتمه ماجرا، موضوع را تمام شده می پندارند. اما گرگ هنوز زنده است وهرروز برای دیدن زن به پشت پنجره خانه می آید. اختر ازلحاظ روانی کاملاً به هم ریخته است. دکترتصمیم می گیرد وی را برای تغییر و بهبود روحیه به شهر ببرد. بعد ازظهر چهارشنبه از روستا راه می افتند. برف شدیدی درحال باریدن است. مسافتی که ازآبادی دورمی شوند، برف پاک کن ماشین خود به خود ازکارمی افتد. دکتر به ناچار ماشین را متوقف می کند. دراین هنگام گرگ را وسط جاده می بیند. جاده برف گیراست وامکان دورزدن و برگشت به روستا را ندارد. اختر از ترس یخ زدن درسرما، اصرار دارد دکترکاری بکند ودکتر از ترس گرگ جرأت پایین آمدن ازماشین را ندارد. دراین گیرودار موتور ماشین هم خاموش می شود. زن به شوهرش دلگرمی می دهد که :

   « باورکن خیلی بی آزاراست. شاید هم اصلاً گرگ نباشد ، سگ گله باشد یا یک سگ دیگر. بروبیرون ، ببین می توانی درستش کنی.» (همان،ص 237)

   زن برای جلب توجه گرگ ، کیف چرمی اش را به طرف گرگ می اندازد، تابه خوردن آن مشغول شود ودراین بین شوهر بتواند برای تعمیر از ماشین پیاده شود. اما مرد همچنان هراسناک ازحضورگرگ حاضربه پیاده شدن ازماشین نمی شود:

   « اختر که کیف را انداخته، دکتر بیرون نرفته. [دکتر] گفت: به خدا سیاهیش را دیدم که آنجا کنارجاده ایستاده بود. نه تکان می خورد ونه زوزه می کشید. بعدهم که اختر با چراغ قوه به دنبال کیف اش گشته پیدایش نکرده. اخترگفته: پس من خودم می روم.» (همان ،صص 236 و237 )

   دکتر تا به خود بیاید، اختر ازماشین پیاده می شود:

   « دکتر ندیده ، یعنی برف نمی گذاشته . حتی صدای جیغش را نشنیده بود. بعد انگاراز ترس دررا بسته بوده .خودش که نگفت.»( همان ،ص 238)

به محض پیاده شدن زن ازماشین، اختروگرگ هردو باهم ناپدید می شوند.

   صبح پنجشنبه،راننده باری،دکتررا بیهوش وبی حس ازسرما درماشین جیپ بهداری دروسط جاده می یابد. اورا به آبادی می رساند. دکتریک شبانه روزمی خوابد.هرگاه که ازخواب برمی خیزد وهوشیارمی شود، هقی به گریه می زند ودوباره بیهوش می شود. اگر هم گریه نکند فقط خیره نگاه می کند. به ناچار با دواستکان عرق به حرفش می آورند.

   « ماشین دکتر را وسط های تنگ پیدا کرده بودند. اول فکر کرده بودند باید به ماشینی، چیزی ببندند و بیاورندش ده. برای همین با جیپ بهداری رفته بودند. اما تا راننده نشسته پشتش وچندتا هم هلش داده اند راه افتاده ... حتی برف پاک کن هاش هم عیبی نداشته، تاوقتی هم که دکترنگفته بود:« اختر،پس اخترکو؟» هیچ کس به صرافت زن نیافتاده بود.» (همان، ص 231 )

 اهالی آبادی صبح روزبعد برای یافتن اختر به ده واری می روند:

   « دکترنیامد. نمی توانست . برف هنوز می بارید. هیچ کس انتظار نداشت چیزی پیدا کنیم. همه جا سفید بود . هرجا راکه به فکرمان رسید بیل زدیم . فقط کیف چرمی را پیدا کردیم.» (همان ،ص 238)

« خصوصیات اجتماعی شخصیت ها»

 « زنان»

   ازبازیگران داستان«گرگ» 4 تن را زنان تشکیل می دهند:  1- اختر، همسردکتر   2- صدیقه، زن راننده روستا        3- زن دربان بهداری        4- همسر راوی.

   - اختر در داستان گرگ،زن جوان دکترروستاست. آنها دربهداری بیرون شهر زندگی         می کنند. زن تحصیل کرده و اهل مطالعه است ومدتی تدریس نقاشی مدرسه رامی پذیرد.زن وابستگی عجیبی به یک گرگ پیدامی کند. گرگ هرشب جلوپنجره خانه می آید و به پنجره زل می زند وزن با دیدن چشم های گرگ چنان محومی شودکه همه چیزرا فراموش می کند. سرانجام درروز مسافرت ،ماشین دکتر دربرف ها می ماند وگرگ درکنارجاده ایستاده است. زن برای وارسی ماشین پیاده می شود واز آن پس نه اثری اززن و نه اثری از گرگ یافته می شود. شخصیت اختردرداستان ، اصلی است. افکارو حالات روحی اوغیرقابل پیش بینی اند. اهداف و انگیزه های نامشخص دارد. این دلایل، شخصیت وی را جامع وهمه جانبه رقم می زند. چهره پشت پرده زن تجسمی از وحشی گری و گرگ صفتی است که شخصیت اورا نمادین خواهدکرد.

   - زنان دیگر درصحنه های این داستان ردپای زیادی ازخود برجای نمی گذارند.

   - صدیقه،زن راننده روستاست. هنگامی که دکتر برای سرکشی به روستاهای دیگر می رود ، برای رفع تنهایی اختر به خانه دکتر می رود.

   - زن دیگر، همسردربان بهداری است. وی نیز به مانند صدیقه فقط برای پرکردن لحظات تنهایی همسردکتر درداستان ظاهر می شود.

   - دیگری ، زن معلم روستاست. و زمانی خواننده با او روبه رومی شودکه دکتردر دوره های مردان روستا شرکت کرده و زنش درخانه تنهاست:« زنم انگارگفت: دکتر، خانمتان چی ؟ توی آن خانه، کنار قبرستان ؟ » (همان، ص 232)

   شخصیت تمامی زنان داستان ، فرعی ، ساده ، غیرفعال و قالبی است.

« مردان»

   مردان درداستان «گرگ» ، 8 تن هستند. 1- پزشک روستا  2- دربان بهداری  3- راننده باری  4- ده وار   5- معلم روستا و راوی داستان   6- مرتضوی،معلم دیگر روستا             7- صفر،ازرعایای آبادی  8- ژاندارم ها.

   با وجود اینکه فضای داستان درروستا واقع شده است، اما فعالیتی زراعی از مردان آبادی دیده نمی شود وهمه وقت و افکارشان معطوف به خانواده دکتر است. دکترمردجوانی است که به واسطه شغلش مجبوربه اقامت درروستاست.گه گداری همسرش رادرخانه تنهامی­گذارد وبه روستاهای اطراف سرک می کشد. به علت اینکه زمستان شروع شده است ونمی تواند هرهفته به شهر برود به ناچار برای پرکردن اوقات آخرهفته خود دردوره های هفتگی مردان روستا شرکت می کند.

   گرگی به روستا می آید وباعث آشفتگی فکری همسر دکتر می شود. پزشک برای ازبین بردن گرگ، تله ای بزرگ از شهر تهیه می کند وآن را درقبرستان نزدیک خانه قرارمی دهد. اما قادرنیست گرگ را به دام اندازد. برای بهبود روحیه همسرش ، تصمیم می گیرد، تعطیلات پایان هفته را درشهر بگذرانند. راهی جاده می شود. ماشین اش دروسط راه ازکار می افتد. همسرش برای وارسی ازماشین پیاده می شود. ازآن لحظه به بعد زن وگرگ هردو ناپدید      می شوند .این امر باعث به هم ریختگی و آشوب دکتر می شود وبه طورکل  وی را از لحاظ روانی مختل می کند. شخصیت دکتر ، فرعی ، ساده ، غیرفعال ، ایستا و قالبی است.

   - راننده باری ، دکتر را درجاده خارج ازده درماشین بهداری می یابد. و وی را به روستا       می رساند وبه دنبال بازگرداندن ماشین راهی جاده می شود.

   - روستا به ظاهر دومعلم دارد. آقای مرتضوی و دیگری که خود راوی است. تصویری ازمدرسه و تدریس این دو، برسرکلاس دانش آموزان درداستان وجود ندارد.

   - صفر از رعایای روستاست. به علت پایین بودن مرتبه اجتماعی اش دیگران را ازخود بالاتر می بیند. همسردکتر را به لفظ «خانم» صدامی زند: « صفرگفت: خانم هم وقتی شنید فقط لبخندزد. » (همان، ص235)

   - ژاندارم ها جزء سیاهی لشکرها هستند. نبودشان لطمه ای به پیکره داستان وارد نمی آورد. تنها 3 شب را درخانه دکتر وبرای محافظت از آن ها سرمی کنند. شب سوم تیری شلیک      می کنند.اما معلوم نیست به کجا شلیک شده است:

   « فرداهم که ژاندارم ها و چندتا رعیت با راننده بهداری دنبال خط خون را گرفته بودند ورسیده بودند به تپه آن طرف آبادی پشت تپه، توی تنگ جای پای گرگ ها را دیده بودند وناصافی برف هارا .اما نتوانسته بودندحتی یک استخوان سفید پیداکنند. » (همان، ص 235)

 

 

 «حیوانات»

   حیوانات داستان را چند سگ ودله گرگ ،تعدادی گوسفند ویک گرگ تشکیل می دهند. گرگ از لحاظ شخصیتی به اختر، کاراکتر اصلی داستان نزدیک است. گرگ موجودی است که برخلاف شخصیت آدم های قصه که دائم فضا را شلوغ می کنند ، روحیه ای آرام و عمل گرا دارد. گاه گداری درتاریک روشن ماه، روبه ماه زوزه می کشد. دارای دوچشم براق، مانند دوزغال افروخته است. مثل یک سگ گله به دو دستش تکیه می دهد و ساعت ها به یک نقطه خیره می ماند.هنگامی که اهالی روستا قصدبه دام انداختنش را با قراردادن یک شقه گوسفند در تله ای دارند، هوشمندانه ازکنار آن می گذرد و بی تفاوت نسبت به این طعمه مادی ، خودرا به طعمه روحی اش نزدیک می کند: « از جا پاها هم برایش تعریف کردم. گفت: راننده گفته: «گرسنه نبوده» ، نمی دانم شاید هم خیلی باهوش است.» ( همان،ص 235)

   هنگامی که درجاده جلوی ماشین دکترظاهر می شود، هم چنان موقر درکنارجاده می ایستد ، نه تکان  می خورد ونه زوزه می کشد. این گرگ برخلاف هم نوعانش خوی و خصلت وحشی گری وگرگ صفتی ندارد:

   « گاهی که گرگ ها خیلی گرسنه می شوند حلقه وارمی نشینند و به هم خیره می شوند، یک ساعت ، دوساعت، یعنی آن قدر که یکی از ضعف بغلتد، آن وقت حمله می کنند و      می خورندش .» (همان، صص 233 و 234 )

 

 

 

 

 شیوه های شخصیت پردازی:

 1- قیافه ظاهری :

   نویسنده دراین داستان تنها به قیافه ظاهری دوکاراکتر از اشخاص داستان می پردازد. همسراختر با اینکه دکتر است ولی هیچ گاه با روپوش پزشکی یا حتی درحین معاینه دیده    نمی شود.هنگامیکه همسرش ناپدید می شود وضعیت ظاهری اش به هم می ریزد:

   « دکتر هم که حرفی نمی زد. به هوش که می آمد، اگرهم گریه نمی کرد فقط خیره نگاه   می کرد به ما ، یکی یکی، و باهمان گشادگی چشم های زنش.» (همان ،ص 236) « ... حتی وقتی این ها را می گفت دندان هاش به هم می خورد.رنگش سفید شده بود، درست مثل رنگ مات صورت اختر وقتی که پشت پنجره می ایستاد.» ( همان، ص 237)

زن کوتاه است ولاغر ، آن قدرلاغر و رنگ پریده که انگار همین حالا می افتد. اخترهنگامی که به گرگ خیره می شود،چشمان اش گشاد می شوند:

   « چشم های زن گشاد شده بود. رنگش که پریده بود پریده ترهم شده بود. موهای سیاهش را دسته کرده بود وریخته بود جلوی سینه اش. مثل اینکه فقط چشم هاش رابزک کرده بود.کاش لب هاش رالااقل روژلبی ، چیزی می زد که آن قدر سفید نزند.» (همان ،ص 235)

  به نظر می رسد به سرو وضع ظاهری خود نیز اهمیت می دهد . کیفش چرمی است و پالتوی پوست دارد.

   2- گفت وگو:

   درداستان « گرگ » عنصرداستانی گفت وگودرسطح به وفوردیده می شود. گفت وگوهایی که مابین اهالی روستا ردوبدل می شود، تمامی حوادث و رویدادهای داستان را به خواننده منتقل می کند. اتفاقات درروستا رخ می دهند. روستاییان نیز به علت فضای کوچک زندگی شان زودازحال هم باخبر می شوند. نیز اطلاعات و اخبار را به سرعت درمیان خود پراکنده می کنند. گلشیری از این خصلت به خوبی استفاده کرده است تا بتواند شخصیت کاراکترهای داستان را با استفاده از گفت وگو به خواننده بشناساند:

   « انگار اول صدیقه، زن راننده، فهمیده بود. به زنها گفته بود:« صدای زوزه گرگ که بلند   می شودمی رود کنارپنجره »، « اما صدیقه دو چشم براق گرگ را دیده بود و دیده بود که زن دکترچطورخیره به چشم های گرگ نگاه می کند. وقتی هم صدیقه صداش زده نشنیده است. » (همان ،ص 232)

«بعدازظهرهم زنم تعریف کرد که رفته سراغ زن دکتر. گفت:« حالش خوب نیست.» گفت انگار که زن به اش گفته ، می ترسد بچه اش نشود.» (همان، ص 234)

   داستان درزاویه دید اول شخص ، توسط معلم ده روایت می شود. درطول داستان ،تمامی صحنه هایی را که خود به چشم دیده یا ازاهالی روستا شنیده است برای خواننده بازگو         می کند.

  3- « نام»

   به نظرمی رسدانتخاب نام اشخاص داستان «گرگ»تصادفی باشد. چون کاراکترهایی که نقش های معمولی تر وفرعی تر دارند دارای نام هستند. اما برای مثال دکتر روستا که چهره نمایان تری از مابقی دارد، بدون اسم است. ظرافت کاری هوشنگ گلشیری درنحوه گزینش نام همسرپزشک روستا قابل تحسین است. علت انتخاب نام «اختر» که رابطه ای عاطفی با گرگ داستان دارد، بدین دلیل است که ستارگان در روز ناپدید می شوند و این تلنگری به ذهن خواننده است. گلشیری به خواننده هشدار می دهد، شاید روزی بیاید که درآن روز« اختر» ناپدید شود.

   3 شخصیت فرعی دیگر از داستان دارای نام هستند:  - صدیقه ،همسرراننده     - صفر ، رعیت روستا         - مرتضوی ، معلم ده .

 4-  خصوصیات روحی وروانی

   قبل ازپرداختن به این مبحث، لازم دیدم درباره کتابی صحبت کنم که پیشتر به آن برخوردم. محدوده مطالعاتی این کتاب درباره ویژگی هاواشتراکات و مشابهات زنان وگرگان ازلحاظ فیزیولوژیکی و بیولوژیکی است. این کتاب بانام«زنانی که باگرگها می دوند» درباره کهن الگوی زن وحشی است. خانم دکتر « کلاریسا پینکولا استس» کلمه وحشی را به مفهوم منفی امروزی آن ، یعنی مهارنشدنی  نمی داند بلکه آن را بنابر مفهوم اصلی اش یعنی زندگی کردن به صورت طبیعی به کارمی برد. زندگی که فرد درآن از انسجام درونی و محدوده های سالم برخوردار باشد.

 نویسنده این کتاب درتوضیح «کهن الگوی زن وحشی» عبارت مناسب دیگری نیز به کار     می برد:«می توان این طبیعت روانی قدرتمندرا«طبیعت غریزی» نامید. امازن وحشی نیرویی است که درپس آن نهفته است. می توان آن را «روح طبیعی» نامید.اما کهن الگوی زن وحشی بازدرپس آن قرارمی گیرد. می توان آن را طبیعت ذاتی و بدوی زنان نامید. می توان آن را طبیعت بومی و درونی زنان نامید. درشعر می توان «آنِ» دیگر یا « هفت اقیانوس کیهان» نامید. درمکاتب مختلف روان شناسی و ازدیدگاه های مختلف آن را نفس، خویشتن درونی نامید. درزیست شناسی می توان آن را طبیعت نوعی یا بنیادی نامید.»1

   این نویسنده مکزیکی- اسپانیایی درباره عنوان کتاب خود این گونه توضیح می دهد:          « عنوان این کتاب که «زنانی که باگرگها می دوند» : افسانه ها وقصه هایی درباره کهن الگوی زن وحشی، ازمطالعات من پیرامون زیست شناسی حیات وحش به ویژه گرگها نشأت گرفته است . مطالعه زندگی گرگهای نوع «کانیس لوپوس» و « کانیس روفوس» هم ازنظر سرزندگی آنها وهم آلام ومصائب شان، شبیه تاریخ زندگی زنان است.

   گرگ های سالم وزنان سالم ویژگی های روحی مشابهی دارند. نظیر هوشیاری، سرزندگی ، بازیگوشی و توانایی عظیمی برای ایثار. گرگها و زنها ذاتاً اجتماعی و کنجکاو هستند وازظرفیت تحمل و قدرت بالایی برخوردارند. آنها قوه درک و شم قوی دارند وبه شدت به همسرو فرزند وخانواده شان علاقه مندند. تجربه فراوانی درتطبیق دادن خود با وضعیت دائماً متغیرزندگی دارندو بسیار وفادار، قابل اعتماد وشجاع اند. با این حال هم گرگها وهم زنها درمعرض تعقیب و مزاحمت قرارگرفته اند، مرعوب شده وبه غلط متصف به خونخواری و درندگی شده اند. بیش از حد تهاجمی قلمداد شده وازمخالفان خود کم ارزش تر ارزیابی شده اند. تعدی به گرگها و زنان توسط کسانی که آنها را درک نمی کنند، شباهت خیره کننده ای به یکدیگر دارد.» 2

   نویسنده دورگه کتاب درارتباط با زنان سالم معتقد است که :« زن سالم شباهت فراوانی به گرگ دارد. قوی، استخوان دار، سرشار از نیروی زندگی، حیات بخش، واقف به قلمروخویش، ابداع گر، وفادار، پرجنبش و پرتحرک. اما جدایی ازطبیعت وحشی سبب می شود شخصیت زن ،ضعیف، کم جان، ناپیدا و محو شود.»3 (همانند اختردرداستان گرگ هوشنگ گلشیری)  وی زنی است لاغر و رنگ پریده . سفیدی چهره او به حدی فاحش است که نگرانی راوی را نیز برمی انگیزد:« زن دکترقدکوتاه بود ولاغر، آن قدرلاغر و رنگ پریده که انگار همین حالا می افتد.» (همان ، ص 231)

   دکتر پینکولا استس ، برای رفع این خصیصه درزنان، پیوستن به طبیعت غریزی شان را مهم می داند: «پیوستن با طبیعت غریزی به معنای تعیین قلمرو، یافتن خانواده واقعی خود، به رغم محدودیت های جسم خویش با غرور و اعتماد به جسم خود ومواهب خدا داده ، نگریستن ، سخن گفتن وعمل کردن مستقل، آگاه بودن، هشیاربودن، حرکت براساس قدرت های ذاتی زنانه، شم قوی وحساسیت ، بازگشت به اصل خویش ، یافتن چیزهایی که انسان به آن ها تعلق دارد، به پاخاستن با عزت نفس و کسب حداکثر آگاهی ممکن است.»4  

   اخترنیز درداستان گرگ به دنبال راهی برای رهایی خود از بند تعلقات است ودیوانه وار به دنبال مسیری است تا بتواند به اصل خود رجوع کند:

   « این زن دارد دیوانه می شود. دیشب هیچ خوابش نبرد. همه اش کنارپنجره نشسته بود وبه بیابان نگاه می کرد. نصف شب که ازصدای گرگ بیدارشدم دیدم زن دارد به چفت در ور   می رود. دادزدم: چه کارمی کنی ، زن ؟ بعد هم گفت که چراغ قوه ، آن هم روشن، دست زنش بوده . دکتررنگ پریده بود ودست هایش می لرزید.» ( همان ، ص 234)   

   درآخر داستان نیز اختر از فرصت به دست آمده درمسیر جاده استفاده می کند، ازماشین پیاده می شود وهمراه با گرگ از مسیردیدگان انسان ها محو می شوند.

   5- رفتار:

   رفتار همه کاراکترهای داستان، معمولی وطبیعی است. تنها رفتارها وسکنات شخصیت اصلی داستان غیرعادی و غیرمعمول است. وی درروزهای آفتابی به بیرون ازخانه می آید. درسطح روستا قدم می زند. گاهی به لب قنات ، پهلوی زن های دیگر می رود. با افتادن اولین برف ، خانه نشین می شود وخود رابه خواندن کتاب وکشیدن نقاشی درکنارپنجره سرگرم می کند. با ورود گرگی به روستا ونزدیک شدن آن به خانه دکتر رفتارهای اختر کاملاً غیرطبیعی          می شوند:

   « شب هایی هم که دوره به خانه دکترمی افتاد زنش کناربخاری می نشست وکتاب         می خواند ویامی رفت کنارپنجره و به بیابان نگاه می کرد، یا ازپنجره این طرف به قبرستان وگمانم چراغ های روشن ده.» (همان، ص 232)

   نقاشی هایش تعریفی ندارند. تنها طرحی که درآن ها به چشم می خورد همان گرگ است:« نقاشی های خانم تعریفی ندارند .فقط همان گرگ را کشیده بود. دوچشم سرخ درخشان توی یک صفحه سیاه، یک طرح سیاه قلم ازگرگ نشسته ویکی هم وقتی گرگ دارد روبه ماه زوزه می کشد. سایه گرگ خیلی اغراق آمیزشده است، طوری که تمام بهداری وقبرستان را         می پوشاند. یکی دوتاهم طرح پوزه گرگ است، که بیشتر شبیه پوزه سگ هاست. دندان هاش بخصوص.» (همان، صص 235 و 236)

   هنگامی که برای تدریس نقاشی به مدرسه می رود،طرحی دیگربه جزکشیدن اندام گرگ نمی داند:«گفت: هرچه خواستم چیزدیگری بکشم یادم نیامد،یعنی گچ راکه گذاشتم روی تخته خودبه خود کشیدمش.» ( همان ،ص 236)

   قبل ازناپدید شدنش نقاشی ای را به دست صدیقه ، یکی اززنان روستا می دهدکه تعجب همگان رابرمی انگیزد:«من که نمی فهمم . تازه وقتی هم صدیقه نقاشی ها را برایم آورد بیشترگیج شدم. یک یادداشت سردستی به آنها سنجاق شده بود که مثلاً تقدیم به دبستان ما. وقتی می خواسته برود سپرده به صدیقه که اگر حالش بهترنشد ویا چهارشنبه نتوانست بیاید،نقاشی ها رابدهد به من تا به جای مدل ازشان استفاده کنم . به صدیقه که نمی توانستم بگویم، به دکترهم حتی، اما آخر طرح سگ، آن هم سگ های معمولی، برای بچه های دهاتی چه لطفی دارد؟» (همان ، ص 238)

 

 

 

«گرگ»

 

 

 

 

 

شخصیت ها

 

 

 

 

 

         1- دکتر:شخصیت فرعی           5- معلم(راوی):شخصیت فرعی

مردان: 2- دربان بهداری:شخصیت فرعی 6- مرتضوی(معلم مدرسه):شخصیت فرعی   

         3 - راننده باری:شخصیت فرعی  7- صفر(رعیت): شخصیت فرعی

          4-  ده وار : شخصیت فرعی      8- ژاندارم ها : سیاهی لشکر

                1 - اختر ( همسردکتر) : شخصیت اصلی

                2-  صدیقه (زن راننده ) : شخصیت فرعی

زنان:          3- زن دربان بهداری : شخصیت فرعی

                4-  زن راوی  :  شخصیت فرعی

 

                1- گرگ : شخصیت فرعی

حیوانات:    2- سگها وگوسفندان : شخصیت های فرعی وسیاهی لشکر

نوع شخصیت ها   درداستان

               1 - اختر: جامع وهمه جانبه، پویا، تمثیلی ونمادین

               2- دکتر : ساده ، غیرفعال ، ایستا، قالبی

                3 - گرگ : جامع وهمه جانبه، تمثیلی ونمادین، غیرایستا وپویا

                4- دیگرشخصیت ها : شخصیت های ساده و قالبی هستند

طبقه اجتماعی      شخصیت اصلی

 

اختراز طبقه متعادل وخوب جامعه، تحصیل کرده ، علاقه مند به طراحی وکتابخوانی

 

شیوه های           شخصیت پردازی

                1- ارائه درون شخصیت ها به کمک حوادث داستان

                2- توصیف و توضیح مستقیم شخصیت ها

                3- برقراری ارتباط درمیان شخصیت ها ازطریق گفت وگو

   « نمازخانه کوچک من»

   «نمازخانه کوچک من» داستانی است که اززاویه دیداول شخص روایت می شود.راوی داستان، مردی است که خاطرات خودرادرسن 35 سالگی درذهن خودمرورمی کند.وقایع واتفاقات،هراس هاو دلهره هایی که تا این سن،خوب یا بد ازسرگذرانده است رابه یاد        می آورد.

   محورعمودی داستان درمورد، زایده کوچک و سرخی درکنارانگشت کوچک پای چپ راوی است. این زایده کوچک که بیشترشبیه یک انگشت اضافی درکنارپای اوست،دردوران کودکی مایه خجالت و شرمندگی وی است. تا جایی که اورا درمحله شان به نام «حسن شش انگشتی» صدامی زدندو این بهانه خوبی برای نقل مکان ازاین محل به محلی ناشناس خواهدبود.تا دیگرکسی ازاین ماجرا بویی نبردومایه آزارخانواده فراهم نشود. مادرحسن، به وی تأکید می کند:« جورابت را درنیاور، هیچ وقت درنیاور، جلو غریبه ها را   می گفت...» (نیمه تاریک ماه ،ص250)  ازنظر مادر راوی، غیراز خودش وپدرحسن ،همه برای او غریبه محسوب می شدند. زمانی که به محله ای جدید نقل مکان می کنند. چهره معصوم یکی ازبچه های محله، راوی را وسوسه می کند تا باورکنداین دیگرجزء غریبه ها نیست و                 می تواندرازانگشت ششم خودرا به او بگویدوازنظر ذهنی به خود اطمینان می دهدکه پسرک به هیچ کس نخواهد گفت ونخواهدگفت:

   « از بس کوچک بود ولاغر ونمی دانم یک دسته ازموهای سیاه روی پیشانی مهتابیش ریخته بود، یا چون چشم هایش آن همه روشن بود، فکرکردم غریبه نیست. غریبه ها برای من همیشه آدم هایی بودند که سرمن تا کمربندشان می رسید...» (همان،صص 251 و 252 )

   پدرحسن برای تسلی خاطروی به اواطمینان می دهدکه همه یک چیزاضافی دردرون خود یا بیرون ازخود دارند ولی حسن هرچقدردرمردم ریزمی شود نمی تواند چیز شاخصی را ازآن ها بیابد.

   به تدریج وبا گذر ایام، راوی با این قضیه به خوبی کنارمی آید. تا آن جایی می رسدکه انگشت ششم پای چپ خودرا یک چیزخصوصی برای خود می داند، یک چیزی که فقط خود اوباید ازآن مطلع باشد ونه هیچ کس دیگر:« حالا برای من یک چیز خصوصی است، یک چیزی که فقط خودم می دانم ... چیزهایی هست که فقط متعلق به خودآدم است، مربوط به خودآدم. حالا گیرم که زیباترین وخوب ترین دختردنیا پهلوی آدم نشسته باشد...» ( همان، صص 254 و 259 )

   اودرزندگی شخصی اش آن قدرمحو این موضوع شده است که مشغولیت ذهنی اش این است که نکند روزی از دست اش بدهد. به همین علت شب وروز درحال بیداری وخواب ،دست اش را تاروی پایش درازمی کندتا ازوجودحتمی انگشتش مطمئن شود. انگشت ششم پای چپ برای راوی درطی اتفاقات رخ داده از تقدسی خاص برخوردارمی شود. وی آن را برای خود با ارزش وقابل ستایش تصورمی کند. با این ذهنیت که چیزی که وی را ازدیگران متمایز کند ستودنی است. تقدس انگشتش را تاجایی بالا می بردکه آن را درسطح نمازخانه ای شخصی می بیند:

   « من اگر مذهبی بودم، حتماً نمازخانه کوچکی برای خودم درست می کردم، مثل همان نمازخانه کوچک اشراف: دری منبت کاری ویک پرده قلمکار به اتاقکی با گنبدی کوچک ویک محراب گچ بری شده.» (همان، ص 258 )

   همان گونه که گفته شد راوی،انگشت ششم اش را موضوعی به طورکامل خصوصی برای خود می داند. وحتی درارتباطی که با زنان برقرارمی کند، آن را مخفی نگه می داردو هیچ گاه این قضیه را بازگو نمی کند چون این زنان نیز برای راوی غریبه اند. تنها دراین میان علاقه مند است به زنی که دوستش دارد ماجرا را بیان کند. زن (که راوی علاقه مند به ذکر نام اش درداستان نیست) ازرفتاروسکنات حسن می فهمد که او چیزی را ازوی مخفی کرده است. حسن هراسناک ازاین که زن اگر بفهمد وببیند، اورا ترک خواهدکرد وهمه چیز تمام می شود، موضوع را مسکوت نگه می دارد:

   « اوهم البته تقصیری نداشت. همه ما همین طورها هستیم. وقتی برایمان چیزی روشن شد، زیربرق آفتاب دیدیمش تمام می شود. اگرهم دوستش بداریم از سرترحم است.» ( همان، ص 259)

   تا اینکه صبحی زودکه دخترک زودتراز خواب برخاسته است، انگشت ششم پای چپ مرد را می بیند:

   « وانگشت های پای چپم را جمع کردم. فقط طوری که یادش برود که دیده است. حتی سعی نکردم پای چپم را کمی کج کنم یا ازنرمی وانعطاف تشک استفاده کنم. دیده بود. برای همین تمام شد. من برایش تمام شدم ... نمی فهمید ، یا نخواست بفهمد .آدم ها برایش شکل ابدی این عکس هایی را دارند که توی   فرهنگ هاوکناراسم انسان کشیده اند. سر،گردن،سینه وپا.دوپا.پای چپ پنج انگشت دارد.» (همان،ص260 ) 

   در انتهای داستان زن ازترس اینکه مبادا بچه هایش با چیزی اضافی شبیه همین انگشت اضافی کوچک و سرخ وبدون ناخن راوی بدنیا بیایند، مرد را درعوالم ذهنی و درگیری های روحی و عذاب های فکری ترک می کند واز صحنه داستان به درمی رود وداستان تمام       می شود.

 

خصوصیات اجتماعی شخصیت ها

« زنان»

   درداستان «نمازخانه کوچک من» زنان چهره چندان نمایانی ازخودبه جای نمی گذارند. تعداد زنان دراین داستان تنها به 3 نفر محدود می شود:    1- مادر راوی        2- فاحشه ای که با راوی ارتباط دارد  3- زنی بی نام که مرد به وی علاقه مند است وقصد ازدواج با اورا دارد.

   1- حضورمادر ،تنها دریک، دو پاراگراف احساس می شود. ابتدا زمانی است که پسرش را ازنشان دادن انگشت پای چپ خودبه دیگران برحذر می داردوهمچنین اورا از شناکردن با    بچه ها منع می کند:« نکند با بچه ها بروی شنا . هنوز هم نمی دانم ازترس گرداب های کوچک وبزرگ رودخانه بود یا به خاطر پایم ، انگشت کوچک پایم، اگربشود اسمش را انگشت گذاشت.»( همان ،ص 251 ) ودیگر هنگامی است که راوی قصد دارد با کارد آشپزخانه ،انگشت زاید خودرا ببرد. دراین هنگام مادر سرمی رسد وبا عصبانیت با وی شروع به صحبت می کند.

   شخصیت مادر ازنوع شخصیت های فرعی، ایستا وساده داستانی است. چون ازابتدا تا انتهای داستان تغییری درشخصیت وی نمایان نمی شود. همچنین وی را می توان درزمره شخصیت های قالبی قلمداد کرد.

   2- زن دومی که درداستان نقش فاحشه ای را بازی می کند، زنی است که به علتی نامعلوم تنها یک جورابش را درمی آورد وجوراب سیاه پای چپ اش راتا روی مچ پا پایین کشیده است.وقتی که مرد علت بیرون نیاوردن جورابش را می پرسد، گریه می کند:

   « وقتی که به گریه افتاد فکرکردم نشانش بدهم. حتی دستم رفت طرف جورابم.اما بود، یعنی خط پشت چشم ها ونمی دانم مژگان بلند حتماً مصنوعی وبه خصوص دوقطره اشکی که داشت پودر و سرخاب و نمی دانم چه چیزهای دیگر گونه هایش را شیارمی زد ، داد می زد که غریبه است. جورابم را بالاکشیدم . اول جوراب پای چپم را . بعد هم دیگرناچار شدم تمام لباس هایم را بپوشم. »( همان،ص 256 )

   این زن دارای خصوصیت شخصیتی ساده، فرعی ، ایستا ونوعی است . ازتیپ فاحشه های تندخو و بی پرواست.

   3- سومین زن ، دختری است که مرد به وی علاقه مند شده است:

   « من وقتی دیدمش، فهمیدم که آشناست. موهایش سیاه بود. چشم هایش را فکرمی کردم سیاه است، نبود، میشی بود، یک نقطه سیاه که باعکس مژگان بلندش تصویرمرا ... هاشورمی زد وحالا درسنگین ترین خواب هایم هست ...» ( همان ، ص 256)

   دخترک می داند که مردچیزی را ازاو مخفی نگه داشته است. مرد را دوست دارد و درصدد کشف نگفته های وی است . اما راوی ازترس تمام شدن خودوخاتمه ماجرا واتمام این ارتباط که منجربه از دست دادن دخترک می شود، رازخود را پنهان نگه می دارد. مرد نیز زن را دوست دارد. به اوتقاضای ازدواج­می دهد. اما دخترمی گوید:« عجله نکن، ما باید همدیگررا بشناسیم.» (همان، ص 259) وگویی نویسنده داستان ، این شناختن را تاجایی پیش می برد که منجربه کشف انگشت ششم پای چپ مرد می شود ودستیابی به همین شناخت کافی است تا نامزدی خودرا با راوی به هم بزند:

   « به هم زدیم، می ترسید. شاید هم حق داشت . می گفت: بچه هامان چی؟ باید حتماً جراحی کنی...  بچه ها، همه اش بچه ها. پس من چی؟ ... .» ( همان، ص 260)

   شخصیت این زن درداستان ، شخصیتی فرعی، ساده وحالتی نیمه پویاست. ازاین جهت که نسبت به دیگر اشخاص داستان تغییری اندک درخود ایجاد می کند وعلیرغم دوست داشتن مرد، زندگی وی را ترک می کند.

« مردان»

   مردان درداستان«نمازخانه کوچک من» کم تراز زنان به چشم می خورند.تنها دوشخصیت داستان از مردان تشکیل می شود.یکی پدر راوی و دوم خود اوست . پدر که چهره محوی درداستان داردوفضای چندانی را ازاتمسفرداستان اشغال نمی کند،مانندبرقی دریک جمله      می آیدو درجمله بعد ازصحنه داستان بیرون می رود واین نیزتنها نشأت گرفته ازخاطرات دوران کودکی راوی است. خاطره مربوط به زمانی است که کودک و بالاخص مادرش درصدد پنهان کردن انگشت اضافی وی اند وکودک می باید با پدرش به حمام برود.آن هم نه حمام عمومی:«حمام که می رفتیم با پدر،عمومی نمی رفتیم.مادرنمی گذاشت.» (همان،ص251)  شخصیت پدر ساده ، فرعی ، ایستا وقالبی است.

   شخصیت دوم ازمردان داستان ، ازآن خود راوی است. محوریت داستان برمرکزاین شخص می گردد. داستان برپایه خاطرات واضطراب ها ویادآوری های وی پایه گذاری شده است. چه ازدوران کودکی ، چه اینک که به سن 35 سالگی رسیده است ودارای مرتبه اجتماعی است. بزرگترین دغدغه ذهنی مرد، داشتن گوشتی اضافه درکنارانگشت کوچک پای چپ اش است. که این امرهرچند در دوران خردسالی مایه آزارش بود ولی اینک برای اویک امرشخصی ودارای تقدس محسوب می شود تاجایی که آن را مانند یک نمازخانه کوچک اشرافی می داند.

   مردقصد دارد با فاحشه ای ارتباط برقرارکند. اما به جوراب بیرون نیامده زن، آن هم تنها پای چپ اش شک می کند که با تندخویی وحاضرجوابی زن ودرنهایت گریه او غائله می خوابد ومردمنصرف می شود. همچنین وی قصد دارد با دختری که دوستش دارد ازدواج کند ولی دخترزمانی که ماجرای انگشت اورا متوجه می شود ازاین کار صرف نظر می کند.

   راوی داستان، معلم است ، سیگارنمی کشدو آدمی دمدمی مزاج است. شخصیت روایت گر داستان، اصلی وساکن است. ازمشخصه های دیگر او می توان به نوعی وجامع بودن او اشاره داشت. مرد به علت اینکه دارای ویژگی فیزیولوژیکی خاصی است وبه خاطراین ویژگی از دیگران متمایزمی شود، دارای شخصیتی تیپیک ونوعی است. همچنین رفتارها وعکس العمل های اودر روال داستان غیرمنتظره است واهداف وانگیزه های او غیرقابل پیش بینی . این دلایل وی را درزمره شخصیت های جامع به حساب می آورد.

« کودکان»

   درداستان « نمازخانه کوچک من» 2 چهره کودک مشهود است. یکی چهره بچگی راوی و دیگری پسرکی که راوی درمحله جدیدشان با وی آشنا می شود.

   1- روایت گرداستان، دردوران کودکی خود، شخصیتی گریزپذیر از واقعیت دارد. به وی مؤکداً از سمت وسوی خانواده هشدار داده می شودکه مراقب باشدکسی متوجه انگشت اضافی پای اش نشود ونباید بابچه ها به شنا برود. اما کودک بدون توجه به تذکرات به رودخانه برای شنا می رود:« می رفتم،اما لباس کنده ونکنده می پریدم توی آب. وقتی هم بالاخره مجبورمی شدم بیایم بالاکافی بود کمی شن ها یا ماسه ها را گود کنم تا دیگر پیدایش نباشد.» (همان ،ص 251 )   وباخیال آسوده به خود می گوید:« وقتی کسی نداند که هست نمی بیند، شاید ازبس کوچک است به صرافتش نمی افتد.» ( همان ، ص 251 ) 

   پسرک زمانی به صرافت می افتدکه ازشرانگشت ششم اش خلاص شود. اما زمانی که کاردآشپزخانه را دست اش می گیردوقصدبریدن دارد. مادر سرمی رسد وازاین کارصرف نظرمی کند. کودک دارای شخصیتی ساده، اصلی وایستاست ومی توان اورا درخلال شخصیت های نوعی گنجاند.

   دومین کودک ،پسرکی است کم حرف که بیشترمنظورومفهوم کلام خودرا باحرکت چشمان وحرکت سرش می رساند. پای اش به علتی نامعلوم شکسته است:

   « گفتم: پات چی شده؟ گفت: مگر نمی بینی؟ .... وآن طرف رانگاه کرد.چیزی نبود. ادامه کوچه بود. سایه دیوار نصف کوچه را کمی تاریک می کرد. گفتم: گچ گرفته اند؟ ... پیدا نبود .گمانم مچ پایش شکسته بود.فقط سرش را تکان داد. همان جا رانگاه کرد. ته کوچه را انگار. ته کوچه هیچ کس نبود. اگرحتی درختی، سگی بودحتماً خط سایه رامی گرفتم ومی رفتم.» (همان ،ص 252)

   هنگامی که حسن برای جلب محبت پسرک انگشت اضافه پای اش رانشان می داد،اوتنها به این جمله کفایت می کند:« چیزی که نیست» وبا پوزخندی به آن نگاه می کند.پسرک با وجود زمان کمی که درصحنه های داستان نقش بازی می کندولی پیچیدگی وجامع بودن شخصیت اوآشکاراست. رفتارهایش عجیب وغریب اند وبا آن چهره معصوم نمایش درگروه شخصیت های قالبی جای می گیردودرنهایت شخصیتی است ایستا وفرعی.

« شیوه های شخصیت پردازی»

1- قیافه ظاهری:

   توصیف قیافه ظاهری دراین داستان نقش چندانی را ایفا نمی کند.پدرکه چهره ای برای توصیف ندارد. صورت مادرنیز استخوانی است، با چشمانی که انگار همیشه گریان است.

    شخصیت اصلی داستان دارای سرو وضعی متوسط است. دربچگی کم روبوده است وتنها ویژگی بارزش، داشتن انگشتی است کوچک، سرخ وبدون ناخن ، درکنارانگشت کوچک پای چپ . درباره سه شخصیت فرعی دیگر داستان نیز ،توصیفات اندکی مطرح می شود:

   - پسرکی که راوی با او دوست می شود، کوچک است ولاغر با چشمانی روشن وفرورفتگی کوچکی پایین گونه ها ولب هایی کوچک وسرخ. یک دسته ازموهای سیاهش ، روی پیشانی مهتابی اش ریخته شده است.زمانی که راوی به پای شکسته پسربچه نگاه       می کند،آن راسفیدوباریک همچون نی توصیف می کند:مچ پایش باریک بود.آن قدرسفید وباریک که انگار نی باشد یا دوقلوی کوچکتر مچ پای راستش، مثل دوقلوی کوچکترانگشت کوچک خودم.» (همان ، ص 252)

   - چهره بعدی زن فاحشه ای است که اونیز به علتی نامعلوم ازنشان دادن پای چپ خود امتناع می کند وآن رادرجوراب سیاهی مخفی کرده است. آرایش کرده ودارای مژگان مصنوعی،خط چشم وپودر وسرخاب است.

   - آخرین چهره وصف شده داستان مختص دخترکی است که قراراست باراوی ازدواج کند . چهره او ازنظر مرد آشناست. موهای سیاهی دارد. چشمانش میشی است با نقطه ای سیاه دروسط آن. اونیز به مانند پسربچه پایین گونه هایش فرورفته است: « اوبا همان فرورفتگی پایین گونه ها وچانه ای ولب هایی که هر لحظه نگرانی نکند گریه را شروع کند.» (همان ، ص 256)  دستانش سرد وکوچک و بازوانش سفید ولاغرند.

2- گفت وگو:

   درداستان «نمازخانه کوچک من» گفتارهای دوطرفه کوتاه ومختصرند وبیشترخواننده با گفت وگوی ذهنی راوی مواجه است. نویسنده درنقل داستان هرچند ازجملات کوتاهی برای نقل گفتارها استفاده کرده است اما به طورکلی افاده معنی می کند. گفت وگوهای دوطرفه داستان شامل : دوگفت وگوی مادر با راوی ، یک گفت وگوی راوی با فاحشه ویک گفت وگوی دخترک وراوی است .

   گفت وگوی مادرباراوی تنها درمضمون انگشت ششم پای اوست . مادر که نگران وضعیت پسرش است، دائم اورا زیرنظر دارد وهنگامی که با پسربچه درحالی که وی چاقویی دردست دارد مواجه می شود، متوجه افکارپسرش می شود ومی فهمد که اوقصد بریدن انگشت اضافی خودرا دارد؛ لاجرم با تحکم با او صحبت می کند: « کارد آشپزخانه را که دستم دیدگفت:« چه کارمی خواهی بکنی؟» گفتم:«هیچی » ... گفت: « راستش را بگو، می خواستی چه کارکنی؟» جوراب پام بود.اما فهمید. شاید ازچشم هام.» (همان،ص253)

   گفتارهای حسن با پسرک ،به ظاهر دوستانه ودرعین حال باشک همراه است:« گفتم:«می خواهی یک چیزی نشانت بدهم؟» نگاه نکرد.فقط گفت:« چی؟» گفتم:«پای خودم را» نگاه نکرد.گفت:«چی شده؟» گفتم: «نمی دانم باید ببینی.» داشتم بند کفشم را باز                      می کردم.گفت:«شکسته؟» گفتم :« نه.اما قول بده به کسی نگویی.» حرفی نزد. فقط نگاه کرد. گمانم به جوراب پای چپم که داشتم درمی آوردم ... گفت:«چیزی که نیست» گفتم:« ببین من ...» و نشانش دادم . دوانگشتم را گرفتم زیرش وآوردمش بالا. یک تکه گوشت سرخ بی ناخن بود. » ( همان ، صص 252 و 253 )

   گفت وگوی مرد با فاحشه با جملاتی کوتاه، زود به پایان می رسد وحالتی تندگونه وبی پروا دارد. اما گفتارهایی که مابین مرد ودخترک ردوبدل می شود ملایم وتقریباً همراه با تمی عاشقانه است: « می گفت: بگو که دوستم داری. می گفتم: حتماً باید گفت ، مگرنمی بینی؟ » (همان، ص 257)

   اما درقسمتی از صحبت هایی که گفته می شود ، لحن کلام دخترک پرسش جوگر می شود ومصرانه به دنبال جوابی ازسوی مرداست:« می گفت: مطمئنم که توهمه چیز رابرایم نگفته ای. می گفتم: باورکن چیز زیادی نبوده. می گفت : رفیق دختر؟ می گفتم : نه . می گفت: ممکن نیست. توکه نه زشتی ونه نمی دانم ... سرووضعت هم که بدک نیست.» (همان ،ص 257 )

3- نام :

   دراین داستان هیچ یک از شخصیت های فرعی نامی ندارند وبرای هیچ کدام ازآنها اسمی انتخاب نشده است. تنها نام شخصیت این داستان، ازآنِ شخصیت اصلی است. آن هم زمانی نامش برملا می شود که بچه های محله وی را صدامی زنند:« اما مال من فقط یک تکه گوشت بود، بی ناخن. برای همین فکرمی کردم نباید اسمم را بگذارند. حسن شش انگشتی.»            ( همان، ص 253)

   راوی داستان نیزهنگامی که یاد دخترکی که به وی علاقه مند بوده است را به ذهن خود       می آورد ازآوردن نام دختر سربازمی زند ودوست ندارد دیگران ازنام وی مطلع شوند.چون آن ها را درزمره غریبگان می داند: «... اسمش هم ... نه، گفتن ندارد. مثل همین تکه گوشت کنارانگشت کوچک پای چپ ام که حاضرنیستم غریبه ای ببیندش.» ( همان ، صص 256 و 257 )

 4- خصوصیات روحی وروانی:

   درنمازخانه کوچک من بیشترین توصیفات ازخصوصیات روحی وروانی شخصیت ها ازتوصیف شخصیت اول نشأت می گیرد.وی همچنان که ذکرشد، انسان دمدمی مزاج ومنزوی وگوشه گیری است: «گاهی شادم، باهمه شوخی می کنم، می روم می آیم. اما یکدفعه ... نه این که به یاد اوبیفتم . یک گوشه ای می نشینم، یا می آیم خانه، توی اتاقم.چفت دراتاقم راهم     می بندم ومی نشینم توی تختم وبه اونگاه می کنم، آنقدر که چشمم تارمی شود، یا به اشک می نشیند طوری که فکرمی کنم نیستش، آن تکه گوشت کوچک من آن قدر کوچک شده است که پاک محوشده، مثل انگشت پای همه آدم ها.» (همان، ص 255 )

   وی خودرا آدم گیجی نمی داند وتابه حال پیش نیامده است که وسیله ای ازآن خودرا گم کند. اما همیشه نگران است که ازخواب بلندشود وفکرکند چیزی راگم کرده است وآن چیزی که به نظرش می رسد گم کرده است. بدون چراغ و درتاریکی محض قابل یافتن است. دست اش را درازمی کند ومی بیند که هست . همان قدرکوچک وشاید همان طور سرخ وبی ناخن. ترجیح می دهد،دوست داشتن وعلاقه به کسی را به احدی نگویدوآن را برای خود نگه دارد:«وقتی می شودنشست وبه همه این چیزها فکرکرد.به همه چیزهایی که درتاریکی، درسایه مانده اند یا مثلاً به همه درهای بسته وزاویه های تاریک هشتی های قدیمی که بوی نا هم دارند دیگرنمی شودگفت به کسی،یاحتی به خوب ترین دختردنیا که دوستت دارم.» (همان، ص258)  نیزچیزهایی را درزندگی تنهامتعلق به خودمی داند ودرزمان تنهایی وهنگام غمگینی تنها به اتاقی فکرمی کند که فقط 4 دیواردارد ویک سقف.

   دخترموردعلاقه مرد نیز دارای خصوصیات خاصی است. وی علاقه زیادی به دوست داشته شدن دارد واز شنیدن این جمله لذت می برد. همچنین ذهنی جستجوگر ودلی هراسناک ازآینده دارد. زن دیگر گستاخ است و برای پیشبرد اهداف خود حربه ای جز به راه انداختن گریه نمی داند.

 5- رفتار:

   راوی نمازخانه کوچک من، آدمی گوشه گیر ومنزوی است وبیشترعلاقه منداست زندگی رادراتاقش تلف کند: « می گفت: چرا تلفن نکردی؟  می گفتم: کارداشتم. می گفت : چه کاری؟ توکه همه اش می روی توی آن اتاقت ونمی دانم ... این هم شدکار؟ » (همان، ص 258)

   عرق می خورد،اما مثل آدم های دیگربا کوچک ترین ناراحتی خودرا نمی بازد:« مثل آدم های دیگر مجبور نیستم سیگاربکشم و احیاناً دنبال یک میخانه کوچک دنج بگردم که فقط یک میز داشته باشدویک صندلی.» ( همان ، ص 255 )

   رفتارفاحشه با مردبسیارگستاخانه است.ازتیپ هرزه هایی تندخو و بی پرواست: « گفتم: آن یکی پات چی شده؟ گفت : یعنی چه؟  گفتم: هیچ .  گفت: نه ، بگودیگر. گفتم: باورکن همین طوری گفتم.  گفت: نه بگو چی فکرمی کنی؟ . لک وپیس است ، هان؟ سوخته است، نه؟ یک جای سوختگی به اندازه کف دست من . سرخ سرخ ،هان؟ گوشت های سرخ ، نه؟ گفتم: چرا بس نمی کنی؟ من که گفتم قصدبدی نداشتم.» (همان ، صص 256 و 257 )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«نمازخانه کوچک من»

 

 

 

 

 

شخصیت ها

 

 

 

 

 

                       1 راوی : شخصیت اصلی

  مردان:            

                       2-  پدرراوی: شخصیت فرعی        

                       1- مادر راوی: شخصیت فرعی         

  زنان :              2- فاحشه  : شخصیت فرعی

                       3- نامزد : شخصیت فرعی

                   

                        1- حسن ،روایت گرداستان : شخصیت اصلی

کودکان:             2- دوست راوی : شخصیت فرعی

 

نوع شخصیت ها   درداستان

                       1- راوی : ساکن ، نوعی ، جامع  

                       2- پسربچه : ایستا ، پیچیده وجامع ، قالبی

                       3- پدر : ساده ، ایستا ، قالبی  

                       4- مادر : ساده ، ایستا، قالبی

                       5- فاحشه : ساده ، ایستا ، قالبی

                       6- نامزد : ساده ، نیمه پویا ، قالبی

طبقه اجتماعی      شخصیت اصلی

 

                      1- راوی جزء طبقه متوسط الحال جامعه ومعلم است.

شیوه های           شخصیت پردازی

                     1- توصیف یا توضیح مستقیم شخصیت ها  

                     2- برقراری ارتباط ازطریق عنصرگفت وگو درمیان شخصیت ها

 « معصوم اول» 

   «معصوم اول» شکل نامه ای را داردکه معلم روستا برای برادرش می نویسد. این داستان ساخت نامتعارفی ندارد: معلم همان راوی آشنای داستان های گلشیری است که روایت های راویان مختلف برمحورنظرگاهش گرد می آیند وبه سوی نقطه مورد نظرهدایت می شوند.

   ماجرا روایت ذهنی معلم ازواقعه مرموزی است که درده اتفاق افتاده، تمثیلی است ازرابطه مترسک ساخته اهالی روستایی دورافتاده با روستاییان. مترسک به مرور رشد می کند وچون وحشتی پوشیده در افسانه و ابهام براذهان سیطره می یابد. درواقع وحشت ذهنی مردم دروجود مترسک عینیت می یابد.حتی معلم که ابتدا باورنمی کند، به مرور شب ها صدای پای مرموزی را درتن هوا می شنود. صدا اورا در وادی تردید پیش می برد ودرفضای وحشتی مجهول معلق می سازد.

   مترسک چون نیرویی فراطبیعی تا پایان داستان گنگ می ماند وعلت نفوذ وحشت آور او درروستاییان معین نمی شود وبه دشواری می توان آن را نماد خفقان سیاسی دانست. درواقع مترسک مظهر قدرتی قهار و آن جهانی است که آدمیان درمقابل اش ذلیل هستند.

   روستاییان این عامل ساده را به صورت نمادی از قدرتی کور درمی آورند وبه تقدس آن   می پردازند و قبر قربانیان خودرا گرداگردش حفرمی کنند:« دیشب تمام کرد. صبح بردنش صحرا و همان نزدیکی های حسنی (مترسک) اصلاً پهلوی ... خاکش کردند.» ( نیمه تاریک ماه، ص 195)

 

 

 

 خصوصیات اجتماعی شخصیت ها

 « زنان»:

   همانگونه که درخلاصه داستان آمد، مکان قصه روستاست. ازویژگی های زندگی روستایی این است که اهالی ،همه برای هم آشنا هستند ونام بردن تمامی افراد روستا به علت آشنا بودن با یکدیگریک امرطبیعی است . لذا حضورتعداد زیادی از زنان ومردان درمحیط داستان بلامانع است. دراین داستان، گلشیری 8 زن، از زنان روستا را به خواننده معرفی می کند:

   1- دختر کل حسن     2- زن دایی       3- مادراصغر( زن راوی )       4- ننه صغرا                              5- عیال میرزا ید الله    6- نرگس( دخترکدخدا)    7- ننه کبرا (دلاک حمام)    8- زن حاج تقی

   تعدادی از این زنان تنها به ذکرنامشان درداستان اکتفا می شود.

   - زن راوی : زنی است که نیمه شبی با صدای پای غریبی ازخواب می پرد وشوهرش را ازخواب بیدار می کند. ازشدت ترس دستهایش می لرزندودندان هایش به هم می خورند.زن با اطمینان خاطری که همسرش مبنی برامنیت خانه به وی می دهد،مجدداً می خوابد.شخصیت زن،فرعی،ساده ،ایستا وقالبی است.

   - عیال میرزا یدالله : زن، تنها درحیاط خانه، پشت تنور مشغول پخت نان است که به ناگاه شخصیتی به نام ( تقی آبیار) هراسناک وگریزان از توهم مترسکی که فکرمی کند پشت سرش درحال تعقیب اوست وارد منزل میرزا می شود ودرهمان جا غش می کند. زن که آبستن است ، ازدیدن چنین صحنه ای شوکه می شود وهمان شب پسرش را سقط می کند. شخصیت زن فرعی، ساده ، ایستا وقالبی است.

   - نرگس دخترکدخدا: دختری هفده ،هجده ساله است. به علتی نامعلوم شبی را تا صبح ،پیش پای حسنی سرمی کند. وی را درگندمزاری ، با چارقدی به سر، بدون کفش پیدا        می کنند. با لگدی که پدر به پهلویش می زند ازخواب بلند می شود.رفتارش غیرعادی است:

   « مردها که رسیده اند بالای سرش کدخدا با لگد زده توی پهلویش . اول غلتیده بعد بلندشده، خودش را جمع کرده، به حسنی نگاه کرده وبعد به مردها. نخندیده . اما نصرالله      می گفت ، مثل اینکه می خواست بخندد، یا چشمهایش طوری بود که مردها فکرکردند دارد می خندد.» ( همان ، صص 192 و 193 )  شخصیت نرگس ، فرعی ، جامع ، پویا، تمثیلی ونمادین است.

   - ننه کبرا ( دلاک حمام ) : هنگامی که نرگس را درصحرا پیدامی کنند، کدخدا کسی را عقب ننه کبرا   می فرستد:

   « کدخدا فرستاده دنبال ننه کبرا دلاک حمام. زنم گفت: ننه کبرا گفته باکیش نیست. من هم فکر کردم نباید باکیش شده باشد، یعنی به عقل درست درنمی آید که طوریش شده باشد.» (همان، ص 193 )  اما چندی بعد ننه کبرا با طاسی برسر درحالیکه به طرف صحرا می رود درانظار رؤیت می شود. زن در هنگام غروب آفتاب، جنین نرگس را جلوی پای حسنی خاک می کند وبه ده برمی گردد:

   «بی هواداشتم ازتوی جاده می رفتم که یکدفعه چشمم افتاد به حسنی. دیدم جلو پایش یک بلندی طوری هست ، به اندازه دوتا بیل خاک هم نمی شد. اما خوب ، مثل قبر بچه بود. مگر یک جنین دوسه ماهه چقدر جامی گیرد؟ » ( همان ، ص 193 )  شخصیت زن ، فرعی ، جامع ، ایستا وقالبی است.

   - زن حاج تقی: زنی است که بچه اش نمی شود ولی به حسنی، مترسک قلعه خرابه به چشم شخصیتی مقدس  می نگرد وبه نیت بچه دارشدن به زیارت مترسک می رود:

   « حالا اگر تو هم بودی باورت می شدکه زن حاج تقی بعد ازآن همه دوا ودرمان که برای بچه دارشدن کرده بود ازکنار قبرستان برود پهلو حسنی، پنج باردورحسنی بگردد وبعد سه بادیه آب به نیت غسل ترتیبی بریزد روی سروطرف راست وطرف چپ حسنی وازهمان راه برود حمام.» ( همان ، ص 194 )

   - ننه صغرا : شخصیتی به ظاهر بی کس وکاراست. هنگام غروب بعد از چیدن علف از صحرا راهی آبادی می شود. درحین برگشت چشم اش به حسنی می افتد وازحال می رود:

   « فردا غروبش بود یا دوشنبه عصرچوافتاد که زن حسابی ازآن طرف ها رد می شده،علف چیده بود، بقچه علف روی سرش بوده که چشمش افتاده به حسنی. تاریک بوده یا نه؟ نگفتند. اما حالا خودمانیم هوا یک کم تاریک بوده . زنک هم تنها، صداهم به آبادی نمی رسیده. صبح پیدایش کرده بودند. علی دشتبان پیدایش کرد ، کنارجوی آب .» ( همان ، صص 188 و189 )

   شخصیت های دیگر زنان داستان ، فرعی ، قالبی ، ایستا وساده است .

« مردان» :

   مردان این داستان نیزبه مانند داستان «گرگ » هیچ گاه برسرزمین کشاورزی یا فعالیت های دیگر زراعتی دیده نمی شوند واز لحاظ تعداد با زنان برابرند:

1- اصغر فتح الله        2- میرزا عمو      3- عبدالله        4-  علی دشتبان                          5- تقی آبیار                  6- نصرالله               7- استادقربان       8- راوی داستان

   - عبدالله ازشخصیت های مهم فرعی داستان است. اوراننده روستاست ومسافرکشی هم     می کند.گاه گداری نامه ها وبسته های پستی اهالی ده را نیزبه شهر می رساند. عبدالله آدم سربه راهی نیست. لذا کسی به راحتی به وی اطمینان نمی کند :

   « یک صندوق برایت فرستاده بودم درنامه ات از رسیدنش حرفی نزده بودی . اگر نرسیده بنویس ببینم باز این عبدالله دسته گلی به آب نداده باشد .گفت که به وسیله یکی از آشناهایش برایت فرستاده اما من که باورم نمی شود . دوهفته پیش می خواستم یک کیسه گونی برنج برایت بفرستم اما دست ودلم لرزید که به دست عبدالله بسپارم.» ( همان ، ص 187)                                                                            روزی درمسیر برگشت ازصحرا ، مست یا غیرمست ، چهره مترسک را دستکاری می کند:

   « وقتی که بی هوا داشته می آمده طرف ده، ازهمان راهی که ازکنارقبرستان رد    می شود، عمداً بوده یا نه ... با یک تکه زغال برای حسنی چشم وابرو کشیده ، کلاه خودش را هم گذاشته روی سرحسنی. با یک مشت پشم هم برایش سبیل گذاشته ، آن هم به چه بزرگی .» ( همان ، ص 188 ) تغییر چهره مترسک، خنده بزرگ ترها وترس ودلهره بچه ها را درپی دارد. زمانی که جنین نرگس را زیرپای مترسک دفن می کنند، عبدالله با تعدادی از مسافرانش شرط بندی می کند تا ته وتوی قضیه را درآورد. سرشب با بیلی به طرف حسنی می رود اما زمانی که مشغول کندن می شود با صدای جیغ زنانه ای وباناله ای از حال می رود :

   « عبدالله راه می افتد... نورچراغ قوه را درست انداخته بود روی حسنی ... عبدالله بیل روی کولش بوده و می رفته .بعد می رسد به حسنی ،درست جلوحسنی. چراغ قوه را کجا           می گذارد؟ معلوم نیست . اما همه دیده اند که عبدالله روشن بوده. حسنی نه. می بینند که عبدالله چند دفعه خم وراست می شود بعد دیگر هیچ کدام نمی بینند که چه کار می کند. تاریک می شود ویکدفعه صدای فریادش را می شنوند. فریاد نمی کشیده ، نه ، درست مثل زنها جیغ می زده. چه کار می توانسته اند بکنند؟ معلوم است، هیچ کس غیرت نمی کند جلو برود . عبدالله داشته جیغ می زده ، اصلاً دیگر داشته ناله می کرده. بعدهم که خبرمان کردند وبا چراغ رفتیم صحرا، عبدالله را دیدیم که روی یکی ازقبرها افتاده بود ، نزدیکی های ده. بیل هنوز دستش بود. دوتا انگشت پای راستش قلم شده بود. کفش پایش نبود.» (همان،ص 195 )                           کفش های عبدالله به پای مترسک دیده می شود. دوانگشت پای عبدالله به پوست بند شده است. تنها می توانندخون پایش را بندبیاورند.اما دیگر کارازکارگذشته است. اول پای راست وبعد صورتش باد می کند. عبدالله بدون کوچکترین تعریفی ازماجرای آن شب می میرد . شخصیت مرد، ساده ، ایستا، فرعی ونوعی است . دیگر مردان داستان ، اشخاصی ساده، ایستا، فرعی و قالبی اند.

 اشخاص غیرانسانی داستان:

   «معصوم اول» روایت گر ماجرایی غیرعادی وغیرقابل باوراست. شخصیت اصلی داستان، مترسکی است به نام « حسنی» که برسر زمین های بالای قلعه خرابه روستا کاشته شده است. چهره اش به قدری ترسناک است که هیچ کلاغی یا پرنده ای جرأت نمی کند سمت آن پرواز کند. قدوقواره حسنی به مرورزمان برای مردم رعب انگیزتر می شود. آنها تصورمی کنند مترسک ، دستانش را تکان می دهدوحرکت می کند:

   « باورکن ما،همه ما،ازدورایستادیم­وتماشاکردیم. می فهمی؟ ازدور.دستهایش تکان می خورد، فقط دستها.» (همان ، ص 190)

   درگرگ ومیش هوا وی را پشت سرخود می بینند ومی پندارند که مترسک درحال تعقیب آنهاست : «شده بود عین یک غول بیابانی . اصلاً داشت توی جاده پشت سرمن می آمد. تفنگ، به خدا یک تفنگ دولول به دوشش حمایل کرده بود.» ( همان ،ص 190)                                                             شب ها صدای پای اش رادرحیاط خانه هاشان می شنوند. که ازحضور شبانه او هیچ سگی جرأت پارس کردن ندارد.

   شخصیتی نامرئی ونامعلوم ، وضعیت ظاهری مترسک را تغییرمی دهد. دوکلاغ را که با قلوه سنگی کشته شده اند به دست های او آویزان می کند وخون آنها را به یقه ودامن پالتوی حسنی می مالد: « کسی نفهمید که کی آن کاررا کرده بود... یک کمربند پهن، آن هم به چه پهنی ، بسته بودند به قد حسنی ویک جمجمه مرده هم گذاشته بودند توی جیب گشاد پالتوش.» ( همان، ص 189 )ویا زمانی که عبدالله درپای مترسک ازحال می رود:

   « کفشهایش پای حسنی بود. یعنی آنجا بود، زیردامن پالتو. از زیر دامن پالتو فقط نوک کفشها پیدا بود. چراغ قوه هم توی جیب حسنی بود. خاموش بود. حسنی ایستاده بود. دوتا پاداشت. آن تپه خاک هم دست نخورده بود. من فکر می کنم دوباره درستش کرده بودند، صافش کرده بودند ، مثل قبر، یک قبر کوچک .» (همان ، ص 195)                               درانتهای داستان هنوز صدای پای حسنی شنیده می شود. آن هم باکفش های ورنی عبدالله .

   - سگ معلم روستا ، دیگر شخصیت غیرانسانی قصه است. نامش «پیری» است .هنگامی که حضور شخص نامرئی ای را درشب احساس می کند، جسارت پارس کردن را ازدست        می دهد:

   « خدا خدا می کردم که اقلاً سگ خودم پارس کند. زیردرخت انجیر نیم خیزشده بود،روی دوتا دستش بلند شده بود. گوشهایش راتیز کرده بود. دمش هنوز روی زمین بود.» (همان ،ص 191 ) حضوراین شخصیت ماوراءالطبیعی درشب، سگ ها را مسحورکرده است وهیچ کدام صدایی نمی دهند: «فکرکردم که حتماً چیزی هست که سگها پارس نمی کنند.» ( همان ، ص 191)امابا عبور سنگینی ای که درفضای روستا احساس می شود ،سگها به تلاطم می افتند:       « نمی دانم کی بود که یکدفعه صدای سگها بلند شد . اول سگهای محله بالا پارس کردند ، بعدهم پیری. پیری زوزه می کشید، درست مثل وقتی که سگ ها شوم می شوند وروبه خانه ای زوزه می کشند یا روبه ماه و آدم تنش می لرزد که نکند سگ بویی برده باشد وهمین فردا کسی ازاهل خانه می میرد. صدا قطع نشده بود. اما دیگر خیلی آهسته بود، مثل اینکه نبود.»      ( همان ، ص 192)

شیوه های شخصیت پردازی

 1- قیافه ظاهری :

   خصوصیات ظاهری اشخاص داستان هنگامی نمایان می شود که هراسان یا نگرانند یا اتفاق غیرمنتظره ای برایشان رخ داده است.

   توصیف قیافه «تقی آبیار» هنگامی که درحیاط خانه میرزا یدالله غش کرده، اینگونه است:

   « وقتی رفته بودند بالای سرتقی وبه هوشش آورده بودند ،چشمهایش شده بود دوتا کاسه خون. دهنش کف کرده بوده، من که دیدمش دیگر چیزیش نمانده بود، پوست واستخوان.»      ( همان ، ص 189) بعداز اتفاقی که برسرنرگس دخترکدخدا می افتد، کسی اورا درسطح روستا نمی بیند وبعد ازمدت ها که اورا درحمام می بینند، رنگش کاملاً سفید است که به سفیدی ماست می زند.

   بیشترین توصیفات رامترسک به خوداختصاص می دهد.دو دست ودو پا دارد. پالتوی کدخدا را بردوشش گذاشته اند: « آن پالتو پاره خیلی وقت بود که تنش بود. پالتو مال کدخدا بود. با همان دوتا دست وآن قد وقواره یغورش هیچ کلاغی،پرنده ای جرئت نمی کردتیررس زمین های بالای قلعه خرابه برود.» (همان ،ص 188)

   عبدالله راننده ده برایش با تکه زغالی چشم وابرو می کشد وبایک مشت پشم، برایش سبیل بزرگی درست می کند. کلاه خودرا نیز برسرش می گذارد. کمربندی پهن به کمرش می بندند وجمجمه مرده ای راهم درجیب پالتوی گشادش قرارمی دهند. پس از واقعه ای که برای عبدالله رخ می دهد، کفش های اوبه پای مترسک می رود وچراغ قوه عبدالله نیز درجیب پالتوی اش قرارداده می شود.

 

 2- گفت وگو:

   مبنای اصلی داستان برپایه گفت وگویی است که ازطریق نامه مابین دوبرادرردوبدل         می شود.روایت داستان درشیوه اول شخص مفرد توسط معلم ده صورت می پذیرد . گفتارهازمانی شکل رسمی پیدامی کنند که اهالی روستا درحال گفت وگو راجع به موضوعی غیرعادی درآبادی شان هستند. تم درونی و اصلی عبارات حاکی از ترس و وحشت روستاییان است. بیشترجملات به هم ریخته اند وعلت این بی نظمی به سبک نامه نگاری راوی مربوط می شود . عبارات کوتاه اند وبا شک و تردید بیان می شوند.

 3- نام :

   اسامی درداستان «معصوم اول» گلشیری، متناسب با فضای روستایی داستان است. بنابراعتقادی که مابین روستاییان رایج تراست. آنان از اسامی ای استفاده می کنند که به « الله » ختم می شود، نظیر: عبدالله ، نصرالله، فتح الله، یدالله ، ... .

   گروهی ازمردان روستایی به خاطر اینکه اسم همسرخودرا درمیان غریبه ها صدانکنند، لفظ «مادر» را با اسم اولین پسرخود همراه می کنند. مانند: « مادراصغر» دراین داستان که همسرراوی است. ویا حتی مردان نیز از زنان غریبه با نام شوهر یا پدرشان یاد می کنند، مانند: « عیال میرزا یدالله» ، «زن حاج تقی»، «دخترکل حسن».

   علت انتخاب اسم «حسنی» برای مترسک نامفهوم است. با وجود دلهره ای که درخطوط داستان ایجادمی کند،داشتن چنین اسمی برای وی جای شک دارد. اسامی درداستان ساده اند وبیشتر بااسم کوچک یا اسم پدر نام برده می شوند.

 

 

 4- خصوصیات روحی وروانی :

   اشخاصی که درمعرض گذرازمکان استقرار مترسک قرارمی گیرند ، ازلحاظ روحی وروانی دچارمشکل می شوند. «ننه صغرا» با دیدن مترسک،جیغ می زند وبیهوش می شود. « نرگس» پس از سپری کردن شبی درصحرا ازلحاظ روحی به هم می ریزد. چهره ای غیرمعمول پیدا     می کند، معلوم نیست می خندد یانمی خندد یا قصدخندیدن دارد؟از انظار اهالی روستا خودرا مخفی نگه می دارد وقادر به حرف زدن نیست. «عبدالله » نیز پس از اینکه برای کشف تله خاکی که پایین پای مترسک قرارگرفته است ، به صحرا می رود، 2 انگشت پای اش را ازدست می دهد. ازفشارهای روحی وروانی که براوعارض شده است، وی نیز به مانند سایرین      نمی تواند حرفی درباره اتفاق پیش آمده بزند.«معلم روستا »ازتصورحضورمترسک درخانه اش دچار توهم می شود:

   « شکرخدا که زنم خوابش برد. اما من همین طور بیدار ماندم .آن وقت بودکه شنیدم، نه ، خیال نمی کردم. اصلاً خیالاتی نشده بودم . درست صدای پا بود. نه که کسی قدم بزند، اصلاً. مثل اینکه می پرید، روی یک پا. مثل صدای کنده ای بود که به زمین بزنند،آن هم صدای کنده ای که سرش را نمد پیچ کرده باشند. تازه صدا توی هوا نبود، اززمین بود، ازمتکا. اما توی هوا؟ خیر، نبود. سرم را از روی متکا که بلند می کردم نمی شنیدم،اما تا گوشم رابه قالی     می گذاشتم حتی به نمدزیرقالی ، می شنیدم . صدا می آمد ... گوشم را به دیوارهم که گذاشتم شنیدم.» ( همان ، ص 192)

   معلم هنگامی که به تنهایی درپی شاگردانش به صحرا می­رود،گرفتارتوهم وخیالات می شود وبه سرعت خود اضافه می کند. مترسک را درزمین نمی بیند، بلکه می پندارد درهوا معلق است:

   « می دانستم که حسنی ممکن نیست راه برود، چه رسد به اینکه مرا تعقیب کند ودنبال من بیاید.اصلاً فکرش را نمی کردم که پشت سرم باشد. اما ، باورکن ، ازجلو رویم مطمئن نبودم . این دفعه درست حس می کردم که دیگر توی زمین نیست، توی تن زمین نیست ، بلکه درهوا ویا ازهواست، درتن هواست که صدای پایش رامی شنوم. راستش را بگویم حس می کردم که صدای آن پای چوبی نمدپیچ شده را هماهنگ باضربان قلبم می شنوم.اصلاً صدای ضربان قلب من همان صدای پای چوبی بود.»(همان،ص194)

   5- رفتار:

   رفتارها درداستان «معصوم اول» برپایه فکرو منطق نخواهند بود. همه برگرفته از هراس ها وتشویش های ذهنی افراد است.

   - نیمه های شب، زن ، همسرش را ازخواب بیدار می کند. مضطربانه به وی می گوید که صدایی شنیده است . دست هایش به شدت می لرزند، حتی صدای دندانهایش به خوبی شنیده می شود: « دوتا مچ دستم را گرفته بود ومی لرزید، طوری که دست های من راهم می لرزاند. می گفت:- می شنوی؟ مگرمی گذاشت کبریت بکشم وچراغ را روشن کنم ؟ صدای به هم خوردن دندان هایش را می شنیدم، فقط صدای دندان های زنم را می شنیدم.» ( همان ، ص 190)

   - نرگس که صبح هنگام ازجلوی پای مترسک برمی خیزد، رفتاری غیرعادی ازخودنشان   می دهد: «نرگس ازجلومی رفته و مردها به دنبالش. ندویده. اما مردها تند راه می رفته اند، به خصوص کدخدا، جلو همه تند تند راه می رفته. شاید می خواسته برسد به دخترش ، اما نرسیده .» ( همان، ص 193)

                                                                                                                                                                                                                                     

«معصوم اول»

 

 

 

 

 

شخصیت ها

 

 

 

 

 

         1- اصغرفتح الله : شخصیت فرعی        5- علی دشتبان : شخصیت فرعی

مردان: 2- میرزا عمو: شخصیت فرعی            6- تقی آبیار: شخصیت فرعی

        3- عبدالله : شخصیت فرعی                7- نصرالله : شخصیت فرعی

        4-  راوی(معلم) : شخصیت فرعی        8- استادقربان : شخصیت فرعی

         1 - دخترکل حسن : شخصیت فرعی 5- عیال میرزایدالله : شخصیت فرعی

         2- زن دایی : شخصیت فرعی          6- نرگس : شخصیت فرعی

زنان: 3- مادراصغر : شخصیت فرعی         7- ننه کبرا : شخصیت فرعی

         4-  ننه صغرا :  شخصیت فرعی       8- زن حاج تقی : شخصیت فرعی

 

                             1- حسنی (مترسک )  : شخصیت اصلی

اشخاص غیرانسانی:    2- پیری سگ راوی : شخصیت فرعی

نوع شخصیت ها   درداستان

                            1- حسنی : جامع ، پویا، نمادین ونوعی

                            2- نرگس : جامع ، پویا ، تمثیلی ونمادین

                             3- ننه کبرا : جامع ، ایستا ، قالبی

                             4- عبدالله  : ساده  ، ایستا ، نوعی

دیگر اشخاص داستان ، ساده ، ایستا، غیرپویا و قالبی اند.

طبقه اجتماعی      شخصیت اصلی

 

شخصیتی غیرانسانی ، مرموز و ماوراءالطبیعی، دلهره آور وترسناک

 

شیوه های           شخصیت پردازی

                           1- توصیف وتوضیح مستقیم شخصیت ها

                           2- شخصیت پردازی غیرمستقیم اشخاص

                           3- ارائه درون شخصیت ها با کمک حوادث داستان

    

 « معصوم دوم»

   داستان به شیوه اول شخص مفرد، شرح ماوقع زندگی یک مرد روستایی است. «معصوم دوم» داستان تک گویی مردی دهاتی است که جریان ذهنی اش رانثارمردخدایی می کند.مردبه سختی به امامزاده ای آمده است وبا اوراز ونیاز می کند. به ظاهرحاجتی ندارد ولی ازامامزاده می خواهد، پیش جدش واسطه بشود تا ازسرتقصیراتش بگذرند:

   « یا امامزاده حسین، تورا به خون گلوی جدت سیدالشهداء ،به آن وقت وساعتی که شمر گردنش را ازقفا برید ، من حاجتی ندارم، نه، هیچ چیز ازت نمی خواهم، فقط پیش جدت برای من روسیاه واسطه بشو تا ازسر تقصیرم بگذرد. خودت خوب می دانی که من تقصیرنداشتم. »5

   او تعریف می کند که امامزاده یک پیرسید روحانی بوده است که برای عزاداری به روستا آورده می شود ودر روزعاشورا می خواهند با حضور سید درنقش امام حسین مراسم تعزیه برپاکنند ومرد روستایی به خاطر سبیل های بزرگ وقد وقواره یغورش، لباس شمر             می پوشد.جمعیت زیادی گرد می آیند ومرد ابله به ترغیب مردم روستا، سر سیدرا ازقفا وبرای ثواب می برد.مبنای داستان بررنج های بسیاراوشکل می گیرد. رنجی که اومی برد بیشتر از رنج مقتول است. مرد پس ازآن از روستا طرد می شود ومردم برمزار سید زیارتگاهی می سازند:

   « حیاط را بعد انداختند، وقتی من ده بالا بودم، شنیدم که دارند برایت حیاط می سازند. حوض هم  ساخته اند.نشنیده بودم. حالا دیگر کسی به من نمی گوید.حتماً وقتی آن چلاق را شفادادی،ساخته اند. ماهی دارد، چه ماهی های درشتی! ماهی های قنات اند. خودم گفتم، قبر آقا را باید کنارقنات بسازند.»

   « خوب میله هایی برایت گذاشته اند.این شیشه های رنگی هم خوب است. دست مریزاد! آینه کاری های ستون ها هم خوب است . کار یک شهری است.»

   پس از آنکه امامزاده چندنفررا شفا داد، شمر را ازروستایی به روستای دیگر می رانند وبه هرجا می رود خانه اش را سنگ باران می کنند.

   « حسن میرعابدینی» درخصوص داستان معصوم دوم ، معتقد به این امراست که :« گلشیری الگوهای اساطیری را وارونه می سازد تا به مفهومی امروزین دست یابد وازیک اسطوره به معنایی کلی وبشری برسد، زیرا امروزه بسیاری از انسان ها زندگی معصومانه ای دارند.»6

خصوصیات اجتماعی شخصیت ها

« زنان»

   زنان درداستان « معصوم دوم » هوشنگ گلشیری ، برخلاف مردان قصه از تعداد محدودی برخوردارند. خواننده تنها با دوچهره زن درطول داستان مواجه می شود: یکی فاطمه، زن راوی ودیگری دختر یکی از اهالی ده به نام فرج .

   - فاطمه زنی ساده ، بی آلایش وکم حرف است. محکوم به سرنوشتی شوم شده است. به علت نادانی وسادگی شوهر، مجبوربه تحمل مصائب و مشکلات فراوانی می شود. مطرود شده مردم و بخصوص زنهای آبادی است:

   «حمام که رفته بود،زنها نگذاشته بودند، بقچه اش را پهلوی شان پهن کند. پشت کرده بودند به زن، آن هم یک زن پا به ماه .دیگر کسی باش حرف نمی زد.»

فاطمه شخصیتی فرعی ، قراردادی ، ساده ، ایستا وغیرفعال است.

   - دخترفرج ،شخصیتی بدون نام است.وی را به عقد سیدپیرروضه خوانی درمی آورند . بعد ازکشته شدن سید، وی همسر پسرکدخدا علی می شود:

   « دخترفرج بد نبود.آب ورنگی داشت.حتماً می دانی که با چه عزتی کدخدا گرفتش برای پسرش. توی ده بالا که بودم شنیدم. »

   نحوه زندگی زنان به وسعت دید مردان ده بستگی دارد. به هرگونه که آنان تمایل داشته باشندو امرکنند، زنان نیز چشم وگوش بسته،مطیع اوامرشان هستند.بدون آنکه ذره ای ازخود ابرازوجود نشان دهند . گوسفندانی اند در زیرکارد سلاخی قصابانی بی رحم و ضعیف النفس.

 

« مردان»

   15 تن از اشخاص داستان را مردان تشکیل می دهند:1 - مصطفی شمر ، روایت گر داستان            2- کد خدا علی   3- خالق    4- روحانی روستا    5- مش تقی      6- فرج                 7- حسن دلاک          8- پسرکدخدا علی    9- سنگتراش  10- پسر غلامحسین  افجه ای    11- قهوه چی          12- استاد فرج          13- سیف الله      14- محمد علی کفاش          15- پسر یدالله

   - مصطفی، شخصیت اصلی داستان را تشکیل می دهد. دارای خانواده است . یک همسر ودوفرزند دارد. داستان اززبان اودرقالب رازونیاز با امامزاده ای بیان می شود. شخصیتی ساده، ابله و زودباور است. به راحتی می توانند با اعتقاداتش بازی کنند. به عبارتی بهتر، اعتقاداتش، باعث هلاکتش می شوند.

   بزرگان روستا ازجمله کدخدای ده به راحتی به درون افکار وی پامی گذارند وتأثیرمنفی و مضرخود را براندیشه های این مرد دهاتی می نهند. وی دست آویزی برای پیشبرد، اهداف اهالی ده است. با مواعیدی ومهم تراز آن با انگشت گذاری برروی مقدسات و باورهای مرد، وی را درظهرعاشورا با پوشاندن لباسی شمرگونه وادار به کشتن پیرسیدی می کنند تا ازاو امامزاده ای درآبادی شان بسازند:

« نمی دانم شاید ثواب داشت. یک شمشیر هم دادند دستم. شمشیرکه نبود. قبضه نداشت. فقط یک تیغه بود. تیزش کرده بودند. برق می زد. حسن دلاک تیزش کرده بود. وقتی آمدم خانه کدخدا دیدم توی کاهدانی نشسته و دارد تیزش می کند. لرزیدم. حسن دلاک نگاهم کرد وگفت:« خدا قوت» خواستم برگردم. اما خالق دم درجلوی راهم سبزشد . گفت: کجا مصطفی؟ مگر صدتومن با سه تا گوسفند کم چیزی است؟ می توانی یک تکه زمین بخری. اصلاً ازملک خودم هرجاش را بخواهی باحق آبه به تو می دهم. تا از مرد این و آن شدن راحت شوی. تازه فکر ثوابش راهم بکن. »

   « آنها خودشان بودند، ودشان ایستاده بودندومی دیدند.می دیدندوگریه می کردند.من هم گریه می کردم. خودت که دیدی چطور گریه می کردم.حالا همه تقصیرها را گردن من بارکرده اند.جمع شده اند که باید از اینجا بروی ،خانه وآب وملکت را می خریم، برو افجه. برو ده بالا. بروخسروشیرین. هرجا خواستی برو، اما اینجا جات نیست .آقا خوش ندارند تو اینجا باشی.»

   شخصیت مصطفی ، اصلی ،نوعی ، جامع، نمادین وغیرپویاست .

   - کدخداعلی مردی ظاهرالصلاح است . همه امور تحت نظراو اجرامی شوند:

   « کدخداعلی آمد بالای سرم. ازسایه اش فهمیدم که بالای سرم ایستاده. داشتم گل                  می ریختم توی کپه. که یکدفعه دستش را آوردومچ دستم را گرفت .گفت:« تونمی خواهد زحمت بکشی» گفتم:« من نذردارم» ازکجا می دانستم که مقصود حرفش چیست؟ گفت:      «می دانم. تواجرخودت را برده ای، بگذار بقیه مردم هم به ثواب برسند.» گفتم: « به آنها چه؟ » گفت:« راستش را بخواهی مردم خوش ندارند دست تو به امامزاده برسد. » می بینی؟ آن هم کدخداعلی. این را کدخداعلی گفت. مردم خوش ندارند. »

   درمثال شطرنج بازی دائماً مهره های بازی خودرا جابه جا می کند وبه مانند خدایی براهالی روستا حکم می راند.با سودجستن از موقعیت اجتماعی اش درمیان اهالی روستا ازآدم های آبادی به هرنحوی بهره کشی  می کند. با همکاری مردان دیگر ده ، مصطفی را با وعده پول وخانه وادار به کشتن روحانی روستا می کند وپس از به قتل رسیدن سید، مصطفی را ازده بیرون می اندازد واموالش را حرام می داند. درنهایت ازمردم برای ساختن امامزاده بیگاری     می کشد. کدخدا شخصیتی فرعی، جامع، نوعی ونمادین وغیرفعال است.

   - خالق نیز یکی ازمهره های زیردست کدخداست. به پیشنهاد وی سید روحانی را از« خان میرزا» برای عزاداری دهه عاشورا به ده می آورند:

   « (خالق) همان که آمد تراپیدا کرد.همان که خبرداد توی خان میرزا یک سیدهست.یک سیدصحیح النسب هست. تورا دیده بود. آمدبه جماعت دهاتی که فقط آنجا پیدامی شود،اما یک کم خرج دارد. پول دست گردان کردند. من نداشتم که بدهم. »

   « خالق آمدترا پیداکرد.آمدگفت: توی خان میرزا یک سید پیر روضه خوان هست،نفسش حق است. سیدجلیل القدری است. دهاتی ها دست گردان کردند پول گذاشتندروی هم. من نداشتم.خرج راهت را دادند.»

   زمانی که مصطفی، پنهانی برای زیارت امامزاده وارد ده می شود. خالق با تعداد انبوهی ازسگهای آبادی، اورا از ده بیرون می کند:

   « یکی دادزد: « اوهوی مصطفی، راهت را بگیروبرو، تونباید توی این ده پیدات بشود.» صدا، صدای خالق بود ... سرتپه که رسیدم دیگر سیاهی شان را ندیدم، نتوانستم ببینم. پاهام جان نداشت. همان جا سرتپه نشستم. بازصدای خالق بلندشد ، گفت: « مصطفی، اوهوی مصطفی !» سگ ها داشتند پارس می کردند. خیلی بودند، همه سگ های ده بودند. به تپه نرسیده بودند. اما ازصداشان فهمیدم که دارند می رسند.»

   خالق شخصیتی فرعی، جامع ، ایستا وغیرپویاست .

   - مش تقی بدون زحمت وتلاشی برای کسب روزی ،برروی سکوی امامزاده می نشیند وقرآن  می خواند ومنتظر پاداش وثواب اخروی است !!! روزی که قراراست سید کشته شود، عمل منحصربه فردی از وی سرنمی زند.درکنار اهالی ده ونزدیک به آنها، شاهد قتل روحانی می شودوتنها کاری که به خوبی ازپس آن برمی آید،گریه کردن زنانه است:

   « همان جا وسط اتاق. جلوی شما ایستاده بودم. مش تقی داشت گریه می کرد ومی زد به پیشانی اش. شما گفتید:« می بینی ازهمین حالا چطوری داری ازمردم گریه می گیری؟ ... .» کدخدا وخالق ، دست هاتان را چسبیده بودند . خالق لگد پراند وگفت: « چرامعطلی؟» صدای گریه مش تقی را شنیدم مثل زنها گریه  می کرد.»

   شخصیت مش تقی فرعی ، ساده ، ایستا وغیرفعال است.

   - حسن دلاک ،چهره ای که تنها دوبار در صحنه داستان حاضرمی شود: 1- زمانی که درروز عاشورا درحال تیزکردن شمشیر شمراست.  2- ودیگری صحنه ای است که روحانی کشته شده است:

   « در که زدند، پسرکدخدا رفت در را بازکرد ،حسن دلاک بود. تابوت روی سرش بود. دادزد: زود باشید جماعت دارند میایند این طرف. گفتم سید مرده.»

   - یکی ازشخصیت های سایه اما مهم داستان ، سیدپیرروضه خوانی است که نامش حسین است. محوریت ماجراهای داستان برمرکز این شخص می گردد. اورا سید صحیح النسب وجلیل القدری می دانند که نفسش حق است ومعجزه می کند:

   « ازوقتی که آن کور را شفادادی ، پسر غلامحسین افجه ای را چاق کردی. همه می آیند به پابوست. بعضی ها می گویند:« خیر، معجزه نیست.» بیشترده بالایی ها می گویند. اما من      می دانم که هست،می دانم که تو می توانی معجزه کنی . خیلی از ده بالایی ها آمدند به پابوست. یک ماه پیش ازآن بود که فهمیدم ده بالایی ها هم کم کم قبول کرده اند که تومعجزه می کنی. »

   اورا با سرهم گذاشتن مبالغی پول از روستای « خان میرزا» با تشریفات به ده می آورند:      « یادت هست با چه جلالی آوردندت توی ده . بردندت خانه کدخدا؟ ما مردها آمدیم به دست بوست. یادت می آید که من چطور دستت را بوسیدم؟ سه دفعه بوسیدم. تو نشسته بودی آن بالا، داشتی قلیان می کشیدی. کدخدا این طرف نشسته بود،خالق آن طرفت. جماعت می آمدند و می رفتند. یکی یک چای می خوردند ومی رفتند. من هم آمدم . یادت می آید؟»

   دختر یکی ازاهالی روستا را به عقدش درمی آورند وبرایش نیمه جشنی برپا می کنند:« بعد دخترفرج را برایت گرفتند . شب عروسی ات من یادم است. دست می کشیدی به ریشت. ریشت را حناگذاشته بودی. قشنگ شده بود. وقتی می خواستند رخت دامادی تنت کنند، گفتی:« دیگرازما گذشته ، بابا» کسی به خرجش نرفت .اما دیگر ساز ودهل نزدند. محض خاطرجدت نزدند. زنها کل می زدند.چوب بازی هم شد.»

   اورا مستجاب الدعوه می دانند وبه این بهانه اورا وادار می کنند تا در روستایشان بماند وحاجات مردم را برآورده کند:« خالق می گفت: ثواب دارد. هرکس که حاجتش رابگیرد، دعات می کند. هرکس را شفابدهد توهم به ثواب می رسی. تازه فکر دهمان باش.»

   روزی که قرار است پیرمرد درنقش امام حسین درتعزیه بازی کند، قرارکشتنش را            می گذارند وبه قصد آماده کردن شخصیت امام حسین دونفر وی را به بیرون ازخانه حمل     می کنند:

   « خالق آمدجلو. کدخداهم آمد جلو. هردوشان زیربازوهاتان راگرفتند. شما گفتید: « بابا ،من که آنقدرها پیر نشده ام که نتوانم این دوقدم راه را بیایم.» آنها شمارا بلند کرده بودند. من دیدم. پاهاتان روی زمین نبود. داشتند شمارا می آوردند طرف من. گفتید:« خودم می توانم . خودم می آیم. ترابه خدا زحمت نکشید.» من کناررفتم . آنها شمارا بردند. ازدربردند بیرون . از ایوان بردند پایین. من هم راه افتادم. شما می گفتید:« ترا به خدا خجالتم ندهید.» وقتی من رسیدم ، رسیدم لب ایوان. شما را لب باغچه نشانده بودند. عمامه تان یک بر شده بود. پشت تان به من بودکه رسیدم. پسرکدخدا هم آمد جلوتان خم شد وپاهاتان را گرفت.»

   درهمان لحظه ای که اورا لب باغچه قرارداده اند، مصطفی که مأمورقتل اوست ، شمشیرکند خودرا برقفای گردنش می کشد:

   « من ریش شما را گرفتم وشمشیررا آوردم جلو. خالق لگد پراند ودادزد:« ازقفا، احمق! » ریش شما توی دستم بود. من می دیدم. سرتان روبه بالا بود. چشم هاتان را می دیدم. ریش حنا بسته تان توی دست چپ من مچاله شده بود. چشم هاتان گشاد شده بود. خیلی داشتید نفس نفس می زدید. گردنتان را تکان دادید وچانه تان توی دست من تکان خورد. لب هاتان بازنشد. نمی توانستید بازکنید. من شمشیررا گذاشتم پشت گردنتان . کدخدا گریه کرد. صدای گریه اش بلند بود. صدای گریه مش تقی را نمی شنیدم. من شمشیر را کشیدم پشت گردنتان . خالق گفته بود:« بایک ضربت اگر بشود بهتراست. » اما نشد. می کشیدم .می کشیدم. بعد ریش تان را ول کردم که چشمها یتان را نبینم وباز کشیدم. من شنیدم ، باگوش خودم شنیدم که گفتید: «عجب !» ومن باز کشیدم. کشیدم. کشیدم. بعدکه کدخدا وخالق نشستند ، نشستند کنار باغچه . سرشما توی دست من بود. داشت ازش خون می چکید.»

   اورا شسته نشسته به ظاهر غسل می دهند وجسدش را کفن پیچ کرده، داخل تابوت قرار     می دهند. درنزدیکی قنات اورا خاک می کنند وبرسرقبرش امامزاده ای بنا می سازند.

   شخصیت پیرمرد فرعی ، ساده ، ایستا ، قراردادی و تیپیک است.

 روستاییان

   درداستان «معصوم دوم» هوشنگ گلشیری، روستاییان دست به دست یکدیگر، درمسیرهدفی مشخص قراردارند. روستا که درده پایین واقع است، هیچ امکانات چشم گیری ندارد. حتی برای دهه های عزاداری و مناسبت های مشابه اهالی مجبور به نقل مکان به ده بالا هستند. این امر باعث کسرشأن آنها شده است. چندی است قنات ده پایین ، بی آب شده است. روستاییان، ده بالایی ها را مقصرمی دانند. برسراین موضوع نزاعی بین دو روستا رخ می دهد که فی ما بین دعوا دونفر از اهالی ده پایین کشته می شوند:

   «نمی خواستند ازده بالا کمتر باشند.نمی خواستندعاشورا بنه کن بروند آنجا. همه اش سردعوای قنات شد. وقتی قنات ده پایین بی آب شد گفتند از قنات ده بالاست . دعوا که شد، آن دوجوان بچه خالق و پسر یدالله توی دعوا مردند. کسی نفهمید کی آنها را کشت ... گناهی نداشتند. می خواستند ده شان برکت داشته باشد . قناتشان پرآب باشد. می گفتند: زمین ده پایین غضبی است.  خدا عضبش کرده . »

   به واسطه اینگونه تحریکات،اهالی روستای ده پایین،تصمیم می گیرند،آخوندروضه خوانی را برای روستا بیاورند تا دیگر مجبور نباشند برای عزاداری ها به ده بالا عزیمت کنند. دهاتی ها برای خرج راه روضه خوان پول سرهم می کنند واو را به روستا می آورند:

   « دهاتی ها دست گردان کردند. پول گذاشتند روی هم. من نداشتم. خرج راهت رادادند. پول روضه خوانی دهه راهم ازپیش دادند. گفتند: اگر یک ماه قبل از عاشورا این کار را نکنیم دهات دیگر می برندش. دست پیش را گرفتند. »

   روحانی راکه حکم قدیس برای روستایی دارد به آبادی می آورند.دسته دسته مردم برای زیارت و پابوسی اش به خانه کدخدا می روند. روضه خوان نیز فریب ظاهرسازی دهاتی ها را می خورد وبرای خود جایگاه ارزشمندی متصور می شود.

   همانطورکه ذکرشدروستاییان ،درپی کسب هدفی مشخص هستند وآن ساختن بنایی به عنوان امامزاده است. اما این بنا،فاقد هرگونه «انسان معصومی» در درون خود است. پس به ناچار پیرتعزیه خوان رامی کشند تا ازاو امامزاده بسازند واز اسم وشهرتش سودجویی کنند وبازارگرمی به راه بیندازند.

   روستاییان داستان ،معتقد به یک سری عقاید باطل و بی پایه اند.آنها براساس روضه خوانی هایی که برایشان شده است، افکاری متفاوت با واقعیت به هم زده اند. دهاتی ها می پندارند که هرچقدر برای عزاداری ها بیشترگریه کنند، ثواب بیشتری خواهند برد:

   « آمدم جلوشما.گریه می کردم. می دانم که دیدید. دیدید که گریه می کردم. گفتید:            « مصطفی، گریه ندارد،جانم. تواین کاررا برای ثوابش می کنی.» یادتان آمد؟ یادتان آمد که گفتید:« من چهل سال است دارم مردم را به یاد غریبی جدم می اندازم اما هنوز نتوانسته ام مثل تو ازشان اشک بگیرم. ببین مش تقی چطور دارد گریه می کند.» بعد گفتید:« حالا ببینم توی این ظهرعاشورا چه کارمی کنی . می خواهم کاری کنی که عرش به لرزه دربیاید !» آن وقت من هم شمشیرم را محکم گرفتم دستم وگریه ام را خوردم. گفتید:« حالا شدی شمر. محکم باش !  توهرچه خودت را بی رحم تر نشان بدهی مردم را بیشتربه یاد مظلومی جدم           می اندازی. مگرنمی دانی هرکس یک قطره اشک ازمردم بگیرد ثواب یک حج اکبر رامی برد؟ » ... شما گفتید:« می بینی ازهمین حالا چطور داری ازمردم گریه می گیری؟ ازاین به بعد مردم هروقت ترا ببینند با این سبیل تابیده ات حتی اگر عاشورا نباشد به یاد جدم می افتند و گریه می کنند.»

   بزرگان روستا همیشه درچشم مردم خودرا همه چیز دان نشان می دهند به گونه ای که مثلاً ازتمام زوایا و اکناف مسائل شرعی آگاهند ولی هنگام عمل، پا پس می کشند وبا سرهم بندی کردن قضایا، غائله را ختم می کنند:

   « کدخدا گفت:« اوهوی مش تقی ، بیاکمک کن ببینم.» مش تقی کفن را پیچید دورشما. کدخدا گفت: «خالق ، غسلش درست نبود.» خالق گفت:« جدش را کی غسل داد؟» بعد شما را گذاشتند توی تابوت.»

   - راوی که مردی روستایی است آگاه به تمام اشتباهات و گناه های خوداست. اما با این حال خودرا توجیه کرده وبدون کوچکترین حرکتی برای ترک کارهای ناشایست خود برروی آنها سرپوش می گذارد: «من رفتم لای گندم ها. خوشه های گندم را دانه دانه کردم وخوردم . می دانستم حرام است. خودت گفتی ، خودت توی دهه عاشورا گفتی حرام است . گفتی، مال دیگران را نباید خورد، به زن نامحرم نباید نگاه کرد، اگر غریبی دیدید به یاد غریبی امام رضا کمکش کنید . من نمی توانستم نخورم. دوروز بود یک تکه نان نخورده بودم ... خودت من را طلبیده بودی ،اگر نه نمی توانستم تاب بیاورم . تاشب همان جا توی گندم ها دراز کشیدم. آفتاب داغ بود ،مثل ظهرعاشورا ، مثل همان روز. من چی بگویم؟ خودت بهتر می دانی. نذرکرده بودم . غصه سرمن را نخور. فدای سرت . فقط من را ببخش . می دانم می بخشی. من از دیوار تو آمدم بالا. اما می بخشی. تمام گناه هام را می بخشی. مگر تونگفتی حضرت رسول آن یهودی راکه هرروز روی سر پیغمبرخدا خاکستر می ریخت بخشید، وقتی هم مریض شد رفت عیادتش؟ مگر خودت نگفتی تمام اهل مکه را بخشید.هندجگر خواره را که جگر حمزه را خورده بود بخشید؟حضرت علی هم بخشید. »

   ویا برسر مقتول خود با روستاییان دعوا می کند وخودرا بی تفاوت نسبت به عمل ناشایست قتلی که انجام داده است با مقتول به صحبت می نشیند :

   « اما همین جا چند دفعه سرشما دعوا کردم .حالاهم زبان تشنه ،جلوتان زانوزده ام. این شمع ها را آوردم تا شش گوشه قبرتان روشن کنم . همه اش را روشن کنم. بگذار مش تقی ببیند که قبر آقام حسین روشن شده ، بگذار فردا بگوید که قبر آقام حسین نورباران شده ، بگذار فردا مردم همه بفهمند که آقام حسین معجزه کرده .»  ودرآخر نیز از آقا ، انتظار شفاعت دارد:

   « یا امامزاده حسین ، تورا به خون گلوی جدت سیدالشهدا به آن وقت وساعت که شمر گردنش را ازقفا برید ، پیش خدا ، روز پنجاه هزار سال ، شفیع من شو، شفیع من روسیاه ، برای من روسیاه واسطه شو تا از سرتقصیرم بگذرد ... .»

 شیوه های شخصیت پردازی :

 1- قیافه ظاهری :

   درداستان « معصوم دوم» قیافه شخصیت ها به جزدرچند صحنه توصیف نمی شوند.

   - مصطفی، شخصیت اصلی داستان، دارای چهره واندامی درشت ومناسب برای پذیرش نقش«شمر» درتعزیه است:

   « همین فرج بود که رفت شهر، کلاه و زره خرید وآورد .کلاه کوچک بود. اما زره به اندازه بود. چکمه هم خریده بود. بایک شلوارسرخ ... چکمه ها پام نمی رفت .حسن دلاک صورتم را تراشید. سرم را تراشید، ازته. وقتی موهای سرم را تراشید تازه کلاه قد سرم شد. اما هنوز یک کم پیشانی ام را می زد. نوک سبیلم را چرب کرد ، تابشان داد. وقتی به نوک هاش نگاه کردم خودم ازخودم می ترسیدم ... وقتی خواستم ازحیاط بروم بیرون ،کدخدا آمد پشت سرم وگفت:« نکند سبیلت را بزنی .بگذار همینطور باشد . آقا خیلی پسندیدند.» ... چکمه ها تنگ بود. گفتم که . کدخدا وخالق چقدر زور زدند تا پام کردند . نوک پنجه ها وپشت پاهام را    می زد.کدخدا می گفت:«این که پا نیست بیل است.»امانخندید.هیچ کس نخندید.من خوشحال بودم ، حالا که می گویم خوشحال بودم خجالت می کشم. نمی دانم ، شاید ثواب داشت. »

   مصطفی زمانی که به صورت پنهانی وارد دهات می شود ازلحاظ قیافه ظاهری تغییرکرده است وکسی اورا به راحتی نمی شناسد:

   « از دم در امامزاده ... آمدم تو. ازپله ها آمدم بالا. ریش گذاشته بودم. کلاه نمدی سرم بود. حالانیست. کلاه نمدی را کشیده بودم پایین. مش تقی نشسته بود روی سکوی دم در، داشت قرآن می خواند. بلند شد، انگشتش لای قرآن بود ... سلام کردم، اول نفهمید، اول نشناخت ، گفت : علیک السلام ، غریبه ای ؟»

   - مش تقی ، ریشش را حنا گذاشته است وصدایش دوگره است.

   - فاطمه ، زن مصطفی ، چارقد سرخی برسر و پیراهن چیتی هم برتن دارد.

2- گفت وگو:

   معصوم دوم سراسرگفتاریک نفر است. مخاطب هیچ نمی گویدواگر سؤال و جوابی هم باشد،ما از جواب می فهمیم که سؤال چه بوده است یا مخاطب چه عقیده ای دارد. گفتارها کوتاه ومختصرند وبه ندرت گفتاری بیش از ده سطر می توان یافت.

   این داستان نیز به مانند داستان «معصوم اول» دارای جملاتی نادستورمند است . راوی یک فرد دهاتی است که تمام گفتارهای خودرا درقالب نیایش با امامزاده ای بازگو می کند.این شخص هنگامی که امامزاده را موردخطاب قرارمی دهد به واسطه احترامی که برای او قائل است ضمایر را جمع به کارمی برد. جملات ساده وبی آلایش اند.

   بعضی از الفاظی که درگفت وگوهای اهالی ده استفاده می شود، حاکی از بی ادبی و بی احترامی است:

   « همسایه ها از دیوار آمده بودند بالا ... دادزدند: اوهوی مصطفی شمر،چه خبراست، به زن چه کارداری؟» 

 3- نام:

   ذکرتمامی نام ها با اسم کوچک است.اسامی به کاررفته شده، فضای روستایی داستان را پررنگ ترمی کند. مانند:« کدخداعلی» ،« حسن دلاک »،« مش تقی»،« پسر غلامحسین افجه ای » و... .

   - مصطفی،اسم پسرش راحسین می گذارد:«اسم تراگذاشتم رویش. نذرکردم اگر پسرشد ، اسم ترا بگذارم رویش.» ،« همان شب . اسمش را گذاشتم . به یاد مظلومی تو اسمش را گذاشتم حسین.»

   - زمانی که روحانی به ده آمده است. مصطفی برای زیارتش به خانه کدخدا می رود. پیرمرد، مصطفی را ملقب به « شمرذی الجوشن » می کند:

   « وقتی دستت رامی بوسیدم ،گفتی:« اسمت چی است.مشهدی؟» من گفتم:« غلامتان مصطفی.»گفتی: « این سبیل ها چی است گذاشتی. مصطفی؟ شکل شمرذی الجوشن شده ای.» ازآن به بعد مصطفی به «مصطفی شمر» یا « شمر» مورد خطاب قرارمی گیردوخودرا محکوم به داشتن چنین لقبی می داند:

   « اول می گویند:«مصطفی » بعد،پیله ورها یادشان می دهندکه بگویند: «مصطفی شمر» بعددیگر یادشان می رود بگویند :« مصطفی» می گویند:« شمر» اگر هم نگویند، اگرپیله ورها هم نگویند،همه می دانند . روی پیشانی من نوشته، تو نوشته ای . خودت نوشته ای تا همه بدانند. »

4- خصوصیات روحی و روانی

   شخصیت اصلی داستان « معصوم دوم» ، مصطفی ، گرفتارعذاب وجدان است. عذابی دردآور که وی را وادار به اعمالی برخلاف میل خود می کند. به واسطه این عذاب ،همسرش را به بادکتک می گیرد. او ازعمل قتلی که انجام داده است، احساس ندامت و پشیمانی         می کند، درصدد توجیه اعمالش برمی آید واز فشار عذاب گناهان خود درگفتارش دائم ازشاخه ای به شاخه دیگر می پرد:

   « خودت خوب می دانی که من تقصیر نداشتم، برای پول نبود،نه ، به سرخودت قسم نبود. یعنی ،چطور بگویم ، بود، برای پول بود. سه تا گوسفند می دادند با صدتومن پول. دست گردان کرده بودند. پنج تومن وسه ریالش مال من بود. یک مرغ فروختم تا بتوانم پنج تومن وسه ریال را درست کنم. بیشترازهمه دادم. کدخدا فقط سه تومن داد. می فهمی؟ من دوتومن بیشتردادم. فدای سرت، پول که چیزی نیست. از اولش بگویم تا بدانی چه کشیدم، حتی حالا، حتی دیشب ... »

5- رفتار

   مصطفی شمراز احساس گناهی که به واسطه به قتل رساندن پیرمرد گریبان گیرش شده است ازخود رفتارغیرمعمول، خشونت آمیز وآزاردهنده ای نشان می دهد. درمقابل، رفتارهمسرش، معصومانه ومظلومانه است وهنگامی که با کتک های شوهرش مواجه می شود ،جیغ می زند اما گریه نمی کند:

   « چارقدسرخی که ازشهر برایش خریده بودم سرکرده بود.ازپول همان صدتومن بود. یک پیراهن چیت هم برایش خریده بودم. پریدم که چارقد را ازسرش بردارم .گره زده بود،نشد.تا کشیدم، زنم افتاد. گفتم:« بده به من، زن.» داشت نگاهم می کرد. مثل تو. همان طور که تونگاهم کردی ،نگاهم می کرد. من چارقدرا چسبیده بودم وزن داشت خودش را عقب       می کشید. چارقد را کشیدم بلکه پاره بشود. نوبود.چقدر توی شهر گشتم تا پیدا کردم. چشمهاش داشت سفید می شدکه فهمیدم دارم چه غلطی می کنم .یاد خودت افتادم. یاد غریبی ات افتادم. من همه اش به یاد توام، آن چشمهات .توخواب، من که نمی توانم بگویم. خودت بهترمی دانی. خودتی که هرشب می آیی سراغم. نشستم گره چارقدرا بازکردم وگفتم:   « زن ،کی گفت اینو سرت کنی؟» تقصیری نداشت.نمی دانست پولش ازکجا آمده. چارقدرا انداختم توی تنور. بعد که نگاهش کردم دیدم رفته سه کنجی دیوار. پیراهن چیت گلدار تنش بود. دیگرنفهمیدم.زنم جیغ می زدومن پیراهنش را تکه تکه می کردم ومی انداختم توی تنور. جیغ می زد، هی جیغ می زد. همسایه ها از دیوار آمده بودند بالا ... دیدم زنم لخت است. فقط شلیته تنش بود. آن هم جلوی چشمهای آن همه نامحرم. رفتم جلوی زنم ایستادم و دادزدم :   « آخر ،نامسلمان ها ازجان من چه می خواهید؟ » یک کنده هم برداشتم ورفتم طرفشان . آنها هم غیبشان زد. زنم گریه نمی کرد. فقط دستش را گذاشته بود به گلوی اش ونگاهم می کرد. گفتم:« بلند شو، یک چیزی تنت کن.» گفت:« به خدا رحم کن.»«من که کاری نکرده ام ... .»

   مصطفی دائماً به بهانه های نامربوط برای امامزاده « گریه» می کند:

   « سگش(سگ خالق)را دیدم.پارس کرد وپریدپایین. بعدنکرد. سیاهیش رامی دیدم.داشت دم تکان می داد. می بینی؟ سگ خالق یادش بود. اشک توی چشمهام جمع شده بود. دست کشیدم به سرش وبرای تو گریه کردم ، برای غریبی خودم.»

   « من هم داشتم گریه می کردم. اما توندیدی . ندیدی که مثل حالا داشتم اشک می ریختم. نگاه می کردم. به نوک سبیلم ، به چکمه هام و گریه می کردم ... گریه می کردم . می دانم که دیدید. دیدید که گریه می کردم . گفتید:« مصطفی ،گریه ندارد، جانم . تواین کار را برای ثوابش می کنی.»

   هنگامی که وی را برای کشتن روحانی به مسلخ گاه می برند،قادربه عکس العملی ازخودنیست: «خالق پشت سرم بود. زد به پشتم .گفت:« سلام کن ،مصطفی » ... داشت دندانهام به هم می خورد. شمشیررا گرفته بودم پشت پرده اتاق. من سلام نکردم. » « کدخدا گفت :« مصطفی، چرا معطلی؟ اول برو دست آقارا ببوس.» خالق هلم داد. حتی دست چپم را گرفت وکشید طرف شما. پام پیش نمی آمد.»

   بعد از کشتن پیرمرد نیز تسلطی برکارها و رفتارهای خود ندارد:« سرازدستم افتاد. عقب عقب رفتم. به شما نگاه می کردم. به آن تن بی سرتان. خون هنوز داشت از گلوی بریده تان بیرون می زد ... من نشستم روی سکوی ایوان. شمشیرهنوز دستم بود. خونی بود. انداختمش . بعد کلاه را برداشتم وانداختم . چکمه ها را نمی شد درآورد. هرچه کردم نشد. گریه می کردم و زورمی زدم. بعد چشمم افتاد به شمشیر. آنرا برداشتم وچکمه ها را پاره کردم . بعد زره را درآوردم. تسمه هاش را پاره کردم. شلوار را نمی شد دربیاورم. آن هم جلوی شما که آنجا لب باغچه خوابیده بودید.»

   « من خواستم بزنم ، دستم رفت بالا که با شمشیر بزنم به فرق سرم. پسرکدخدا گرفت. دستم را گرفت. مردها ریختند وشمشیر را گرفتند. بعد انداختنم زمین. پسرکدخدا نشسته بود روی سینه ام کاش کشته بودم.»

   - روستاییان نیز، ازخود، رفتارهای نامعقولی نشان می دهند. این موضوع برای مصطفی بسیار آزاردهنده است . به خانه اش یورش می برند وآن را سنگ باران می کنند:

   « وقتی سرشام نشسته بودم ... یک دفعه دیدم خانه سنگ باران شد ... یکی از سنگ ها درست خورد به پشت حسین ... رفتم روی پشت بام ... چند سیاهی را دیدم که رفتند پایین ... بچه نبودند . ازسیاهی شان فهمیدم ... می دانی که وقتی دهاتی جماعت سرلج بیفتد آن هم با من غریب ... تو توی غربت گیرکرده ای. می دانی که جماعت دهاتی چه برسر یک آدم غریب می آورند. چیزی نگفتم ،آمدم پایین.»

   رفتار روستاییان ، هنگامی که مصطفی را به بادکتک می گیرند ، وحشیانه وغیرطبیعی است:

   « جماعت ریختند تو. نفهمیدم کی ها بودند. با بیل آمده بودند تو. حتی گیوه هاشان را نکنده بودند.می بینی که سرم را بسته ام. ندیدم کی بود. ازپشت سر زد. من داشتم می آمدم طرف ضریح. مش تقی دوتا پام را چسبیده بود . نمی شد زدش .خاطرتورا خواستم که نزدمش. فهمیدم که آمدند تو. داد زدند:« اوهوی شمر، کجا می روی؟ مگر نگفتیم ...» هنوز نرسیده بودم ،هنوز دستم نرسیده بود که یک چیزی خورد توی سرم ، به همین جا که حالا بسته است زد، با پشت بیل زده . هنوزهوشم سرجا بود .ضریح را می دیدم .این میله ها را دیدم.آینه کاری های دورضریح را دیدم . دستم را که دراز کردم فقط توانستم انگشت هام را بمالم روی آینه ها ... دوتا پام هنوزدست مش تقی بود.هنوزمی توانستم خودم راروی زمین بکشم اما اونمی گذاشت. داشتم انگشت هام را می کشیدم روی آینه هات که سرخ شده بود که یکی دیگرزد . زد توکمرم. با دسته بیل زد. بعدهمه شان زدند. داد می زدند، فحش        می دادند ومی زدند ... دهاتی جماعت یادش نمی رود.»

رفتار اهالی ده با مصطفی بعد ازکشته شدن سید بالکل تغییرمی کند:

   « می فهمیدم که مش تقی دارد با مشت می زند به پشتم. محکم می زد اما من فقط به شما نگاه می کردم ... خالق هم گریه می کرد. خالق میان گریه گفت:« آن سربریده را بگذار زمین ، شمرذی الجوشن. بروگمشو!»     

   نویسنده ، سلام کردن پی درپی را ازرفتارهای روستاییان برمی شمرد:« پسرکدخدا علی آمد. سلام نکرد. تومی دانی که دهاتی جماعت هرجا برود سلام می کند. اما او نکرد ... .»

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« معصوم دوم »

 

 

 

 

 

شخصیت ها

 

 

 

 

 

        1- مصطفی شمر:شخصیت اصلی          8- پسرکدخداعلی:شخصیت فرعی   

 مردان:2- کدخداعلی:شخصیت فرعی            9- قهوه چی:شخصیت فرعی

         3- مش تقی:شخصیت فرعی             10- استاد فرج: شخصیت فرعی

         4- فرج : شخصیت فرعی                 11- خالق: شخصیت فرعی

         5- حسن دلاک: شخصیت فرعی         12- سنگتراش: شخصیت فرعی

         6- سیف الله  : شخصیت فرعی           13- پسر یدالله : شخصیت فرعی

         7-پسرغلامحسین­افجه­ای:شخصیت­فرعی14-روحانی­روستا:شخصیت فرعی

         1- فاطمه (زن راوی)  : شخصیت فرعی       

زنان:   2- دختر فرج  : شخصیت فرعی                

          1- اصغر  : شخصیت فرعی

کودکان :2- حسین : شخصیت فرعی

نوع شخصیت ها   درداستان

            1- مصطفی : گرد یا جامع ،نوعی ونمادین ، غیرپویا

            2- روحانی : جامع ، ایستا، غیرپویا ، تمثیلی

            3- فاطمه  : قراردادی ، ایستا، ساده وغیرفعال  

            4- کدخدا  : نوعی ونمادین ، جامع وغیرفعال

            5-  خالق : جامع ، ایستا ، غیرپویا و قالبی

طبقه اجتماعی      شخصیت اصلی

 

             مصطفی شمر ، از طبقه متوسط جامعه روستایی، روستا زاده وقاتل

 

شیوه های           شخصیت پردازی

            1- معرفی اشخاص به کمک حوادث داستانی

            2- توصیف و توضیح مستقیم شخصیت ها            

 

 

« معصوم سوم »

   زندگی ملال آورکارمندپا به سن گذاشته ای است که مانند شاهدی ماجرای داستان را روایت می کندو درتباین باشورخلسه آور زندگی افسانه وارقهرمانان « خمسه نظامی» قرار     می گیرد.

   زندگی استاد گچ کارکه مانند«فرهاد»دیوانه وار به کوه می زند ودرراه عشق و آزادی جان می بازد درمرکز وقایع داستان قرارگرفته است. اوهنرمندی عاشق است . پس چیز دورازدسترسی را می جوید که دیگران به فکرش نیستند. کارمند از دیده های خویش وگفته های این وآن دارد شخصیت استادرا شکل می دهد.

   طرح این داستان برمبنای نشان دادن مبهم ترین لایه های درون آدم ها ریخته شده است: راوی با تعمق درصور نوعیِ ملت خویش ، پنهانی ترین اسرار درونی خود را درمی یابد .حیات او محدود به واقعیت های روزمره نیست،زیرا : « انسان درمیان هیجانات تخیلی وترس وامید و توهمات ورفع شبهات وخیالات وخواب های خوش رؤیایی غوطه وراست. »7

خصوصیات اجتماعی شخصیت ها

زنان :

   زنان در«معصوم سوم» در4 شخصیت خلاصه می شوند: 1- همسر راوی   2 - آفاق، همسر استاد گچ بر 3- منشی اداره     4- معشوق

   وظیفه زنان دراین داستان، پختن غذا ، نگهداری ازبچه و انتقال اخبار است. درخانه، هم راستا با اهداف همسرانشان عمل می کنند وهمان طورند که مردهاشان می خواهند.لج بازی،عصبیت،بدخلقی،از ویژگی های منفی این زنان است. درمقابل ، شیرین زبانی، دهن گرمی ،کشش وگیرایی چهره از خصایص مثبت آنها به شمار می رود.

مردان :

   برخلاف داستان های «معصوم اول» و«معصوم دوم» ، در«معصوم سوم» کمتر باشخصیتهای غیرزن مواجه می شویم. 7 نفر ازاشخاص داستان، مردان اند: 1- راوی        2 - استاد گچ بر         3- اصغر        4- اکبر           5- آقای مقصودی          6- مرد همسایه         7- عاشق

   فضای مردانه داستان کمی گنگ ودرهم است . مردی به علت عشقی ناشناس ویا به خاطرافکار مغشوش و تأملات روحی اش خودرا به مانند «فرهاد کوه کن» ازکوه به زیر       می افکند. درمیان مردان ،چهره عاشقی وجود دارد که درعشق دختری می سوزد وخود نمی داند که دختر، خواهراوست.مردان داستان علاقه مند به کسب اطلاع ازوقایعی هستند که دراطرافشان می گذرد.

   « فردا عصر، شنیدم آمده است. آقای مقصودی خبرمان کرد. گفت: « چطوراست برویم سراغش؟» گفتم: «فکرنمی کنم خوششان بیاید.» گفت:« بهانه ای پیدا می کنیم.شما اگر بخواهید،نه ، اصلاً من بهش می گویم بیاید بالای بخاری اتاق نشیمنمان را مجلس بکشد، همان که خودش می خواست.»گفتم:« بهترنیست اول زنها را بفرستیم خبرشان کنند؟» (نیمه تاریک ماه، ص 201 )

   عرق می خورندوسیگارمی کشند. گاهی ازسرتفریح به کوه می روند و ورزشی می کنند. به کتاب خواندن ومخصوصاً خواندن اشعار« خمسه نظامی» علاقه نشان می دهند.

   درنمای کلی ،کمتراز نیمی ازمردان داستان درپی شناخت واقعیت درونی خوداند. برای دستیابی به این شناخت ،راه به جایی نمی برند وتنها مفرگریزشان از ناشناخته ها ،«مرگ » است.

 

شیوه های شخصیت پردازی

1- قیافه ظاهری:

   توصیف قیافه درآثار گلشیری ،تابع همان اصل کلی داستان هایش یعنی عدم توالی زمانی است . به ندرت قیافه قهرمان ها با تفصیل و یکجا شرح داده می شود وبیشتر پراکنده وجزء به جزء درطول داستان توصیف می شود.در« معصوم سوم» کوهکن عجیب ،یکجا معرفی می شود با بعضی عادات و ویژگی های دیگرش:

   « دیده بودمش. لاغربود و بلند با چانه ای باریک وگونه های کمی برجسته .و چشم هایی که هیچ وقت مستقیم به آدم نگاه نمی کردند. لباسش همیشه پوشیده از شتک های گچ بود .خورجین ترک موتورش،قالی ریز بافتی بود با نقش مجلسی که نمی شد فهمیدچیست. باتکان سرسلام می کرد. زن همسایه گفته بود: «توی خانه مان که کارمی کرد همیشه شعرمی خواند.» ( همان ،ص 198 )

   زن این گچ کاربه طورپراکنده وهمزمان با آنچه راوی می بیند توصیف می شود. با زیبایی و حیرتی عجیب که با داستان تناسب داشته باشد:

   « اول یک چشمش پیدا شد. سیاه بود با مژه های بلند وسایه مژه ها روی گونه. دستش راکه بیرون آورد تا پول رابگیرد،قرص صورتش را دیدم. دهانش سرخ وکوچک بود. آنقدرکوچک که انگار لبهایش رابرهم فشرده بود یا غنچه کرده بود. خال کنار لبش را بعدها دیدم.» (همان، ص 199 )

یک صفحه بعد درباره قدش و شیوه راه رفتنش توضیح می دهد:

   « زن قد بلند بود.حتی بلندتراز استاد ... من راه رفتن آهورا ندیده ام با آن خرامیدن نرم وچابک با آن پرشهای کوتاه ازروی سبزه ای، جویباری، چیزی ، همان طورها که شاعران کهن آن همه درموردش سخن گفته اند. اما فکر می کنم همین طورها باید باشد. همان طور که زن راه می رفت، با آن تاب نرم شانه ها و سرین و انحنای ناپیدای میان که چادر گاه گاه قالب آن بود. » (همان ، ص 201 )

راوی ، خود را از زبان خود این گونه توصیف می کند:

   « صبح بایستی بلند بشوم ،صورتم را بتراشم ... وبعد به اداره بروم ... هرچه هم تصمیم     می گیرم زودتر بلند بشوم بلکه ورزش سوئدی بکنم یا حداقل چند بار دولا وراست بشوم، نمی شود. ناچار باید دوسه ماهی سوراخ کمربند را عوض کرد وحالا دیگر فقط دوسوراخ باقی مانده است. وقتی هم زود بلندبشوم،حتی اگر هم یادم باشد، با دوسه حرکت خسته          می شوم، به نفس نفس می افتم. تازه مگرمی شود سیگار نکشید، ترک که نه ، حداقل صبح ها رانکشید؟ دندان هایم زرد شده است. یکیش کرم خورده است. کو وقت که پرش کنم؟ دوتا حفره قرینه ای هم میان دندان های پیشین و آسیا پیداشده است. با دندان های جلو باید بخورم.» ( همان ، ص 203 )

شاگردان گچ کار ، دوقلو هستند . تشخیص این دواز هم به سختی صورت می گیرد:

   « شاگردهاش همقدبودند با چشم های سیاه ودرشت. یک طره مواززیرکلاه کپی روی پیشانیشان افتاده بود . فقط ازگونه چپ یکیشان می شد فهمید که این همان یکی نیست. آن که گونه چپش گچی نبود...» (همان ، ص 198 )

 و زمانی که زیر تابوت صاحب کارشان را گرفته اند ازهم متمایز نمی شوند:

   « دوقلوها به نوبت زیرتابوت می رفتند، طوری که انگار تمام طول راه یکی جلو تابوت ، دسته طرف راست را به دوش گرفته است و آن یکی ، پشت سرتابوت راه می رودوگریه    می کند.» (همان، ص 209)

توصیفات ظاهری اشخاص دیگر داستان درحد جمله ای بیان می شود:

   « موهای معشوقه هم کوتاه است وچشم هاش درشت و گشاده از تعجب و بدن شل ولخت، که انگار همه اش با ماشین رفته و برگشته است و برادرش   همان عاشق -  ... آن قدر زشت است که ...» (همان،ص204)

2- گفت وگو

   روایت درشیوه «دانای کل نامحدود» صورت می گیرد.درابتدای داستان،گفت وگوها حول محورشخصیت اصلی و درباره اوست. بیشترگفتارها درقالب جملات سؤالی میان شخصیت ها ردوبدل می شود. کسی پاسخ مشخصی به این پرسش ها نمی دهد.

   همسرروایت گرداستان، دراکثرگفت وگوها ازشوهرپیشی می گیردوسؤال ذهنی مردرا ازدیگران می پرسد. درنیمه دوم داستان، گفتارها، سبک مناظره ای به خود می گیرد. راوی و شخصیت اصلی داستان به خواندن خمسه نظامی مشغول اند. باهم درباره داستان «خسرو وشیرین» وماجرای «شیرین وفرهاد» به محاوره می نشینند.راوی درانتهای صحبت هایش با استاد گچ کار، مست است. اما تغییری درلحن کلام و نحوه پاسخ گویی اش به سؤالات گچ کار به وجود نمی آید.

3- نام :

   نویسنده ،علاقه­ای به نام گذاری­شخصیت های داستانش ندارد. گویا ماهیت اعمال وکارهای آنها بیشتراز نام وعنوانشان اهمیت دارد.

   ازمردان قصه،تنها3نفرشان دارای اسم اند: 1- اصغر   2- اکبر   3- آقای مقصودی    مابقی کاراکترها باعنوان «استادگچ کار»، «مرد همسایه» و« عاشق» معرفی می شوند. گلشیری به بهانه کم دقتی و کم حافظگی شخصیت داستانی اش ازذکر نام همسرگچ کار سرباز می زند:

   « اسمش راهمان روز شنیدم ، از زنم ، یادم رفت. شاید چون فکرکردم مهم نیست، یادم رفت. » (همان،ص 200 )

   « آفاق »  نامی است که نویسنده از این اسم 2 تعبیر مجزا دارد ولی درعین حال کما بیش به هم شبیه اند: نام همسر استادگچ کار «آفاق» است . راوی داستان نیزبرای استاد، از «آفاقِ» اشعار نظامی سخن می گوید:

   « حتی از آفاق هم برایش گفتم واینکه نظامی ،شیرین را ازروی او ساخته است واینکه شاید نظامی را پهلوی آفاق دفن کرده باشند. » ( همان ، ص 207 )

خصوصیات روحی وروانی :

   راوی ، بی خواب است وزنش نیزخوابش سبک است، که وی ازهردو بابت رنج می کشد:

   « خوابش هم آن قدر سبک است که انگارنه انگار خواب بوده است و فقط با چشم های باز به سقف نگاه می کرده است.» (همان ،ص 204 )

   مردگچ کار به تنها بودن علاقه مند است وبرای گذراندن تنهایی مواقعی به کوه پناه می برد وبردیواره کوه نقش و نگارحک می کند. ازماه شب چهارده هراسناک است وخودرا درچنین شبی به قتل می رساند. زنش در توصیف واقعه آن شب می گوید:

   « گفت، دررا قفل کنم . حتی قسمم داد که هرکاری کردم در را بازنکن ... بعد پریشب،نصف شب افتاد به التماس که ببین قرص ماه چطور آمده درست جلو پنجره اتاق من. بازکن. ترا به خدا بازکن . اگر بازنکنی با همین تیشه می زنم توی فرق سرم ... گفت، امشب شب چهاردهم است . می ترسم ماه دوباره کاردستم بدهد. این قفل را بگیر بزن به در. هرچه هم التماس کردم بازنکن.  » (همان ، ص 210 )

 

5- رفتار:

   درداستان های هوشنگ گلشیری ،حداقل یک یا دو شخصیت رفتارهای نامعمول دارند. گچ کارداستان «معصوم سوم » مدتی ناپدید شده است. زمانی که به خانه بازمی گردد، تب می کند وهذیان می گوید. سرش را ازته می تراشد. درشبی که هلال ماه کامل است ، فرق سرخودرا می شکافد.بعد ازمدتی دوباره ناپدید می شود ... جسدش را درپایین کوهی که خودرا ازآن پرتاب کرده است پیدا می کنند.

   مرد راوی عرق می خورد وسیگارمی کشد . سه شب را درخانه دوستی ، با منشی اداره سرمی کند ودر دوره های هفتگی همکارانش حضوردارد:

   « شب بعدهم دوره داشتیم . ازهمین دوره های معمولی. همکارها دورهم جمع می شوند. مجلس عرق خوری است. هرکس هم سعی می کند لطیفه تازه ای نقل کند وبعد پوکر رقیقی هم می زنیم...»  (همان ، ص208 )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«معصوم سوم »

 

 

 

 

 

شخصیت ها

 

 

 

 

 

        

            1- استاد گچ بر: شخصیت اصلی     5- آقای مقصودی : شخصیت فرعی   

  مردان:  2- راوی : شخصیت فرعی             6- مرد همسایه : شخصیت فرعی

            3- اصغر : شخصیت فرعی             7- عاشق : شخصیت فرعی

            4-  اکبر :  شخصیت فرعی             

         

            1-  آفاق  :  شخصیت فرعی        

            2- زن راوی :  شخصیت فرعی

 زنان:     3- منشی اداره : شخصیت فرعی

            4-  معشوق  :  شخصیت فرعی  

نوع شخصیت ها   درداستان

            1- استاد گچ بر : جامع وهمه جانبه، نوعی ، نمادین وتمثیلی ، پویا

            2- راوی  : ساده ، ایستا، غیرفعال ، قراردادی  

              اشخاص دیگرداستان :  ساده ، ایستا ، قالبی و غیرپویا هستند.

طبقه اجتماعی      شخصیت اصلی

 

              استاد گچ بر ، جزو قشر پایین کارگری و باسواد است .

 

شیوه های           شخصیت پردازی

            1- معرفی ماهیت اشخاص با استفاده از عنصر گفت وگو

            2- توصیف و تشریح مستقیم شخصیت ها

            3- شخصیت پردازی غیرمستقیم ازطریق بیان اعمال اشخاص

 

  

«معصوم پنجم »

یا حدیث مرده بردارکردن آن سوار که خواهد آمد

   «معصوم پنجم» شکفتگی و اوج سری داستان های معصوم هاست .خود نویسنده هم دراین متن به حد دست نیافتنی درخشیده است. نویسنده درآغاز داستان می گویدکه این قصه را کسی به اسم «ابوالمجد وراق» روایت کرده است واوهم گفته که کسی قبل ازاو آن را نقل کرده است و الی آخر. این اشاره پیش ازآنکه به معنای سلب مسؤولیت یا نشانه مشروعیت طلبی باشد، آن سان که درداستان سرایی قرون وسطی رسم بود، نشانه  هوشیاری نویسنده  است.

   وجودناقلان مختلف کمک کرده تا موضوعیت خودرا درادوار مختلف نشان دهدو سرچشمه هایش را پیداکند. به عبارتی ، گلشیری دراینجا هم یک راوی به معنای اسطوره ای کلمه است وهم یک تحلیل گر تاریخی است. اوبا آوردن نقل قول های زیاد ازکتب تاریخی ایده ای راکه درفرهنگ و اندیشه ایرانی اهمیت حیاتی دارد تا به آخر، اندیشیده است: نجات دهنده ، انتظارمهدی ، امام الزمان.

   دراین داستان ،شهری درانتظار موعود بی قراراست. مردم این شهر هرروز صبح اسبی را با کبکبه و دبدبه تا «دروازه های مشرق» می برند، تا اگر آن سوارآمد، پیاده نماند. آنها همچنین در پایان سال اسبی را در کوچه های شهرمی گردانند وبعد با طلوع خورشید اورا سنگسار      می کنندو« تکه ای ازگوشتش» را به نشانه تبرک به خانه هایشان می برند به این امید که با این مقدمات روزی آن سوار خواهد آمد. ولی باز شب است و در «دوردست ،صدای تاخت اسبی دردشت» .

   البته گاهی این آیین چهره عوض می کند. مثلاً پس از 12 سال رسم می شود که اسب را به حال خود رها کنند تا صاحب خویش را خود جوید. مردم اما به این آیین عادت کرده اند و به وقت مقرر(زمان آیینی) سنگسار کردن را بی صبرانه انتظار می کشند. اسب نیز«برایش بوی نای وچرم آشناست». گلشیری دراینجا وابستگی حاکم ومحکوم، عامل وقربانی به همدیگر را با مهارت تمام توصیف می کند. مردم این غوغاییان سادیست برای روز سنگساری لحظه شماری می کنند وقربانی، اسب مثل عروس سیاه پوشی به میدان  می آید تا درصحن تاریخ نقش پرومته ایش را تحمل کند به این امید که « کدام دست آنچنان دوست » خواهد بود که خنجررا نه تا دسته که تا دست درسینه بنشاند.»

   دراین ماجرای آیینی ،حاکمان هم بی کارننشسته اند. مأموران حکومتی هرکس راکه شبیه به آن «نقش» است به مرگ محکوم می کند وجسدشان را ازکنگره ها می آویزند تادرس عبرتی برای دیگران گردد. سیطره زور درشهر چنان گسترده است که حتی وقتی پسرخردسال راوی با چوبی لاحول گویان درحیاط اسب سواری می کند، پدرباعجله بیرون می دود و اورا به چوب فلک می بندد تا مبادا تکراراین عمل سرش را برباد دهد. با این حال ، هرچه حکومت بیشتربه خشونت متوسل می شود، اعتقادمردم هم به «آن سوار که خواهد آمد» افزون تر       می گردد. گاه عاملان حتی خلق را به تماشای اعدام سواری مجبورمی کنند تا ازاین افسون خطرناک دست بردارند، ولی مردم را چشم دیدن سوار ساختگی نیست، طوری که وقتی        « سرهنگی ازحاشیت سلطان» بچه ای را برترک سوارمی نشاند ومادرش را تهدید می کند که اگر به آن سوار مرده نگاه نکند گردن فرزندش را خواهدزد، مادر حاضرنیست جان کودکش را به بهای نیم نگاهی باز خرد. دراین میان اتفاقی هم می افتد که داستان را به نقطه اوج خود هدایت می کند.

   روزی پس از اعدام سواری ، اسب پا به فرارمی گذارد و وارد درگاه سلطان می شود. سلطان فرصت را غنیمت شمرده، برآن اسب «کهر» می نشیند تا خودرا به جای «صاحب آن نقش» جا اندازد،ولی هردو ،هم سلطان وهم اسب سنگسارمی شوند. می بینیم که موضوع این داستان تمثیلی، با فضای فوق العاده هولناک و اسرارآمیز «مهدی گری» درفرهنگ ایرانی است. اسطوره « سوارنجات دهنده» فرزند ذهنیت ایرانی است. دردین زردشتی « سوشیانس » درهزاره هوشیدر، زمانی که جهان روبه سوی نابودی نهاده، می آید تا بشر را برای همیشه از دروغ و اهریمن نجات دهد .پس ازآن، فریب و پتیارگی ازجهان رخت خواهد بست و انسان بی مرگ و منزه خواهد شد. این اسطوره بعدها دریهودیت به کمال می رسد وازطریق مسیحیت وارد اسلام و تمدن اسلامی می شود.[24]   

شیوه های شخصیت پردازی

   به علت سبک وسیاق متفاوت این اثر بادیگر آثار « هوشنگ گلشیری» ، شیوه های شخصیت پردازی وی نیز متفاوت شده است. فضای داستان ،حال وهوای تاریخی دارد. متد وسبک نگارش داستان به سیاق «تاریخ بیهقی» نزدیک است .لذا چهره ها، رفتارها ، نام ها ... جملگی درخدمت اتمسفر داستان قرارگرفته اند.

1- قیافه ظاهری

   همانطور که ذکرشد ،به علت فضای تاریخی داستان، نویسنده درتوصیفات قیافه ظاهری افراد از سبک نگارشی خاصی بهره برده است. درتوصیف امیر ماضی می آورد:

   «امیرماضی شرف الدین محمود را پیری دیدم شکسته با محاسنی سپید وابروان فروهشته بردوچشم،جبه ارغوانی بردوش،تکیه داده برعصایی آبنوس وبردوجانب،دوسیاف تیغ یمانی درکف... ازمیان سپیدی تارهای ابروان فروهشته برچشمان ،نه دومردمک ، که دوشبه برمن دوخته بود.»8

ویا درتوصیف جوان دلداده ای می نویسد:

   «بردرخانقاه صوفیان برنایی دیدم نشسته برسکو. با گیسوان فروهشته ... گریان و یکی به ملاطفت براو خم شده ... با جوان گفتم:« مگر آن سرها ندیده ای؟ » سربرداشت که :«مگر   نمی بینی؟» بدیدم، مردمکیش سبزبود وآن یک سیاه ... حلقه ای از موی سیاهش برگرفتم ومقراض پیش بردم .اما دست به فرمان نبود که آن مردمک سبز می دیدم.»

2- گفت وگو :

   درداستان «معصوم پنجم» برخلاف سایرداستان های گلشیری ،گفتارها سنگین وثقیل اند. خواننده برای درک بیشتر مفهوم داستان می باید،جمله ها را بارها بازخوانی کندتا ابهام گفت وگوها ازمیان بروند:

   «گفتم :«گیرم که کوری،بوالمجدنام،را عصاکش تویی، بگوی این چیست که می کنند واینان چه مردمانند.» گفت:« تا نخواهی نبینی وتا نبینی، ندانی که دراین دور که ماییم برهرکوردلی چون تو درتمییز بی رنگ را ازهرچه رنگ بسته اند.»

   « مترسلان خوددانندکه این قصه چگونه بایست نوشت،که آن مترسلان وکاتبان پیشین به عقوبت آن واقعات که ازقبل خویش ساخته بودند درباب صاحب نقش وامیر شرف الدین گرفتارند که ما دانیم که حق همه حجاب درحجاب است. وآنکه گوید حجاب برانداخت ومرا بی پرده به دیدار آمد،روح می فروشد به خروار، که آنچه اوست بی حجاب ، خودنیست. و برستون راست هرباب الشرق که هست اگر آن نقش آویخته باشند یا نه ،عامه مردمان راست تا به هرجنس دجال که براسب بنشیند وراه بنماید ازراه نشنوند که آنکه اوست نعمت خالق برخلق حلال کرده است وغلامی زید وخاتونی شمسیه وخواجگی بوالمجدانه بستاند.»

3- نام :

   داستان«معصوم پنجم »روایت کاتبی دردرگاه شرف الدین محموداست.خاصان وندیمان وحاجبان وپردگیان وکاتبان ... سلطان فراوانند. لذا اسامی درداستان به وفور دیده می شود. به علت وجود نظام حاکم، محکومی ،سلطان برای تحقیرزیردستان خودازواژگانی چون:«این مشتی غوغا» ، «مشتی عاجز» ،«مشتی دون آدم خواره » استفاده می کند:

   «تونیز همان می گویی که این مشتی غوغا؟»

   « پس این بند فرمودن مشتی عاجز، چرا که این گفته اند یا به خلوتی آن ... »

   « پس این مشتی دون آدمخواره را با منی وهمچون منی کارافتاده بود... »

4- حالات روحی وروانی :

   امیرشرف الدین محمود به علت اینکه حالش مساعد به نظرنمی رسد،کاتب ازخواندن متنی سربازمی زند:

   « این گفتم تا مگر روز دیگرگویم، به وقتی دیگر که امیر را حال دیگر باشد وجامه دیگر.»

   هنگامی که ابوالمجد وراق،همراه با غلامش،زید،به گورستان می رود، درمیان جماعتی که تابوتی خالی بر سرحمل می کنند،قرار می گیرد.بعداز خاکسپاری مرده نامرده،به سماع ودست افشانی می پردازند و ذکری وردگونه برلب می رانند:

   «موافقت را آن بیت گفتم وپای به ضرب طبل طبالان وآن صدای سنج دادم و با آن حلقه دوری چند برفتم وتا آن نفاق درمن نماند، رشته احتجاج عقلی گسستم وآن همه حدیث که در کراهت سماع وتغنی بریاد بود به باد دادم.پس صفایی چنان روی نمود که نه آن پیرک بوالمجد به جای بود ونه آن غلامک وآن غریبان،که ما بودیم رقصان به گردآن اسب وآن خواجگی که درخاک کرده بودیم.چون طبالان وسنج زنان مقام بگرداندند هرچه پای که بود غلت غلتان مقام دیگر کردند ودست هانه بر اختیار که به ضرب آهنگ حلقه هر دست دیگری بگذاشت وبرآمد بر شانه ها،رقصان وچرخان.همانگونه که ماران کنند چون از سبد برآیند به نای نی هندو پس وقت شد که هر دست نه دست منی یا غیرمنی،که بال بال پرنده ای بود بزرگ که ما بودیم.»

5- رفتار:

   رفتارها گاه از بیم جان است وگاه از قصد جان:

   «چون لرزان من نیز با معمران برخاستم،امیرشرف الدین محمود دست فرازکرد.تارهای ابروان از دو چشم به یک سوزد وبه اشارت سرانگشت فرمود که:«بنشین»نشستم وتا چشم برآن سرهای بریده هنوز خون چکان نیفتد وقی برمن عارض نشود،سربه زیر انداختم وشهادتین خواندم به تکرار»

   - «سرهنگ،کودک بر ترک اسب سوار مرده نشاند وشمشیر برکشید ونیک بنگریست تا مادرش بازجوید ویا یکی از اقربایش میان آن همه سرهای گریبان کرده...گفتم:«خدای را» اما سرش را انداخته بود...سرهنگ نیز سر خونین کودک،هرکس را می نمود...»

   - «سرهنگ موی زنی به چنگ بگرفت و برخاک کشید تا مگر پیش پای اسب قربان کند.بامردمان گفتم : «هیچکس نیست از عاشقان تا جان این وجیهه به نیم نگاهی بر این سوار مرده بازخرد؟ »...سرهنگ نیز این دانست وآن خم اندرخم گیسو که بریده بود به سوی مردمان انداخت وشمشیر بر درخت زد و بنشست برخاک »

 

 

 

 

 

 

«معصوم پنجم »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شخصیت ها

 

 

 

 

 

        

     1- خواجه بوالمجد وراق:شخصیت اصلی    16 سنج کوبان : شخصیت های فرعی   

     2- امیرشرف الدین محمود:شخصیت فرعی   17- جارچیان : شخصیت های فرعی

     3- خواجه عزیز : شخصیت فرعی              18- سواران : شخصیت های فرعی

     4-  ابوالقاسم وراق : شخصیت فرعی          19- پیادگان  : شخصیت های فرعی  

     5- امیرناصربن منصور: شخصیت فرعی       20- شاطران : شخصیت های فرعی

     6- قاضی القضاه : شخصیت فرعی             21- رندان : شخصیت های فرعی  

مردان :7- بوطاهردبیر : شخصیت فرعی            22- موکلان : شخصیت های فرعی        

        8- سعیدک عیار: شخصیت فرعی            23- سرهنگ : شخصیت فرعی

        9- زید غلام: شخصیت فرعی                24- کلانتر : شخصیت فرعی

       10- درویش : شخصیت فرعی                25- جوان نوخط : شخصیت فرعی       

       11- حاجب : شخصیت فرعی                 26- چاکر : شخصیت فرعی

       12- معتمد : شخصیت فرعی                   27- حاجب الدوله : شخصیت فرعی

       13- کوتوال : شخصیت فرعی

       14- شیخ : شخصیت فرعی

       15- معبر: شخصیت فرعی  

 

      

         1- شمسیه  : شخصیت فرعی         4- پیرزن مجمر به دست : شخصیت فرعی

زنان :   2- وجیهه  :  شخصیت فرعی         5- ندیمه : شخصیت فرعی

          3- خاتون  :  شخصیت فرعی         6- دایه : شخصیت فرعی  

           

 

طبقه اجتماعی      شخصیت اصلی

 

             خواجه بوالمجد وراق : کاتب ودبیر دیوان رسائل امیر شرف الدین محمود

 

 

ش